الفصل الثامن عشر فی غلط اهل الدعوی فی العشق الانسانی
اعلم يا اخی قدسک الله من شوایب الطبع الانسانی که حق سبحانه و تعالی ارواح و اشباح و اخلاق را به تفاوت آفریده است. طور ارواح قدسی و جلالی و جمالی و ربانی و روحانی و هوائی آفریده؛ اشباح روحانی به عکس فعل خاص مطهر کردند، و روحهای ملکوتی در آن مناهل به ودیعت بسپردند. طبع انسانی که شوب اخلاق مذمومه است، در جسم کثیف عموم را آمد، و آن محل روح هوائی آمد.
و روح هوائی با روح حیوانی مطبوع کردند، و در مزابل اخلاق مذمومه رنگ از آن اخلاق گرفت. کششی که وی را از راه الفت آید، جز جذب شهوت و هیجان طبیعت نباشد. انس انسانی جز از راه طبیعت نباشد عامیان را، زیرا که نفس اعمی در منزل حظوظ جز بصنم پرستی فرو نیاید. میل ایشان تحرک شهواتست. چون در صورت نیکوان نگرند، چشمشان در صورت بماند؛ از حسن افعالی و رنگ صفاتی و تجلی ذاتی که در اقفاص اشباح انسانیست، و از تأثیر اطیار ارواح بیگانه باشد حظوظ جلالی که بر دائرۀ وجود انسانست نبینند.
آتش نفس حیوانی سر بر آرد؛ روح هوائی در صورت بی صفت انس گیرد؛ آتش حیوانی بر انس روح هوائی که آن انس در عشق شرک خفی است غالب شود. جهان دل پر از لشکر هوس و وسواس کند، بهر سوئی خاطری، بهر خاطری خیالی، بهر خیالی شری، بهر شری عزمی، بهر عزمی طلبی، در معصیت حق پدید آید. به آتش شهوت میسوزند، پندارند که آن محمود است. در خیال بت پرستی کنند، در معاصی کافری کنند، صمد را از صنم باز نشاسند. آنگاه دعوی کنند، و گویند: طاماتیان عصرایم، که مادر عالم قدرت مانده ایم.
از بد فعلی بعضی دانند و بعضی ندانند. پیش عارفان صادق دزدی کنند، صحبت احداث و نسوان اختیار کنند. آنگه بینند خود را که در دم اباحت به آتش دوزخ شهوت سوختهاند. از این منازل نفس فریبنده شان، از عالم شهوت مشتی گل شیرین از زمین طبع بردارند، و در دل ایشان باشد. آن گل با گل دل مخمر شود. چون دانست نفس کافر که دل طبع نفس گرفت، شیطان درآید، از ره هوا و تخم اهوا در دل پاشد. عن قریب آب شهوت اشجار ضلالت برویاند، عالم شریعت براندازد، و دم شهوت با دم اباحت ملتبس شود. حقیقت کار خود آن طریق دانند، جز رود و سرود و خمر و زهر و فسق پیشۀ ایشان نباشد. از این یاوه درایان زمانه صد هزار چالۀ ضلالت دهن بردارد، که در راه خوش آن کافران بماندهاند.
زینهار تا بگفت خوش آن سودائیان فریفته نشوی، که آن ابلهان سخت خوب سخن باشند. هر یکی از ایشان فرعون زمانه است، «قاتلهم الله» جمیعاً. مگر روزی روحانی طبیعی، ربانی جوهری، جلالی عقلی، جمالی صورتی، مقدس روحی، در عشق ازل سکران، و جمال ابد صاحی، میان فنا و بقا دلش در صحو، و جانش در محل اصلام در عین خطاب، غرق در جمال جاودان حق، در عین بسط با شرط انبساط سرمست بنخاس خانۀ ترکان افعال برآمد، و در رنگ چهرۀ جمال قدس سرمست عزت شد.
از دریچۀ فعل خاص و قدرت خاص با مشاطگان صفت، پرده از روی مشاهدۀ شاهد قدم برداشتند. آن سر اندازد توحید سر قدم در جهان حدثان بازیافت. از سر غوغاء مستی توحید درین محل تهمت گم کرده، التفاتی کرد در عالم ملامت، بعین حق، نه نظر پاک، در جهان پاک بی صفات، وسوسۀ شیطان در روی عروس گم بوده، و معشوق باز یافته، نگه کرد مفلسان بیمایه در فعل آن آزاده، که جوهر حُریَّت داشت؛ مقلد شدند: او در بیدلی، و اینها در خوشدلی؛ اینجا جز اباحت، و آنجا جز دَم نهایت نیست. شعر:
اما مخلصان عشق را در م التباس بانصف خطرات شهواتست، که «المخلصون علی خطرٍ عظیم». و از صراط امتحانشان بالای قنطرۀ دوزخ طبیعت میباید گذشت. و اگر و العیاذبالله این که محل شوق ربانیست، و ذکر عالم قدمست، و نظارۀ ابکار غیب است، و منازل و محارب و مشارب ومراحل و مناهل و مقادیر افعالیات وصفات و لوایح ذاتست، اگر به خوشی و لذت طبیعت از آن عالم بازنگرد، در دوزخ شهوت افتد، و به آتش غیرت در زاویۀ قهر بسوزد. و در این مجلست خطرات عارفان: آن گه شان مسلم باشد، که به جمع آتشهای مجاهدۀ عشق بسوخته باشند.
آنگه در مجلس اُنس با یار شوخ کش نشیند، دلم چندان هوس دارد به روی خوب آن نگار، که از زمین طبیعت به منقار عشق بیخ شهوت بردارد. بیآنکه، جان آشفته، از بزم ملکوت و صدمۀ سطوات جبروت گریخته، جز شمع موزون و یارکش با چشم شوخ و شعر خوش نخواهد؛ و در آن مجلس سر پاکبازی دارد، دم نایافتش چون درعین هجران افکند؛ نشاط عشق قدم جز از این ره نیاید. مایۀ گِلِ آدم در دل آدم از این حدیث ورزد، و اگر نه، در این زندان این همه غوغای عشق نبودی.
خاک زمین عشق از چهار راه ازل و ابد آوردند، زیرا خلق و خُلق انسان درین شورستان از چشمهزار جان جز آب حیات عشق نچشد. این گرانمایه جوهر به جان تو که در جان ماست، رنگ رخسار روح ناتوان در روی من گواست. در این کوچه در هر منزلی صد هزار جان مقدس کشتهاند، و به آب حیات ازل آن شهیدان را شستهاند. بیت: