قرآن کریمبه زبان فارسی

الفصل العشرون — فی بدایة هذا العشق و هو العبودیة

عبهر العاشقین — روزبهان بقلی شیرازی

الفصل العشرون فی بدایة هذا العشق و هو العبودیة

اعلم یا اخی زینک الله بنور عبودیته که عاشق ساده چون از حد امتحان عشق انسانی به عشق ربانی آمد، حاجتمند مدارج معاملات باشد، تا بدان نردبان پایه به سوی عالم ازل شود، با حرقتی عظیم و خلقی کریم خود را به زیور طاعت متلبس کند؛ نفسهای خاکی را به زندان مجاهده فرستد، و بندهای ریاضت برنهد. مجرۀ طبیعت از کهکشان شهوات خالی کند. به شهب انفاس عشق دروازه بانان وسواس که از آسمان دل استراق حکمت غیب میکند بسوزد، و دیدههاشان به سهام شرر عشق بدوزد.

دل را تلقین ذکر کند، عقل را در رؤیت مقادیر غذا از فکر کند، روح را از چهار راه عناصر تعرض نفحات ربانی فرماید، حواس را مزدوری جان وعقل فرماید، تا خلق و خُلق صفای کلی گیرد. سطر جان از ندم رقم کند، صحایف معاصی میخواند، و از لوح طبع غیوب نفس میداند. مشغول به تزکیۀ صفات شود، جلایش درخلوت باشد؛ کم گفتن و کم خوردن و کم خفتن سیرت وی شود؛ مرغزار ذکرش جز سجود و رکوع نیست، زفرت و عبرت از خجلت درخلوت او را حاصل شود.

بعد از آن چون بسوخت در دم عبودیت، بَردِ اُنس از عالم ربوبیت در دلش پدید آید، و از درد دل یک زمان بیاساید. در بعضی از اوقات چشم جانش بگشایند، و عرایس تجلی وی را بنمایند؛ ریاح عشق در زمین دلش وزیدن گیرد، و به قوت آن اثقال عبودیت میکشد، و از قدح ایمان این شراب میچشد. جانش نور ربوبتی از قندیل عبودیت استفادت میکند، و بدان خو میگیرد؛ باز عشقش را از جناح عبودیت بال میروید، و به منقار ارادت در زمین دل دانۀ نقطۀ پرگار الهی چو کلنگ میجوید.

عالم عبودیت مشرق جمال ربوبیت است، در آن صحرا از باغ قرب بوی خوش اتحاد در آید. اگر ندانی، حدیث «لایزال العبد یتقرب الی بالنوافل أو باداء الفرایض» برخوان، که سید عشاق علیه الصلواة و السلام در ولایت عبودیت از یگانگی نشان داد، و فرمود «عبودیت مزار انوار ربوبیت است». هر گه که حق سبحانه و تعالی ملازمان درگاه را زیارت کند، مزور چو در خود آن رنگ بدید، برخود آیت «کل من علیهافان» خواند، زیرا که خود را محب حق داند.

«ان الله یحب التوابین» تایبان عشق راست، و مختصر بشنو، ای دیدۀ بیدیدگان! نیابی جز در مجلس عاشقان از باغ عشق ریاحین رحمان که هر که سر لاهوت در ناسوت طلب کند در شرط تنزیه، کافر اوست، زیرا که صدهزاران جان از غیر مبرا به نور توحید متلبس گشته بر در اوست. چون عروس قدم روی بنمود، دوزخ بهشت گشت، و صومعه کنشت. این میمهان آسمان ازل جمال ازل در پردۀ اجل دید، پردۀ خدائی از جمال خدائی برخاست. صد هزار معشوق از حریف معزولست، وعالم افعال در جلال ذات مجهولست. بیت:

چون تو نمودی جمال، عشق بتان شد هَوَس رو که ازین دلبران کا رتو داری و بس.