قرآن کریمبه زبان فارسی

الفصل الثانی و العشرون — فی المراقبة التی هی جناح لطیر الانس فی مقام العشق

عبهر العاشقین — روزبهان بقلی شیرازی

الفصل الثانی و العشرون فی المراقبة التی هی جناح لطیر الانس فی مقام العشق

اعلم یا اخی اجلسک الله فی مرابط المراقبین که چون روح قدسی مستنشق نفخات و قرب شد، عقل اصلی محمل عشق بر نجایب اسرار بست؛ و آن رختهای «وجئنا ببضاعة مزجاة» به کاروان گاه راه ازل آورد. چون رواحل عقول اثقال معاملۀ روح برداشت، طیران در هوای آسمان قدم آسان شد. جان به مزار جانان رسد، مرغ عشق با مرغ انس در مقام مراقبت هم قفس شد، دام ترصد به صحراء دل مرغان تجلی گیرد.

هرزمان از دریچههای جان عقل کل به عالم غیب در نگرد، و در کارخانۀ جمال برقام انوار نقوش اسرار بنید، طراوت سر عشق را بر مزید کند؛ اشکال عالم فعلی از حومۀ فلک دل براندازد، تا حواصل اطیار عشق از طعمۀ حدثان مطهر کند. شکوفههای باغ قدرت از باد الفت بوی آن به مشام جان آورد، عشق جان در عشق جانان صد چندان شود. مرغ غیبی چون شمس به مغرب آیات بیند، در آثار آفتاب مشرق قدم بپرد تا به منزل لوایح عاشق، مراقب را بیش مجال حال نیست.

رؤیت کل جز در مشهد مشاهده نیست. صفت مراقبت دفع خطراتست، و سیر در وطنات. آن گرانمایه عاشق از جزویات عشق که عالم التباس است روی به عالم کل در آورد. ملک عشق الهی یافت؛ زیرا که دل دارد و پرده برخاست، شاهد اصلی روی نمود. چنین باشد هر که بر سر جادۀ عسکر قدم بنشیند. چنین گویند رقام طراز نیم کار آدم و آئینۀ مجدود عالم صلوات الله علیه «ان لربکم فی ایام دهرکم نفخات، الا فتعرضوا لنفخوات الرحمن».

این بحث بشنو، که در جهان عقل جز جان را نشاید آنچه گفتم که خلوق حسن «و لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم» در روی تست؛ در منزل «هولاء شفعاؤنا عند الله» بودم، تا عروس وحدت از حجرۀ «فاعلم انه لا اله الا الله» روی نمود، به تلقین او که «و استغفر لذنبک» از شرک التباس مستغفرم، که در مقام مراقبه از صورت تو آیۀ «سنریهم» برخواندم، آنگه تو را در مقام عشق از اصل باز دانم، زیرا که در منزل «هذا ربی» خو کردم تا مجذوب شدم.

«انی بری مما تشرکون» نیک معلوم کن، که سلطان عشق از بدایت تا نهایت نیک غیور است. از آن مر عاشقان را به سیوف غیرت سر غیر بین بردارد. باش! که صفت معشوق در مکر معشوق ندیدهای، و به مهالک خدعت نرسيده‌اي، و آيت استدراج بنعوت قهريّات نشنيده‌اي. تحت حقّة افعال شعبدۀ قدم صد هزار استدراج بنعوت قهریات نشنیدهای. تحت حقۀ افعال شعبدۀ قدم صد هزار مهرۀ مکر است، که جمله نقش وصال دارد. طفل زمان عشقی، از آن حروف باژگونۀ معشوق ندانی. رباعیه:

گاهی چو شکر مباش و گاهی چو شرنگگه جفت کمان مباش و گه تیر خدنگ
چون بوقلمون مگرد از رنگ برنگ یا بسر سر صلح باش یا بر سر چنگ