الفصل الثالث و العشرون فی خوف العاشقین فی العشق
اعلم یا اخی و قاک الله بنیران الخوف عن کل سوء فی العشق که خوف از حق تعالی سوط جبروتی است، که نفس اماره را به تازیانۀ ادب میزند، تا در حضرت جبروتی به آداب انبیا متأدب باشد. آتشی است کبریائی که حجب طبیعی در دل روحانی همی سوزاند، حرمت و وقار عاشق از آن خیزد. سطوت قهر توحید چون در جان رسد، عالم دل بر لشکر تعظیم شود. از این سواقی مفلسان شراب معرفت آب حیات خورند.
چون عاشق نقاب شرم در روی کشد، حسن انبساط در رویش بخندد. از منزل حشمت به جهان انس شود، آنجا آثار جمال باز در وی رسد. عشق بر حسن معدن جلال مزید گیرد، بلکه وجود جان جمله عشق گردد. لیکن در مقام خوف روح از رؤیت جمال منقطع است، زیرا که ترسنده در دریا غرق گردد؛ خوفش از غرقابست. اما در اصول عشق حرمان است؛ خوف مکریست اهل هجران را؛ فریبی است اهل ایمان را؛ سپیده دم رجا چو از کوه دل سر بر آرد، از شب خوف در شهر دل هیچ نماند.
خوف منجنیقی است که ا زآن سنگ امتحان اندازند، تا عبودیت در بوتۀ عشق بگدازند؛ خوف مهیج معاملات است. مضی خوف عاشقان را اشرف قنطرهایست، آئینۀ دیدۀ روح به آن آتش صفا گیرد، و جمال حق در آن آئینۀ بیند، و این نادر است. هر که به چشم عقل در تصاریف قضا و قدر نگه کند، و از لوح محفوظ آیۀ «یمحو الله مایشاء و یثبت» بر خواند، بداند که به شمشیر قهر صد هزار ملوک معارف بدر گه عزت کشتهاند، و صد هزار صحیفۀ رجا به آب شفاء ازلی بشستهاند. عرفانش بر عرفان بیفزاید، که هر که عاشقتر عارفتر، و هر که عارفتر خائفتر.
از اینجا فرمود شمس انبیا و بدر اولیا صلوات الله علیه و سلامه «انا اعرفکم بالله و اخشاکم منه». معلوم رای آن بت بتگران عشق باشد که خوف در عشق انسانی مرکب خدمتست، و در عشق ربانی منهاج معرفت: تا بدان پایهها عاشق بر نیاید، معشوق از پردۀ رجا وی را بیرون نیاید. خوف بهانه است؛ معشوق از عاشق درین مجلس هر زمان بیگانه است. اگر گوئی ، خرده گیرد؛ و اگر عذر آوری، نپذیرد. رباعیة: