الفصل الرابع و العشرون فی رجاء العاشقین
اعلم یا اخی طیب الله قلبک بحسن الرجاء فی العشق که عاشق چون از سجن عبودیت بیرون آمد، و او را بندههای خوف بگشادند، و سیمرغ جانش از غربت امتحان سوی صحراء خرد آمد، لطایف غیب بی اضطراب خوف روی بنماید، به جمال غیب مستروح شود. صباء رجا در عالم دل بوزد، آب گرم از روی نعم بر وی ببارد، درختهای اسرار الفت رستن گیرد. چون ربیع رجا درآید، شتاء خوف بگریزد. شمس عشق در برج حمل دل رسد، جهان عقل و علم پرشکوفههای نوروز رجا شود، بلبلان زبان به مقراض خوف بر اعصان گل انس زمزمۀ توحید زنند، هوای جان از تأثیر رجا مطیب شود. کاروانیان خلقیت در بیابان حقیقت سفر کنند، روح در ریاض دل بر تخت مملکت عقل نشیند، در شهر خدای به سلطنت انبساط باشکال طبیعت فرمان دهد. چون راوق رجا از کأس وفا چشیدند، ماه جان از خسوف نقصان بیرون آید.
کالبد آدم در آن عالم از تلذذ رجا مطیبات خواهد، دل سرود و رود خواهد، عقل در شواهد اصلی طربناک شود، روح از آئینۀ التباس دگر بار جانان طلب کند. درین مقام اغواء اعزاز عشق بیش باشد در عاشق، از آن از عشق حقیقی به بدایت باز نگردد. انس از خوش دلیست که صبر نکند، تا در مقام رجا کشف بقا باشد او را از هیجان محبت. در شهر شواهد شاهد اصلی طلب کند، زیرا که شاهد از پیرایۀ جمال آن معدن منور است. ازین سبب از مقام تحقیق گامی باز پس آید. اما حقیقت منزل رها نکند، زیرا که مشتری جان در برج دل رجوع کند.
لیکن از خط اصلی که مدار ملک طبیعت است، بیرون شود. رجوعش گه گه آن سبب راست، که مقام رجا بوی انس آید، و مونس حق در عالم حدثان در هر چین به مستحسنات مستأنس شود. لیکن آن از تمکین غلیان عشق باشد، که دوزخ محبت «هل من مزید؟» میزند. رجا منزلیست که در آن عاشقان را جرأت پیدا آید. در هوای قرب و رقاء روح به جناح عشق و قوت شوق طیران بیش کند، زیرا که در مرغزار رجا رخش عشق شهی تر است؛ از آن قوت سیرش بیشتر است.
اما در منهاج رجا حالها غلط بسیار بود، آن را که اعوان طبیعت بند خوف گسیخته باشد. مذهب این عاشق است، که رجا عاشقان را مرکبی عظیم است، زودتر از مرکب خوف به منزل رسد، زیرا که اگر چه خائف درست آید، دیر آید. راجی اگر چه جانش را در حقیقت پای به سنگ طبیعت برمیآید، زودتر آید. «اقبلوا ذوی الهنات عثراتهم» شرط آنست که نترسم، و این سر بگویم دلخوشی عاشقان را، تا به تحقیق خود را بدانند، و معلوم گردانند از رمز این عاشق که خوف مقام عبودیت است، و رجا مقام ربوبیت.
راجی مهمان حقست، و خائف دربان حق. جانان را در منزل رجا توان یافت، که به دریای هلاک دلیران عبر کنند. خائف به خوف از وصول منقطع است. ندیدی که پیران عشق چه گفتند که «الخوف زمام سوء الادب»؟ و سلاطین خراسان رضوان الله علیهم گفتند که «راه خوف از راه رجا عزیزتر است. و باید که خوف از رجا بیش باشد، تا مرد ناجی شود؛ که اگر میزبان ایمان را پلۀ رجا رجحلن کند، ره رو هلاک شود»؛ سخت نیکو گفتند، برکت بر روان عزیزشان باد!
آری.ولیکن این حدیث در شأن عبودیت است، منزل عشق عالمی دیگر است. عاشق را جز مرکب رجا به عالم قدم نبرد، زیرا که پیکی که خواهند که به روزی شصت فرسنگ برود، او را پادشاه بهر فرسنگی دیهی بپذیرد، تا در سیر قوتش مزید گردد، هلا هلا و شراشر در وی بندند، تا میرود و به حسن رجا قوت سیر میباید. اگر یک ذره خوف در وی رسد، پنج فرسنگ بیش نرود؛ از بیم پارهئی بدود، مصرع:
لیکن از بیم ره بسر نبرد.
مرغ جان در عالم عشق بطعمۀ رجا پرد، زیرا که منازل شوق رجاست. جان چون آ«جا رسد، جامۀعبودیت در جمال ربوبیت آنجا دَرَد. رجا منزل شطاحانست، مرکب عیارانست، محمل عاشقانست، عرصۀ پاکان است. ای نقش حبیبان از رنگ نقش تو! و ای شور عاشقان را خم چشم مست تو! تو را ببد دلی نتوان یافت، پیشانی نفس اماره جز به سنگ عشق تو نتوان شکافت. بیت:
رباعیة: