الفصل الخامس و العشرون فی وجد العاشقین
اعلم یا اخی اوصلک الله منازل الواجدین که مرید در سر گذشت عشق انسانی شراب وجد که از محض عشق رباین برخیزد، در اقداح عشق انسانی خورده است، و حلاوت این وجد درین منازل به مذاق جانش رسیده است؛ لیکن حقیقت آنمعدن نشناخته است، چه از آن جا که مشهد نور افعالست، به نور صفات سیر کند، و ارادت ربانی بی اسباب حدثانی یعنی بی عشق انسانی بر وی گذر کند؛ بهر واردی که به تأثیر تجلی از حق صارده شود، جانش را از وجد لباسی دیگر پوشد.
خو کردۀ عشق انسانی به عشق جاودانی طلب منهاج مکاشفات کند، و معراج مشاهدات، تا از قرب حق کأس لطایف شراب وجد مالامال بستاند. بدایت وجد از لوایح است، و نهایت وجد از طوالع. بهر وجدی بنو عشقی، و بهر عشقی وجدان مقامی؛ سیر به مرکب وجد و مقرعۀ شوق و زمام عشق که آن حبل حذبست؛ و دخول بیداء قدم و وصول شهر بقا اقتضاء کند.
وجد مرید بوئی از آن جهان بیش نیست، زیرا که به عشق مقروبست. «الفناء فی التوحید» از این وجدها بیرونست. معنی وجد یافتن قرب معشوقست، چه یافت عشق بر عشق حاصل شد. چندانی که وجد بیشتر، عشق دل در رؤیت هر عروسی غیبی وجدی دارد. چون دید سلطان وجد به جان غالب شود، در شهر خدای لشکر عشق فرود آورد، چه عشق تولد وجد است، عشق حقیقت مجد است. بیرون نیست عشق از وجد و وجد از عشق.
نخست وجد باشد و پس عشق. اگر گویند که عشق پیش از وجد است، یاوه درآیند، که باز وجد را عشق منقار است. از آن، جز یافت صید جان را جان نخورد، برای آنکه به منقار عشق جز جان نگیرد در شرط اتحاد وجد و عشق متحداند. چشم جان چو بر افعال ذات و صفات قدیم افتاد، و به قدر حال نور حق در وی مباشر شد، از لذت آن مضطرب شود. این معانی را آنگه «وجد» گویند. وجد مهدعشقست. آن طفل را بألوان البان مباشرت تجلی پرورش دهد. مرضعهئی است که اطفال ارواح قدسی را در مهاد اشباج انسی به شیر عشق دایگانی کند. فراشی سرای طبیعت به جاورب حرقت نقس کل دایگانی کند.
وجد سلب است، وجذب است، رمز معشوق است، لطمۀ کبریائی است، سطوت ازلی است، کشف نوادر غیبی است، نزول پیادگان تجلی است، که طور «ارنی» موسی جان را نزول کند؛ موج بحار قدم است، استعداد آدم است، بنیاد عالمست، رؤیت اشکال افعال است؛ از خطاب برخیزد، و از انکشاف نور جمال پدید آید. کون جمله درخطاب و در ظهور وجود جامهای شراب مروق وجد است. وجد را حد نیست، زیرا که موجود را حد نیست.
اصناف وجد در رسالة القدس گفتهام. اینجا بیش ازین حاجت نیست. مقصود این ضعیف بیان قانون عشق است. مقطوم عشق انسانی، چون از آن عشق فطام یافت در عشق ربانی، چو مراکب جان از اثقال واردات غیبی میگریزد، و در دامن شاهدان التباس آویزد، درین دم در مجلس عارفان عاشق اسباب وجد روی آن ترک است، که اطیار ارواح علوی از هوای علیین به سهام مژگان دردناک افکند. طرف شوخش در زمین جان تخم عشق کارد؛ لحظ مستش صبغ جمال ازل دارد. زمزمهاش در خوشدلی الحان مرغان عرشی است.
دمدمهاش در تندی نوحان زمانه عشق را در بحر معرفت کشتی است. چون نغمۀ رعنائی بر دف رنگ آمیزی برآورد، گردنان واجدان عالم ببستان عشق خود در آورد. چون مقنعه بر زلف پیچید، متعبدان ملکوت از بیم همرنگی هاروت و ماروت در صوامع عصمت جبروت گریزند. اگر حوراء جنان قامتش بنگرند، از رشک حلهها برخود بدرند. چنین شوخی کافری روغن مصباح وجد ماست، زیرا که قلزم عجایب آیات از چشمهسار حقایق عشق ماست. کام وجد در کام آن معشوقست.
گنج خانۀ دولت ولایت در کنج خانۀ عشق آن محبوب است. در وقت هجران با ما ستمکاری کند، در سرای وصل همه شوخی و طراری کند. آنچه شنیدم در صفت کافری، از او صد چندان دیدم. عشوهاش به جان خریدم، جفاهاش بنعت وفا در دل میدارم. رباعیة: