الفصل السادس و العشرون فی یقین العاشقین
اعلم، یا اخی انار الله قلبک بنور الیقین که یقین دو حال اقتضا کند: حال عموم و حال خصوص. یقین عموم عامیان را رسوخ عروق درخت ایمان است در دل، و آب آن درخت تقلید عام است. تربیتش از شریعت رسول است صلی الله علیه و سلم. در وحدانیت و اثبات ربوبیت چنان مستحکم باشد، که یک موی از خاطر شک در ایشان مضطرب نشود. اگر شان به شمشیر پاره کنی، تحقیق ایمانشان در اثبات حق محض یقین شده است؛ از آن هرگز نرنگردند. این ایمان را گفتهاند مفسران که یقین است. قال الله تعالی «الذین یؤمنون بالغیب» یعنی «یوقنون».
اما یقین خواص پرتو نور کبریاست، که از ذات حق بر جان عاشق متجلی شود. دیدۀ دل صفات بی رؤیت ذات بیاید؛ مشاهدۀ دل «یقین» خوانند. آن نور خطرات مکر قدم بردارد، زیرا که حق تعالی، بعد از احتجاب دیدۀ روح از رؤیت حق،عشاق را به قرصهای افعی نکرات خسته دل دارد. آن شکی است، که صورتش شک است، و معنی تحیر.
و تحیر ا زآن پدید آید که بعد از وجدان جانان در قرب قرب، صد هزار ساله راه ورای اکوان ببرد، وحق را باز نیابد؛ نه ازین که حق محتجب است از دیدۀ جان. حق به حق نهان است. چون درین منزل بود که بحار حقیقت نکرت است، این را «شک» گویند. چنانکه در لامکان با عاشق خطاب کند، و او را به نور احدیت روشن کند، بدایت معرفت است.
این مقام را «یقین عاشقان» خوانند. چو جان عنقاء مغرب ازل، و پازهر هر غلبۀ افعی اجل، مرغ بستان «قاب قوسین» ، مدار افلاک کونین، سید بریات محمد مصطفی صلوات الله و سلامه علیه در منزل نکرت بودی، از مقام عیانش با بیان فرستادی؛ گفتی «فان کنت فی شک مما انزلنا الیک، فاسئل الذین یقراون الکتاب من قبلک». این یقین مدارج عشق است، و معارج شوق است، رباط خیول اشکال کواشف است، موارد اطیار معارف است.
عشق را یقین مفرحی است. چون آن معجون در عشق رسد، عشق را از صفات حدونیت بستاند، و از عشق اهل بدایت در عشق اهل نهایت هیچ نماند، زیرا که منظر اعلی است، منجنیق اشواق است، مصباح عشاق آفاق است، شب هجران به آن چراغ با روز کنند. از شادی نزول آن به رمزهای درد، در روز جهان پر سوز کنند. هلال یقین چون از آسمان مشاهده برآید، صوام عشاق به رؤیت او به جمال حق مفطر شوند، زیرا که در بدایت عشق چون نور یقین از تحت سحاب تحیر عاشقان را مکشوف است، به رویت او که در رؤیت او نور صرف ذات پیدا بود، از غیر حق امساک کرد.
اگر ندانی، ازین حدیث بشنو که کاروان سالار غیب گفت چو این مقام او را مسلم شد متحیرات عشق را، که «صوموا لرؤیته و افطروا لرؤیته». چون آن را سوی مغرب مشاهده بینند از آسمان کشف روزه داران عشق، که از بامداد ازل تا وقت مغرب ابد از کونین صایم بودهاند،عشق خوشی در روی آن هلال از فرح یافت مقامشان بخنداند. از بی خودی، دست بر دست میزنند، و «ربی و ربک الله» میگویند.
بدایت یقین عاشقان را ثقل بشریت بردارد، و در نهایت ظاهر و باطنشان همه روح گرداند. نبینی که صفی ممکلت و رئیس اهل ولايت صلوات الله و سلامه عليه آدم ثاني را گفت «رحم الله اخی عیسی، لو از داد یقیناً، لَمشی فی الهواء»؟ اشارت درین حرف به آیۀ «سبحان الذی اسری بعبده لیلاً». کرد. چون همه چان شد، روح الله به مرکب یقین بر آسمان شد، لیکن مرکب یقینش چون هم علف رخش توجید سید نبود، مرابط حدثان ننشاند. چون مصباح جان سید علیه افضل الصلوات واکمل التحیات همه نور یقین شد، به آب دریای انوار قدم از او گرد عدم بنشست.
چون از غیرت مبرا شد، و از عکس جمالش جهان مصفا شد، زبد، حقیقتش بر سر ممخاض کون آمد. قبضۀ قدمش از مقطع آئینۀ مربوبیت بربود، و بنعت توحید بر مرکب تجرید نشست. در بیابان ازل و ابد سفر کرد. آنجا پیش از آدم و عالم به عشق و رسالت نزد معشوق قدم معروف شد. چون باز آمد، به آبت التباسی خلق را گفت «کنت نبیاً و آدم بین الماء و الطین» ای سطر دفتر افعال! وای پرتو نور جمال عروس جلال! درین یقین آیات عشق انسانی منقطع است.
صد هزار شواهد در مشاهد مضمحل است، و شواهد در بدایت اهل یقین را در راه حق مراکب عقول است. چون یقین از وجود نور حق گیرند، ادلتهای شواهد انساني بعد از آن بهیچ برنگیرند. نگارا! مبتدیان عشق را دست گیر، که شاهد مجلس عارفان آشفتۀ از زخم سنان شوقی اگر بنگرند بدیدۀ لاهوت، در توحید کافرند؛ گرت از نایافت در هجران بنگرم، عاشقم. با این همه دلخوشی عارفان از سر لطف در ما نگر، تا بدان نظر پای بر بام ازل نهیم. عشق است با کورۀ باغ آن عجب مانم. چون نمانم؟ که آن صفات چون در این آیات است، دانم که در توحید حلول نیست. تو را این دانستن جز فضول نیست. اگر تو را دانم، چز تشبیه نیست. و اگر تو را ندانم، جز تبطیل و تعطیل نیست.
خواهم که آن جمال قدم درین جمال پیدا کند، و در عاشقی مرا ترک دیوانه و شیدا کند. بیت:
صفای صفت چون جانت را همرنگ خود کرد، اگر برابر آید اختر در عشق، نه انصافست. چون روی خوبت در لیالی انفصال عارفان را در طریق منطمسۀ توحید مصاحب است، شَعر گُل مفرح زیرکان نهایتست. زلف عنبر فشانت سلسلۀ دیوانگان بدایتست.
چون از کشی ودلخوشی لعل خاموش بلؤلؤ در سلک گیری، بدام اجل از باغ کشف و یقین مرغان ازل گیری. ای عشقت نیاز را نهایتی! ای آشوب حسنت، نماز را بدایتی! هجر تو غم را بدایتست. وصل تو دل را نهایتست. ودرین میان عشق را از یافت و نایافت صد ولایتست. خمخانۀ عینین طرارت پر عروسان سرمست صد پیکار جسته، و در زوایاء جان ما از آن عروسان صد هزار شکار پیوسته. ای حریف نواز! با ما بساز، که ساختن برتو آسانست، و ناساز گاریت بر ما عظیم گرانست. بیت: