قرآن کریمبه زبان فارسی

الفصل السابع و العشرون — فی قربة العاشقین

عبهر العاشقین — روزبهان بقلی شیرازی

الفصل السابع و العشرون فی قربة العاشقین

اعلم یا اخی قربک الله منه الیه فیه به له که مرغان مقدس ارواح چون از اغصان کل شهود حدثان پریدند، و بعد هوای آسمان یقین بریدند، آشیانشان جز در بساتین قرب نباشد. قرب نهان خانۀ ازلست، که در آن کنوز لطایف جمال قدم است. اهل قرب در سرادق کبریا چون از عین «وَ مَزاجُهُ مِن تَسنیم» شراب قربت چشیدند، و اثقال انوار برواحل اسرار کشیدند، نیران مشاهده از نور مکاشفه در جناح جانشان رسد، از قهر آن نار پردههای جانشان بسوزد، بر در غیبت غیب بی پر بمانند. عروس بها از دریچۀ بقا روی بدیشان نماید.

چون آن پر نماند در آن منزلشان پری دیگر از عشق صرف برآید. بدان جناح پروانهوار دیگر بار بپرند، گرد شمع جمال در لگن قربت نور وصلت شان بسوزد. چون جملۀ جناح از روح در روح بسوخت، علم حقایق در سرای ازل بیندوخت، آن علوم او را پرهای عشق و شوق شود، و در هوای قرب قرب میپرد. هر زمان قرب قربش بُعد بُعد شود، و در بُعد بعد از مقصود منقطع میشود. چون قربش بعد گشت، حیرت هم قرین عشق شد، جان از جانان منهزم شود، بخطاب جمال و لوایح وصال حق دستش گیرد، از تحیر باز مقام قرب آید، که قربش بنوازد.

چون جان ملازم خانۀ قرب آمد، در قرب همرنگ قرب شود. در رفاهیت نفحات و کشوف صفات به پرتو انوار ذات مستأنس شود، و منتظر کشوف غیبات میشود. عشقش فرماید که «دیوانه وار نزد معشوق در آی». خوف اجلال از وصل جلال بازش دارد، جان را در قرب صد هزار مقام است، که هر یک از آن عالمیان را اصولست. زبان و صافان معرفت اگر شرح آن گوید، گوش اهل ملکوت نتواند شیند، و آنچه ایشان در قرب بینند، هیچ چشم نتواند دید. مسافران قرب قرب را جز درد بر درد نیست. انفاس ایشان از ثقل بار معرفت از جان برنمیآید. اگر بر آید یکی از آ« جز منزل عشق را نمیشاید.

ای زجاجۀ مصباح التباس! این شوريده عاشق را به حق المعرفه بشناس! در تحت مرقعش معراح در معراج است، به پیش سجادهاش بسوی تحقیق منهاج در منهاج است. در صدف تجرید تحت بحر ملامت در کرائم اخلاق نگر و کرامت بین. در عشق ما جز در صدف ملامت نیست. جز عاشقی و شوریدگی و رسم زهد برانداختن سلامت. نیست. در قباب ملامت جان خواص عشق از چشم حساد مصونست، و درین پرده بی رسمی اسرار دلشان از اغیار مکنون محجوبست. بیت:

پرده دار عشق دان اسم ملامت بر فقیر پاسبان در شناس آن آب تلخ اندربحار.