اعلم یا اخی کشف الله لک عجائب الملکوت وانوار الجبروت که کشف مهیج عشق است، و مطایاء محبت و شوقست. بعد از قرب دیدۀ جان عاشق را کشف در کشف است. عقل را کشف آیاتست. دل را کشف صفاتست. روح را کشف ذاتست. کشف آیات طرق عشق انسانیست، لیکن مشهود ازل ظهورش در شواهد حدثانی است. غذای عشق درین منزل از آلاست. کشف صفات عشق را از التفات حدثانی مطهر کند. کشف ذات جان عاشق را از جان عاشق مجرد کند.
کشف ملکوت یقین اقتضاء کند. کشف جبروت جان را اسرار قدم با عشق جمال قدم پیدا کند. کشف جهان ملک و شهادت اقداح شراب عشقست. کشف علم ربوبیت خود شراب عشقست. چو جان از آن شراب خورد. مست ابد گشت، و جامۀ جان را به صبغ صبغة الله رشت. آن کشف را نهایت نیست، و عقل را در کشف عشق روایت نیست. او کشف در کشفست، ظاهر در باطن، باطن در ظاهر، آخر در اول، و اول در آخر. از کشف چگویم که کشف نشان ندارد، و نشانِ نشان درین بیان ندارد؟
ما را در عشق روی تو بستان کشف است. بلبل جانم د رآن بستان مست ازل گل حسن چیده است، زیرا که نساج غیب نیم کار آدم در حسن آن روی تنید است. دل را گفت که از بلاش مگریز، و در رنگ یکتایی عشقش رنگ دویی میامیز. بد خوئی معشوق در وصال و هجران عاشق و عشق را نیکوست، زیرا که از آن عشق تا این عشق در حقیقت چون بنگری، اوست. رباعیة: