الفصل التاسع و العشرون فی مشاهدة العاشقین
اعلم یا اخی! اراک الله جمال جلاله که عاشق چون از عشق انسانی تربیت یافت و به نور افعال و بینا گشت، و این منازل را که گفتیم به جان و دل پیمود، بعد از مکاشفه مشاهده است تا در عشقستو و مقام مشاهده عاشق را در دو مقام دو قسم است: منزلی د رعش مقام سکر است، و منزلی در عشق مقام صحو است. سکر است نه سکر توحید که آن منزل عشق محو است، لیکن هر مقامی را سکری و صحویست که اصل آن تمکین و تلوینست نه تلوین و تمکین معارف، که تلوین و تمکین اصل شرایط مقامانست.
چون در عشق این سکر و صحو حاصل شد، قسم مقام التباس در مشاهدۀ قسم صحو است، و قسم مشاهدۀ صرف در عشق قسم محو است، یعنی سکر در سکر، مشاهده حق بی وسایط بیند. در عشق سکر بر سکر متراکم شود. سلطان مشاهده جان عاشق را محترق کند، چون در فنا به شرف هلاک خواهد رسید، حق به شفقت جمال صرف از مرآت التباس در مقام صحو بوی نماید. صحو در عشق منزل خلیل بود صلوات الله علیه از آن در التباس خواست و گفت «رب ارني كيف تحيي الموتی» سكر منزل کلیم بود علیه الصلوة و السلام صرف مطلق خواست، گفت «رب ارنی انظُرُ الیک». هر دو مقام حبیب را صلی الله علیه و آله و سلم بود، در منزل صحو گفت «ارنی الاشیاء کما هی. رایتُ ربی فی احسن صورة جاء الله من سینا و استعلن بساعیر و اشرق من جبال فاران». چون از حدثان بگذشت بچشم جان مست، هست ازل بدید، گفت «لااحصی ثناءً علیک». سر قدم درین مرحله ظهور ذات ندارد در عالم و آدم.
ابوالدردا رضی الله عنه از رؤیت سئوال کرد، از مقام صحوش جواب داد، گفت «رایتُ نوراً». ابن عباس رضی الله عنه از رؤیت سؤال کرد، از مقام سکرش جواب داد، گفت «رایتُ ربی فی احسن صورة». وسایط التباس در اشارت ثانی نیست. اگر از مقام عشق نگرد، جز رؤیت صرف قدم نیست. و این درجهان کس را مسلم نیست. قلزم توحید است، و آن دریای بی کشتی حدوث است، لاجرم حیات موحدان درین عالم جسمانی دیر نپاید، زیرا که گرداب فنا صدهزار باقی را فانی کند.
بدایت مشاهدۀ صرف کشف است، دگر خطاب است، آنگه وصلت دل، آنگه خطاب تسکین و قربت، آنگه بروز لوایح و طلوع انوار کشف عجایب اسرار، آنگه جمال «لیس کمثله شیء» بدیدۀ ربوبیت و چشم جان و عقل بینند. این چه این مقام را گفتیم بدایت است، آنگه مشاهده در مشاهده روح را بی نهایت است. بقدر تمکین حق جمالش بنماید. در بدایت جان در مشاهده درنگ نیست، زیرا که سطوات ذات بصدمتش از رؤیت در سکر کلی اندزد. در آن وَلَه دیده را قدرت دیدن نیست. چون برسد. به مشاهدۀ معرفت و وصلت درمشاهده دیر بماند، لیکن هیمان و هیجان وجدش از حلاوت جمال مضطرب دارد.
چون علل حدثانی از روح محو شود، روح با مشاهده خو کند، و بنعت مشاهده در مقام صحو شود. آنگه صاحی سکران است و سکران صاحی، تا در مشاهده به جائی رسد که خطاب خاص در حجال انس از حق بشنود. محبت صرف عاشقان را آنجا حاصل شود، تا درین مزار زیارت نکنند، روی آن طرارشان دیدن مسلم نیست، زیرا که طامات را درین منزل رقم نیست. متواریان شهوت اگر به چشم غفلت، ای جان نیکوان! از عکس چشم تو در تو نگرند، در عشقشان باور مدار که به طبع آشفته به جانان نتوان رسید. پای درازان دست کوتاهند. دعوی گران بیمعنی اند. درین آئینه نقش آدم نیست. آدم ر اچه بینند، چون آدم را بی نقش آدم ندیدند؟ زهی طرۀ طراوت که در باغ عشق جز خم در خم ندارد. زهی حلۀ نیم کارت که در هر تار و پود جز انس حسن صد هزار رقم دارد. رباعیه: