قرآن کریمبه زبان فارسی

الفصل الثلاثون — فی محبة العاشقین

عبهر العاشقین — روزبهان بقلی شیرازی

الفصل الثلاثون فی محبة العاشقین

اعلم یا اخی رزقک الله ذوق المحبة که محبت را درجات است. ذورۀ علیاش محبت الهی است. جز الیهات عموم محبت در بدایت کتاب مذکور است، اما آنچه الهیست محبان را دو نوعست: محبتی خاص و محبتی عام. اما محبت عام از رؤیت طراوت صنایع جمال آیات و شواهد افعاليات آلا و نعما تربیت یافت. کرامات و آیات و معجزات «حسن مآب» لطایف مقامات باشد. این صفات محبت پدید آورد از حق در دل دوستان، لیکن مدارج ایمان است، از آتش محبت معلوم گویند. در کتاب «بیان» این شواهده بعضی پیدا شد.

اما محبت خاص خاصان را بعد از مشاهده است، و اهل مشاهده را سه مشاهده است: یکی پیش زا وجود انسانی ارواح را قبل الاجساد در حضرت مجد، چون جمع آورد با رؤساء ارواح، فرمود «الست بربکم» طوعا «قالوا بلی». لذت کلام در ایشان رسید، از حق جمال خواستند، تا عرفان بر کمال شود. حق حجاب جبروت برداشت، و جمال جلال ذات بایشان نمود. ارواح انبیا و اولیا از تأثیر سماع و جمال جلال مست شدند. با شاهد قدم بي رسم حدثان دوستي گرفتند. از آن ولايت بمراتب تربيت الهي محبت شان مزید گرفت، زیرا چون ارواح قدسی به صورت خاکی درآمدند از سر سوداء پیشین جمله ارنی گوی شدند و محل انبساط یافتند، تا هر چه درین جهان دیدند، همه او را دیدند، چنانکه بعضی از خواص محبت گفتهاند «ما نظرت فی شیء الا و رایت الله فیه».

از شطاحان طربناک هیچ کس نیست که از حق رؤیت نخواست و دعوی رؤیت نکرد. در مجالسشان زبان عشق همه «رأیت ربی» گویند. بر سنن منازل محبت ثانی در رؤیت ثانی یافتند، که هر که بعد از امتحان در حجاب انسانی جوهر روحش به عوارض بشری محتجب نشود، و در جوهر روحش قهریات تأثیرنکند، آن شاهد اول بی زحمت حدثان اینجا باز یابد، و محبت بر محبت بیفزاید.

مشاهده سوم رؤیت اعظم است، و آن در سرای بقاست چون جسم و روح متجانس شدند، غایت محبت آنجاست. بقدر مشاهده محبت میافزاید و هرگز از عارف منقطع نشود، زیرا که محبوب را حد مشاهده نیست، لیکن خواص محبت را بقدر محبت مشاهده باشد؛ مشاهدۀ عموم دگر و مشاهدۀ خصوص دگر. صدیق اکبر رضی الله عنه چون محبت و ایمانش از محبت و ایمان خلایق افزون بود، سید عالم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود که «ابوبکر در تجلی خاص است، چندانکه عموم بینند، او تنها بیند» چنانکه سید علیه افضل الصلوات و التحیات در حق وی فرمود«تحلی الجبار للخلق عامة و لابی بکر خاصةً».

تا دانی که یافت بقدر دل است. نه هر که دُرد خورد در محبت او مرد است. خاصان را محبتی خاص است. بعد از آن مشاهدۀ جمال است، و در مقام مشاهده منازل است. بقدر منازل محبت است. اصل محبت از رویت حسن و جمال است. در رؤیت عظمت محبت را زوال است. چون خلق ربانی در وصلت بیابد، از هر صفتی که مهیج محبت است، محبتی پذیرد. اگر آنجا رسی، این مذهب بدانی. محبت قلق ذات است، هیجان روح است، ذوب فؤاد است. از حلاوت یافت محبوب محب را موافق است. محبوب را شایق است، بر مجنون عاشق است. این خُلق جنون عشق است. بجائی رسد که آئینۀ حق شود، که هر که در او نگرد بحق عاشق شود «سیجعلُ لَهم الرحمن ودّاً» بخوان و تفسیرد«و القیتُ علیک محبةً منی» بدان.

در محبت بندۀ حق را شیوهای گفتم. عبودیت و مقامت و کرامت تأثیر آنست. چون حق به محبت و ارادت بنده را مرید و مراد و حبیب و محبوب کند، بنده شاهد حق شود، به نظر قدم در وی نگرد، و صفات خودش در پوشاند، نه از راه حلول که او منزه از حدثان است. کاری است از فهم و عقل بیرون، تا ظهور صفت ندانی، الله الله که «تخلقوا با خلاق الله» بخوانی. چون ملتبس به انوار حق شد، حقش به خاصیت ربوبیت بیاراست. از آن محبوب حقست که حق این محبوب را آن خواست، تا در عشق همرنگ معشوق نشوی، در عزب خانۀ وصال با معشقو متحد نگردی.

محبت زمین شوق است، و در آن زمین اشجار عشق است، از بحار قدم آب خورد، و از سواقی ابد بجوی جان از آن انهار آب بَرَد. محبت در مشاهده بی عرفان محبت اهل کواشف است، و محبت بعد از عرفان محبت اهل معارف است. نهایت آن محبت بدایت این محبت است، و نهایت این بدایت توحید است. خون عاشقان به سیف توحید در مشهد تنزیه ریزند، زیرا که صد هزار عاشق مست از صدمات تفرید گریزند. ای جان جهان! درین عرصه من معزولم و شاهِ تو مات است، عشق ما فانی و گُل تو خار است. رباعیه:

کی بو که سر زلف تو در چنگ زنمصد بوسه بر آن رخان گلرنگ زنم
در شیش کنم مِهر و هوای دگران در پیش تو ای نگار! بر سنگ زنم