قرآن کریمبه زبان فارسی

باب پانزدهم در معنا و حقیقت توحید و صفت و حقیقت موّحد

اللمع فی التصوف — ابونصر سراج طوسی

شیخ گفت: از یوسف بن حسین رازی- رحمة الله- شنیدم که گفت مردی پیش روی ذوالنون ایستاد و پرسید راز توحید را برایم بازگوی. ذوالنون گفت: توحید آن است که بدانی که قدرت حق در همه چیز هست بی‌آمیختگی، و آفرینشِ او علت همه چیز است . وعلتی برای شیوۀ آفریدن او نیست و در همۀ آسمان‌ها و زمین گرداننده‌ای جز او نیست و هر چه در پندارت درآید خداوند چیزی دگر است و چیزهای دیگر. جنید گفت از توحید پرسیده شد. گفتم: آن که موحد حقیقت وحدانیت را فقط ویژۀ او داند و کمال احدیت را نیز ازو شناسد و بداند که فقط اوست یگانه‌ای که نه می‌زاید و نه زاده می‌شود و مخالفان و یاوران و همانندان و همۀ بت‌های دیگر را نفی نماید بی آن که خداوند را تشبیه کند و کیفیت و تصویر و تمثیلی برایش بسازد. و بداند که او خدایی است یگانه، پاک، بی همتا که همانندی ندارد و شنوا و بیناست. و نیز از جنید در این باره، دوباره پرسیده شد. گفت: توحید معنایی است که تمام رسوم را در خود حل می‌نماید و دانش‌ها را در خود جای می‌دهد وخداوند را- تعالی- همیشه بوده است و خواهد بود.

ابونصر- رحمة الله- گفت: دو جواب ذوالنون و جنید در باب توحید روشن است که نخستین دربارۀ توحید عام است و این جواب آخری دربارۀ توحید خاص است.

باز از جنید دربارۀ توحید خاص پرسیده شد. گفت: این است که بنده سایه‌ای پیش روی حق باشد و انواع تدبیرهای خودرا در کوهه‌های امواج دریای توحید او فانی سازد و خود را فراموش نماید و مردمان را از یاد ببرد و حقایق وجود یگانۀ خدا را در قرب خالصانه بدو با فراموشی جسم و حس خود بپذیرد و بداند که خدای تمامی کارهای چنین بنده‌ای را خود برپای می‌دارد و انجام بنده به آغازش برگردد و چنان باشد که بود. و همچنین گفت: توحید خروج از تنگنای رسوم زمانه به گشادگی ساحت فنای جاودانگی است. اگر کسی بپرسد معنای«انجام بنده به آغازش برگردد و چنان باشد که بود» چیست؟ می‌گوییم: معنای این گفته در متن کلام خداست که فرمود: آن گاه که خداوند از ذُریه و فرزندان آدم پیمان گرفت... (اعراف/ ۱۷۲). جنید در معنای این آیه که: که بوده و چه بوده و کجا بوده؟ گفت: آیا جز بدین شیوه‌ای که روح‌های ظاهری با قدرت خداوندی و مشیت ازلی پاسخ داده‌اند و الان مصمم چنانند که گویا همان است که«چنان است که بود» و این نهایت معنای توحید خداوند یگانه است که بنده، بودنی نباشد و خداوند ماندنی باشد چنانکه بوده است.

صوفیان در معنای توحید زبان دیگری هم دارند و آن زبان«واجدان» است. اشارات آنان در این باره بر فهم گران می‌آید و ما تنها گوشه‌ای از آن را می‌نمایانیم تا بدان جا که توان توضیح باشد. تصوف دانشی است که بیشتر آن اشارت است که بر اهل راه پوشیده نیست و چون به شرح و تفسیر کشیده شود حقیقت معنا پوشیده می‌گردد و طراوتش کم می‌نماید. انگیزۀ من هم دربسط این مباحث، آمدن آنها در کتاب بوده است و بس و کتاب را کسان بسیار می‌نگرند، برخی معانی را درمی‌یابند و گروهی درنمی‌یابند و تباه می‌گردند. از جمله می توان به قول رُوَیم بن احمد بن یزید بغدادی اشاره کرد که از او توحید را پرسیدند. گفت: نابودی آثار بشری و بی همتایی حق است. و منظور او از نابودی آثار بشری، تبدیل اخلاق است تا هرگز دعوی خدایی نکند و خویش را نبیند و«من و من» نگوید و جز خدا بر زبان نراند چون که«من گفتن» تنها از آن خداست. این معنای نابودی آثار بشری اوجود بنده است و معنای کلام«بی همتایی حق» یعنی جداسازی قدیم از همۀ محدثات است. و گفت: نهایت توحید فراموشی تمامی چیزهاست جز توحید با نیروی توحید. و گفت: وحدانیت بقا، جاودانی خداست با نابودی هر چه غیر از اوست. گفته شده که معنای این جمله نابودی جان و دل بنده در برابر خداست با تداوم ذکر خدا و بزرگداشت او. دیگری گفت: در ساحت توحید آفریده‌ها جایی ندارند و جز خدا خداوندرا به توحید نستوده است. توحید از خداست و آفریده‌ها طفیلی حق در توحیدند. می‌گوییم معنای این عبارت‌ها گفتۀ خود خداوند است«خداوند گواه است که جز خدا، خدایی نیست و نیز فرشتگان و دارندگان دانش راستین. جز او خدایی نیست و او عزیر و حکیم است» (آل عمران/ ۱۸). در این آیت خداوند خود به یگانگی خویش قبل از آفریده‌ها گواهی داده است. پس حقیقت توحید از دیدگاه حق، همان گواهی خدا بر یگانگی خویش است و از دیدگاه آفریده‌ها آن است که به راستی، او را یگانه دانند و این یگانگی را در حد توان دریابند و همین معنای گفتۀ خدا هم هست که«فرشتگان و دانایان گواهند»، و اما از دیدگاه اقرار به توحید، باید دانست که اهل قبله همگی در اقرار به توحید همسانند و تکیه گاه این نکته اقرار دل‌هاست نه زبان‌ها.

شبلی گفت: هر کس بپندارد که فقط او توحید را دریافته و معنایی را یافته و اسم را دیده و صفات و القاب خدا را فهمیده، بویی از توحید به دماغش نخورده است و هر کس همۀ اینها را دریافت و سپس رها کرد موحد است آن هم به اسم و رسم نه به حقیقتِ دریافت. شیخ ابونصر گفت: - و خدا داناتر است- معنای کلام شبلی آن است که او صفات حق را اثبات می‌کند چنانکه برای او گفته‌اند، نه از حیث درک و احاطۀ حقیقی.

برخی دیگر از عرفا گفته‌اند: توحید آن است که بینا را نابینا و دانا را سرگردان و استوار را لرزان می‌سازد. می‌گوییم چون هر کس حقیقت توحید را بیابد از شکوه و بزرگی خدای در دلش دهشتی می‌یابد که خودش را سرگردان می‌سازد مگر آن را که خدای بخواهد. ابو سعید احمد بن عیسی خراز گفت: نخستین مقامِ کسی که توحید را درمی‌یابد وبا آن می‌آمیزد تباهی یاد همه چیز در دلش و یگانگی با خداست. و همچنین گفت: نخستین نشانۀ توحید رهایی بنده از همه چیز و ردّ تمامی چیزها به گردانندۀ آنهاست تا بدان جا که در همه چیز به پرستار حقیقی خود بنگرد که تنها بدو ایستاده است و ایستاده‌اند. سپس این ادراک را بر خویش پوشیده دارند و خویش را در خویش بمیرانند تا خدا آنان را برای خود برکشد و برگزیند. این نخستین گام دخول به ساحت توحید است. گفت: معنای این سخنان آن است- و خدا داناتر است- که«فنای یاد چیزها در دل و غلبۀ یاد خدا بر آن تا یاد چیزها از دلش با یاد خدا برود». و معنای خروج از همه چیز این است که هیچ چیز را به خود و توانش نسبت ندهد و پایداری پدیده‌ها را تنها از خدا بداند. و معنای سخنش که«چیزها بر پرستار خود نگرند و بدانند که به او ماندنی هستند» اشارت به پرستاری خدا نسبت به هستی است و هر چه حقیقت توحید بر او پرتو افشانده باشد تا بدان جا که پایداری پدیده‌ها را تنها از خدا بداند نه به اندرون خودشان. آیا نظر به گفتۀ شاعر نمی‌کنی که:

در هر چیزی برای خدا گواهی است

و دلالت کننده بر این که او یگانه است

شبلی به مردی گفت: می‌دانی چرا توحیدت درست نیست؟ گفت: خیر. گفت: چون خدا را به خودت می‌جویی. همچنین گفت: توحید جز برای آن که انکارش اثبات باشد درست نیست. معنای اثبات را ازو پرسیدند. گفت: انداختن همۀ یاء‌ها. معنای کلام او- و خدا داناست- این است که موحد حقیقی منکر این است که او خدا را اثبات می‌کند. این یعنی اثبات وجود خدا در همه احوال چون می‌گوید«با من، برای من، به سوی من، بر من، در من و...» همۀ این یاء‌ها (من‌ها) می‌افتد و در درون، موحد این یاء‌ها (من‌ها) را نفی می‌کند هر چند که به ظاهر بر زبان می‌راند. شبلی به مردی دیگر گفت: می‌خواهی توحید بشری را دریابی یا توحید الهی را؟ گفت: مگر تفاوتی هست؟ گفت: آری، توحید بشری ترسیدن از عقوبات(مرگ و زندگی) است و توحید الهی تعظیم حق است. شیخ ابونصر گفت: به نظر من معنای کلام شبلی آن است که از ویژگی‌های انسان طلبِ عوض و دیدن نتیجه کار است و خواستن از غیر خدا. و توحید بنده با چنین کیفیتی تعظیم خدا نیست. همچون کسی که توحید خدا را از ترس به جا می‌آورد هر چند که ترس از خدا حال شریفی است.

شبلی گفت: هر کس به خرده‌ای از توحید راه یابد از درک مابقی ناتوان می‌گردد از شدت سنگینی آن. بار دیگر گفت: هر کس خرده‌ای از توحید را دریابد، آسمان‌ها و زمین را بر سر مژگان خویش بار کرده و کشیده است. روایت شده که جبرئیل را ششصد بال است. دو پر او هرگاه که باز شوند مشرق و مغرب را می‌پوشانند. از این عباس نیز روایت شده که: صورت جبرئیل در ستون کرسی است همانند نقش‌ها در جوشن. گفته می‌شود که جبرئیل و عرش و کرسی همگی با ملکوتی که برای اهل علم پیدا شده است مانند ریگی است در پس ملکوت بلکه کمتر. و ابوالعباس احمدبن عطای بغدادی در مواعظ خود گفته است:«نشانۀ حقیقت توحید فراموشی آن است و صدق توحید در این است که تنها یکی بدان ایستا باشد». معنای کلام او این است که بنده در مشاهدۀ توحید، توحیدبینی خود را از یاد ببرد و خدابینی را به جای آن آرد. همان که خدا پیش از آفرینش در او نهاده بود. چون اگر خدا چنین نکرده بود بندگان او را نمی‌‌‌‌‌‌خواستند و به یگانگی نمی‌ستودند. پیران ما را در باب توحید کتاب‌هاست و ما اندکی از سخنان دیریاب آنان را آوردیم تا بدینها دریافته شود آنچه را که نیاوردیم- اگر خدا بخواهد.