به ابوالحسین نوری گفته شد: خدا را به چه چیزی شناختی؟ گفت: با خود خدا. گفته شد نقش خِرد چیست؟ گفت: خرد ناتوانی است که جز در برابر ناتوانی چون خویش خوار نمیگردد. چون خداوند عقل را آفرید به او گفت: من کیستم؟ عقل خاموش ماند. سپس خداوند به چشم عقل نور توحید را کشاند. آنگاه عقل گفت: تو خدایی. پس خِرد را جایگاه آن نیست که خدا را دریابد مگر با لطفِ خودِ خدا. پرسیده شد: نخستین واجبی که خداوند بندگان را بدان خوانده چیست؟ ابوالحسین گفت: شناخت یعنی معرفت. چون خداوند خود فرموده: من جن و انس را نیافریدم مگر برای پرستشم(ذاریات/۵۶). ابن عباس گفت: یعنی برای شناختنم. واز دیگری پرسیده شد: معرفت چیست؟ گفت: این که دل حقیقتاً یگانگی او را در والاترین مراتب صفات و اسماء دریابد چه خداوند در بزرگی و توانایی و چیرگی و شکوه و جاودانی بی همتاست که هیچ کس چون او نیست و او شنوای بیناست بدون چونی و همانندی و همسانی. او اضداد و همانندان و ابزار را از دلها میزداید. و گفته شده: ریشۀ شناخت، موهبت است و شناخت آتش و ایمان نور است. شناخت، وَجد و ایمان بخشش است و تفاوت میان مؤمن و عارف آن است که مؤمن با نور خداوندی میبیند و عارف با خدا مینگرد. مؤمن را دلی است که عارف را نیست. دل مؤمن با یاد خدا آرام میگیرد و عارف به جز با او آرام نمیگیرد. معرفت سه گونه است: معرفت اقراری، معرفت حقیقی، معرفت دیداری. با معرفت دیداری درک و دریافت و علم و بیان آمیختهاند. اشارهها و ویژگیهای معرفت بسیارند واندگ یادکرد آنها بسنده است و دانا و راه یافته را همین مایه کافی است- و از خدا جوییم توفیق-. حسن بن علی بن حمویۀ دامغانی گفت: از ابوبکر زاهرابادی شناخت را پرسیدند. گفت: شناخت نامی بیش نیست ولی حقیقت آن تعظیمی قلبی است که تو را از تشبیه و تعطیل نسبت به حق باز دارد.