شیخ گفت در باب عمربن خطاب از پیامبر(ص) روایت شده که گفت: در امتهای گذشته کسانی بودند که با خداوند سخن میگفتند و از حق سخن میشنیدند، اگر در این امت هم چنین میبود، عمر از آنها بود. دانایی معنای«سخن گفته شده» را پرسید. پیامبرگفت: برترین درجۀ صدیقان و راستکاران است. دلایل این گفته روشن هستند از جمله: روزی عمر سخن میگفت و ناگهان فریادی کشید. در وسط سخن گفت: ای ساریه در کوه! ساریه در دروازۀ در نهاوند صدای عمر را شنید و به سوی کوه راند و بر دشمن پیروز شد. بعدها آن ساریه را گفتند چون دانستی کردهات را؟ گفت: صدای عمر را شنیدم که میگفت: ای ساریه! به کوه رو، به کوه رو. از ابوعثمان روایت شده که گفت: بر تن عمر پیراهنی بود که دوازده وصله داشت و او خطبه میخواند. روایت شده است که عمر گفت: خداوند ببخشاید آن کس را که زشتیهایم را به من بنماید. و از پیامبر نیز روایت شده که گفت: شیطان از سایۀ عمر میگریزد. و گفته شده که عمر روزی خاشاکی برداشت و گفت: کاشکی مادرم مرا نمیزاد. کاشکی من همین خاشاک بودم و یا هیچ نبودم. روایت شده که روزی گفت: هرگز بلایی به من روی نیاورد مگر این که خداوند را در آن چهار نعمت بر من بود:
۱.شکر که دینم سالم است.
۲.شکر که بلایی بزرگ تر از آن نیامد.
۳.شکر که رضای حق را نگه داشتم.
۴.و شکرکه در آن ثوابِ صبوری برایم رقم خورده است.
عمر گفت: اگر صبر و شکر دو شتر بودند برایم تفاوتی نداشت که کدام را سوار شوم. روزی مردی پیش عمر آمد و از فقر نالید. عمر گفت: خوردنی شبانه را داری؟ گفت آری. عمر گفت: پس فقیر(هم) نیستی. از علی(ع) روایت شده که گفت: بر روی زمین هیچ چیز نزد من محبوب تر از آن نیست که خداوند صحیفهاش را بر من اندازد مگر همین جامۀ به خود پیچیده(عمر) را. روزی علی، عمر را در حال دویدن دید. از دویدنش پرسید گفت: صدقات بر شتر بود، رمید، دویدم تا بگیرمش، علی(ع) گفت: خلفای پس از خود را به رنج افکندی ای امیرالمؤمنین.
شیخ گفت: اهل حقایق وابستگیها به عمر دارند مثل پشمینه پوشی، خشونت، ترک شهوت، دوری از شبهات، اظهار کرامات، ملامت و باطل ستیزی و یکسان نگری به همه و گزینش سنگین ترین طاعتها که بیانش دراز خواهد شد.
حکایات مرتبط با عمر: روزی گروهی را نشسته در مسجد دید. گفت بروید در طلب کسب. البته این در ستیز با قصۀ اصحاب صفه و گوشهنشینی آنها نیست.(حکایت آنها در جای دیگر آمده است).
روزِ اُحد به برادرش زید بن خطاب گفت: اگر میخواهی زره مرا درآور و به خود بپوش. زید گفت: من هم شهادت را دوست دارم همان گونه که تو دوستدار آن هستی. که این داستان اشارتی لطیف به حقیقت توکل آن دواست. نظیر این حکایات زیاد است و اندک آن کفایت است. روزی دیگر گفت: عبادت را در چهار چیز دیدم:
۱.ادای فرایض الهی.
۲.دوری از محرمات.
۳.امر به معروف برای دریافت پاداش خداوند.
۴.نهی از منکر برای گریز از غضب خداوند.