قرآن کریمبه زبان فارسی

باب ششم دربیان آداب حج صوفیان

اللمع فی التصوف — ابونصر سراج طوسی

شیخ گفت: نخستین ویژگی حج صوفیان توجه آنان به حج واجب و راهیابی بدان است به هر شیوۀ ممکن و صرفِ همۀ توان و توانایی در انجام آن است و آنان نمی‌کوشند که راه‌هایی بیابند تا ازین حج دور شوند بلکه به هر طریقی در پی آنند که آن را برگزار نمایند چون که خدا بدان دستور داده است که: بر مردمان است که برای خدا آهنگ خانه کنند، هر کس که توانایی دارد باید راهی به سوی او یابد(آل عمران/ ۹۷). و نیز مردمان را بانگ در دِه حج که مردانی به سوی تو خواهند آمد(حج/ ۲۷). در تفسیر گفته‌ان مراد از«مردان» آنانی هستند که پیاده راه می‌سپرند. از پیامبر روایت شده که گفت:«هر کس بمیرد و حج واجب را نگزارد به گونه‌ای یهودی یا نصرانی مرده است.» به همین جهت همیشه از یاران می‌خواست، که هر چند با زاد و توشی اندک، حج کنند. از سنت‌های صوفیان تمسک به شیوه‌ای است که به احتیاط نزدیک‌تر باشد و در آن بیشتر شریعت به کار گرفته شود. بر خلاف عوام که بیشتر راه‌های تأویل و گشادگی برایشان پیش بینی شده است و این رحمتی از خداوند بر ضعیف‌هاست. عوام باید چنان حج کنند که فقیهان و علما به آنان آموخته‌اند. صوفیان و برگزیدگان و عوام در حج گزاری یکسانند. به جز عوام، عموم حج گزاران سه دسته‌اند:

۱-گروهی آن گاه که به حجةالاسلام می‌روند بیشتر به حفظ وقت و رعایت احوال و طلب سلامت می‌پردازند و از خدا دوری بلاها را می‌جویند. از ابن سالم شنیدم که می‌گفت سهل بن عبدالله جز به حج واجب(حجةالاسلام) نرفت و در آن هنگام بیش از شانزده سال نداشت، و زاد و توشه‌اش جز مقداری جگر سرخ کرده که در گرسنگی‌های سخت می‌خورد نبود. همچنین ابویزید و جنید فقط به حج واجب می‌رفته‌اند و بسی از اجلۀ مشایخ نیز در عمر خود تنها حج واجب گزارده‌اند و دلیلِ آنها هم کردۀ پیامبر است که جز حج واجب نگزارد.

۲-گروهی از مشایخ هم وقتی که علایق خود را قطع کردند و از خانه و وطن دور افتادند برادران را ترک می‌گویند و بیابان‌ها و خشکی‌ها را بی‌زاد و توش می‌سپرند و همدمی برنمی‌گزینند و در جایی آرام نمی‌شوند و به کس و چیزی نمی‌گرایند، رو به سوی خانۀ خداو دیدار آرامگاه پیامبرش می‌نمایند چه خداوند- که گفته‌اش حق است- می‌فرماید: ما خانه را آرامشگاهِ مردم ساختیم(بقره/ ۱۲۵). و ابن عباس گفته است یعنی شیوه‌ها و آداب صوفیان را درباب حج جز از طریق داستان‌هایش نمی‌توان گفت. از احمدبن علی وجیهی شنیدم که گفت یکی از مشایخ را شنیدم که می‌گفت: حسن قزّاز دینوری دوازده بار پیاده و سربرهنه حج کرد و وقتی که خاری به پایش می‌خلید، پا را به زمین می‌سایید و راهش را ادامه می‌داد و سرش را نیز پایین نمی‌گرفت از بس در توکل، راست بود.

از ابوتراب نخشبی حکایت شده که هنگام آهنگ حج در بصره چیزی می‌خورد و یک با رهم در نباج و یک بار هم در مدینه. و وقتی وارد مکه می‌شد بر شکمش از روغن خواری بسیار چین افتاده بود.

از ابراهیم بن شیبان حکایت شده که گفت ابوعبدالله مغربی با شلوار و ردایی سفید و کفشی پر بها به بیابان درآمد چنان که گویی در بازار راه می‌رود. وقتی به مکه وارد می‌شد و حج را به پایان می‌رساند از میزاب احرام می‌بست و با احرام مکه را ترک می‌گفت و آن را نگاه می‌داشت تا دوباره به مکه باز گردد. از جعفر خلدی شنیدم که می‌گفت بیابان را درنوردیدم، بر تنم پیراهنی سپید بود و در دستم کوزه‌ای. در بطانیه- که در قلب بیابان است- دکان‌ها و بازرگان‌هایی دیدم که قافله‌هایی از بصره به نزد آنها می‌آمدند. از ابراهیم خواص حکایت کرده‌اند که گفت: در بیابان نوزده راه دیدم به جز راهی که مردمان و قافله‌ها از آن می‌گذرند. در دو راه از آن راه‌ها پیوسته زر و نقره می‌رویید. جعفر از ابراهیم خواص حکایت کرد که گفت: در گوشه‌ای از بیابان تنها و دست در آغوش غم نشسته بودم. مدتی بود که چیزی نخورده بودم، همین گونه که غرق خویش بودم یکباره خضر را در هوا دیدم که از روی سرم می‌گذشت. چون دیدمش سرم را افکندم و چشمم را بستم ونگاهش نکردم. خضر چون مرا دید به نزدیکم آمد و کنارم نشست. سرم را بلند کردم. مرا گفت: ای ابراهیم! اگر چشمانت رانمی‌بستی به کنارت نمی‌آمدم. از ابراهیم حکایت شده که گفت: سالی از مکّه درآمدم و با خود پیمان بستم که تا قادسیه چیزی نخورم. چون از زبده گذشتم ناگاه آوای مرد عربی را شنیدم که از پشت سر صدایم می‌کرد. رویم را به سویش برنگردانم. نزدیک من رسید شمشیری کشیده در یک دست وظرفی شیر در دست دیگر. به من گفت: این شیر را بنوش وگرنه گردنت را با شمشیر می‌زنم. سرگردان شدم. مقداری از شیر نوشیدم. رهایم کرد تا قادسیه دیگر چیزی ندیدم.

از این گونه حکایت‌های صوفیان بسیار است و نمی‌توان همه را ذکر کرد. همین مایه دانندگان را بسنده است.

۳-گروهی هم مجاور مکّه می‌شوند و نفس را زندانی آن جا می‌سازند چه می‌دانند که خداوند این بقاع و مشاهده را به فضل و شرف تخصیص داده است. و از دیگر سو نفرت نفس را از زندگی در مکّه و عجز از اقامت در آن جا نیز درمی‌یابند چون مکّه سرزمین بی‌آب و علف است و خداوند آن را(حجاز) خوانده، یعنی آن جا که شهوت‌ها و لذت‌ها رانده می‌شوند به ویژه برای کسانی که روزی و درآمدشان از غیب است و راحتی برایشان معدوم است و نفسشان به اضطراب خو کرده است. هر چند که اگر پیرو احکام حق باشند از نگرانی می‌رهند و آرام می‌گیرند. از همین جا، مقامات رجال هویدا می‌شود.

آداب آنان در مجاورت مکّه بسیار است بعضی از آنها را ضمن نقل حکایات ذکر می‌کنم. از ابوبکر محمد داوود دینوری دقّی شنیدم که می‌گفت: ابوعبدالله بن جلا هجده سال در مکّه ماند و هرگز از خوردنی‌هایی که از مصر برایش می‌آوردند نخورد چون مصر را شبهه مانندی بود که گذشتگان از خوردنی‌های آن پرهیز می‌کردند. و آب زمزم را وقتی می‌نوشید که با ریسمان و دلو خود کشیده باشد و از دلوِ آویخته بر آن نمی‌نوشید چون که ریسمان و دلو زمزم از اموال شاهان بود. و حکایت شده که ابوبکر کتّانی دوازده هزار بار در هنگام طواف قرآن را ختم کرد. و ابوعمرو زجّاجی- چنان که به من گفته‌اند- سی سال در مکّه بود، هرگاه می‌خواست قضای حاجت کند از حرم بیرون می‌رفت و در هر روز سه بار حج عمره می‌کرد. هر سه روز یک بار می‌خورد و در هفتاد و اند سالگی مُرد. از دقّی شنیدم که می‌گفت نُه سال در مکه ماندم و در دل داشتم که هیچ گاه دو نماز را د ریک جا نخوانم که در این سال‌ها گاه چنان گرسنه می‌شدم که چون جنازه‌ای را می‌دیدم آرزو می‌کردم که کاش مرا به جایش می‌بردند، امّا ناگاه در دلم می‌افتاد که هان ای فلان، آیا این بسنده‌ات نیست که این فاقۀ تو را جز خدا کسی نمی‌داند؟ به این فکر سرگرم می‌شدم و گرسنگی از یادم می‌رفت. گفته‌اند هر کس بتواند در مکّه بر یک روز و یک شب گرسنگی صبر کند در دیگر جاها سه روز آن را برمی‌تابد. و نیز گفته‌اند مقام در مکّه اخلاق را نیک می‌سازد و اسرار را بر دل می‌گشاید و راست در آن نمی‌تواند ماند جز رجال.

امّا گروهی که به سوی مکّه سفر می‌کنند و بلایا را در راه آن می‌پذیرند برای دو معنی است، یکی گفتۀ پیامبر(ص) که: کاروان‌ها را جز برای سه مسجد استوار مسازید: مسجدالحرام، مسجد خودم و نیز مسجد ایلیا، و معنای دیگر آن که نفس در وطن و به کس‌ها و چیزها خو کرده است و گونه‌ای خوشنودی و تسلیم و توکل و رضا و سکون و تفویض در خویش دارد، امّا وقتی که از وطن می‌برد و یاران را دور می‌بیند دگرگونه می‌گردد و رنگی دیگر می‌گیرد دعاویش باطل می‌شوند. گفته‌اند که سفر را بدین جهت سفر می‌گویند که پرده از اخلاص مردان برمی‌دارد. شنیده‌ام که جماعتی در مکّه هستند که رفتن به طواف را دو روز تنگ می‌دانند و می‌گویند به منظوری رفته است که چه معمولاً در طواف روزانه است که مردمان به فقرا دل نرم می‌کنند و چیزی می‌بخشند، اینان به همین دلیل طواف در روز را خوش نمی‌دارند.

از دیگر آداب صوفیان در هنگام حج وفای به عهد است حتی اگر بر سر آن جان ببازند. و دیگر این که وقتی به کعبه روی می‌آورند از بیراهه نمی‌روند و کمیِ توشه دل آنها را نمی‌لرزاند و شدت سرما و گرما به هراسشان نمی‌اندازد. از احمدبن دلویه شنیدم که گفت: با خود پیمان بسته بودم که از شام- در سرمایی سخت شدید- به مکه برگردم. نفس امروز و فردا می‌نمود. ابوعمران طبرستانی را در این باب پرسیدم و این که آیا علمی در این کار می‌داند. به من گفت: اگر نگرانی به دریا اندازش، اشارۀ او را فهمیدم و آهنگ مکّه کردم و در طول راه جز خیر و فرخندگی ندیدم و حج را برگزار نمودم.

دیگر از آداب صوفیان آن است که چون به بیابان درمی‌آیند فرایض را تمام می‌خوانند و شکسته نمی‌خوانند و تقسیم نمی‌کنند و هیچ چیز واجب را از آن چه در خانه و وطن انجام می‌دادند فرونمی‌گذارند اگر چه خداوند در سفر به آنها اجازه داده است. چون سفر و حضر در نزد آنها یکی است و آنها همیشه در سفرهای درازند و سفرهایشان مدت معلوم ندارند و مطابق امیال سفر نمی‌کنند و چون خدا بخواهد می‌روند و چون بخواهد می‌مانند. به همین جهات واجبات را تمام برمی‌گزارند و چون به میقات می‌رسند خود را با آب می‌شویند و با توبه دل‌های خود را غسل می‌دهند. و چون جامه برای اِحرام از تن به در می‌کنند و آماده و راست برای پیمان و پرسش می‌گردند از درون نیز کینه و حسد را دور می‌کنند و پاک و پاکیزه به حق رو می‌نمایند.

همچنین وقتی که لبیک می‌گویند مرادشان آن است که پس از این شیطان و هوا را خواهند راند و در دل جا نخواهند داد و به دل اعتراف می‌کنند که قدرتی جز خدا در هستی نیست و شریک ندارد و چون با چشم سر به خانه نگاه می‌کنند چشم دل را به صاحبخانه می‌دوزند. و چون به دور خانه طواف می‌کنند به یاد می‌آورند که: می‌بینی فر شتگان را که حول عرش می‌چرخند(زمر/ ۷۵). گویا فرشتگان طواف اینان را می‌بینند. و چون در مقام نماز می‌گزارند می‌دانند که این جا جایگاه بنده‌ای است که خدا او را پذیرفته و برکشیده و پیش خود برده است. به دل به خدا برمی‌گردند و از او می‌خواهند که همه را از آغاز تا انجام متابع خویش سازد. و در مقام او نماز می‌گزارند و چون به حجراسود دست می‌سایند و بوسه می‌زنند دانایند به این که با خدا پیمان بسته‌اند و از شرایط پیمان این است که دیگر گرد خواست‌ها و شهوت‌ها نگردند. و چون به صفا درآیند با خود پیمان می‌بندند که صفا و روشنی دل را تیره نسازد. و چون به شتاب هروله می‌کنند بین صفا و مروه گویی از دشمنان و شیطان و هوای نفس می‌رمند و می‌رهند. و چون به مَنا درآیند خویش را آمادۀ لقاءالله می‌سازند چه ای بسا که در این جا آرزوها را دریابند. و چون به عرفات رسند، به معرفت می‌رسند و رستاخیز حشر و نشر و بعث و برخاستن را به یاد می‌آورند. و چون می‌استند و وقوف می‌کنند می‌دانند که در پیشگاه خدا پیش چشم سرورشان ایستاده‌اند. و چون وارد مُزدلفه شوند به دل عظمت و جلال و قدرت حق را احساس می‌کنند. و چون باز برمی‌گردند دنیا و آخرت را پس پشت می‌نهند. و چون سنگ‌ریزه برای رمی جمره آماده می‌سازند سنگ‌های امیال باطن و شهوت و هوس و آز را در وجودشان می‌شکنند. و چون به مشعرالحرام رسند درکو دانایی خود را بزرگ می‌دارند و جایگاه‌های را بلند می‌دانند. و چون سنگ‌ریزه می‌اندازند اعمال زشت خویش را می‌زنند و خوبی‌ها و حُسن‌ ادب را برای خود می‌خوانند. و چون سر می‌تراشند باطن را از ناپاکی ستایش جویی می‌زدایند. و چون قربانی می‌کنند نخست نفس را می‌کشند و چون به طواف برمی‌گردند و پردۀ کعبه را چنگ می‌زنند دیگر تعلق خاطری برای خود نمی‌یابند و به کسی جز خدا پناه نمی‌برند. و چون به مَنا برمی‌گردند همۀ چیزهای حرام را بر خود ناروا می‌بینند و تنها بر خدا تکیه می‌زنند و با این که همۀ آداب حج را راست و درست برگزارده‌اند و به حج خویش شیفته نمی‌گردند و نمی‌دانند که اعمالشان را حق پذیرفته است یا خیر، چه اوست که رازها و آشکار را می‌داند و خلاص و رهایی بنده‌ها را از بدی می‌تواند.

از دقّی شنیدم که گفت: وارد مصر شدم و سراغ زقّاق را گرفتم، چون او را دیدم سلام کردم. به من گفت از کجا می‌آیی؟ گفتم از حجاز. گفت داستانی از حجاز گوش کن: هفده روز در بیابان اسرائیل گم شدم، به آبی بود و نه نانی. از دور شبحی به نظرم آمد. بر آن شدم که بروم و ببینم. چون نزدیک شدم. لشکری همراه امیری بود که آهنگ دریا داشتند. چون که دیدم که همه سپاهیند دلمرده شدم. آنان مرا خوردنی دادند نخوردم، آب دادند، ننوشیدم. امیرشان به من گفت: تو در حالی هستی که مردار هم رواست که بخوری چرا از این خوردنی‌ها نمی‌خوری؟ گفتم: وقتی که ما میان مردمیم و داناییم از شما چیزی نمی‌پذیریم چه رسد به این جا که هیچ چیز پیدا نیست، پس چگونه چیزی از شما بپذیریم؟ حکایت دُقّی را من از ابوبکر زقّاق شنیده بودم.