شیخ گفت: از ابومحمد هروی برایم نقل کردهاند که گفت: شب مرگ شبلی تا سپیدۀ صبح بر بالین او بودم. از سرِ شب تا خروس خوان این دو بیت را میخواند:
هر خانهای را که تو بنشینی نیازمند چراغ نیست
چهرۀ خواستنی تو دلیل روشن ماست
روزی که مردمان حجتهایشان را میآورند
از ابن فَرَجی حکایت شده است که گفت: در پیرامون ابوتراب نخشبی صد و بیست کس را دیدم که هیچ کدام از آنها فقیر نمرد جز دو کس. گفتهاند آن دو یکی ابن جلاّ بود و دیگر ابوعُبَید بسری.
بر دل ابن بُنان مصری اندیشهای درآمد و سرگردان و شیدایش ساخت. او را در بیابان بنی اسرائیل در میان ریگها دیدند. چشمهایش را گشود، به یارانش نگاه کرد و گفت: بچرید، این جا چراگاه دوستان است و بعد روحش پرواز کرد. این حکایت را وجیهی گفته بود.
یکی را شنیدم که از بایزید شنیده بودکه در هنگام مرگ گفت خدایا تو را جز به غفلت یاد نکردیم و تو اندوهناکم نساختی جز آرام و گاه گاه.
جریری گفت: در هنگام مرگ ابوالقاسم جنید حاضر بودم و او پیوسته سجده میکرد. بدو گفتم: ای ابوالقاسم آیا بدین مکان نرسیدهای حال آن که من میدانم که تو از جهد تا کجاها رفتهای، چرا اندکی نمیآسایی؟ گفت: ای ابومحمد، به این نیازمندترم که در این لحظه در نزد او باشم. آن قدر سجده کرد تا مرد و من پیش او نشسته بودم.
بکران دینوری گفت: در وفات شبلی حاضر بودم. مرا گفت: یک درهم وام به کسی در بازار دارم و هیچ چیزاز آن در چشمم بزرگ تر نیست و بعد گفت: برای نماز وضو دارم کن. من آمادهاش ساختم و شانه کردن ریشش را از یاد بردم. دستم را گرفت و برای شانه کردن ریش بلند کرد و در همین حال مرد. علت مرگ ابوحسین نوری آن بود که روزی این بیت را شنید:
پیوسته جایگاه تازهای از مهر تو را در دلم مییابم
جایگاهی که خردها در ادراک آن سرگردان میگردند.
به سماع در آمد و راه صحرا گرفت پس به کلبهای چوبی رسید که خراب شده بود و دیوارهایی که تکه تکه گشته بود و ریشههای آن همچون شمشیر برنده بود. بر آنها گام مینهاد و بیت را باز میخواند تا وقت صُبحدم، و خون از دو پایش روان بود. بعد مثل مستان بیلنگر شد و قدمهایش ورم کردند و مرد.
از دُقّی شنیدم که گفت: در نزد ابوبکر زقاق- رحمةالله- بودیم، میگفت: خدایا، تا کِی مرا در این جا رها میکنی؟ و در همین پرسش بود تا درگذشت.
و اما علت مرگ ابن عطا- که خدایش بیامرزاد- این بود که بر وزیر وارد شد، و وزیر به تندی با او سخن گفت. ابن عطا به او گفت: ای مرد، مُدارا کن. اما وزیر فرمان داد تا با چماق بر سرش کوبیدند، و او بر اثر آن درگذشت.
ابراهیم خواص هم در مسجد جامع ری درگذشت در حالی که دچار درد معده بود. او مجلسی برپا داشت، پس داخل آب شد و غسل کرد. آن گاه بار دیگر به درون آب رفت و روح از جسمش خارج شد در حالی که او در میان آب بود.
ابوعمران اصطخری- که خدایش بیامرزاد- گفت: ابوتراب نخشبی- رحمةالله- را دیدم که در بادیه مرده ایستاده بود بی آن که به چیزی تکیه داده باشد.
از ابوعبدالله احمدبن عطاء شنیدم که میگفت از یکی از فقرا شنیده است که در زمانی که یحیی اصطخری درگذشت گرداگرد او نشستیم و یکی از ما خطاب به او گفت: بگو: اشهدان لاالهالّاالله. پس او نشست چنان که باید، و دست یک نفر را گرفت و گفت بگو: لاالهالّاالله. آن گاه دست او را رها کرد و دست نفر دیگر را گرفت تا کلمۀ شهادت را بر همه عرضه کرد. آن گاه قالب تهی کرد، به پشت در افتاد و روح از بدنش خارج شد.
به جنید گفته شد که ابوسعید خراز به هنگام مرگ تواجد و تازگی بسیار نشان میداد. جنید گفت: عجبی نیست، به ویژه اگر که روحت به اشتیاق دیدار خدا به پرواز درآید.
این همۀ آن چه بود که دربارۀ آداب و تبعات مرگ مشایخ در ذهن حاضر داشتم. و توفیق از خداست.