قرآن کریمبه زبان فارسی

لمعۀ بيست و هشتم — در بيان تبديل صفات عاشق و بقاي بعد الفناء و وصول او به مقام فرق بعد الجمع و موطن تكميل وارشاد

اشعة اللمعات — نورالدین عبدالرحمن جامی

محبوب چون خواهدكه محبّ را از حضیض بُعد و نقصان بركشد و به ذروۀ قُرب و كمال رساند نخست هر لباس كه از احوال و اوصاف از هر عالمی از عوالم اعیان و ارواح ومثال و حسّ با او همراه شده باشد از او بركشد و بدل آن خلعت صفات خودش در پوشد. پس به همۀ نام‌های خودش بخواند سوی القدم و الوجوب الذّاتیین و به جای خودش بنشاند و حینئذ حال از دو بیرون نیست یا در موقف المواقفش كه مقام استهلاك در شهود عین جمع است موقوف گرداند یا به عالمش بهر تكمیل ناقصان باز گرداند و چون به عالمش بهر تكمیل ناقصان مراجعت فرماید آن رنگ‌های عالم كه از او بركشیده بود اكنون به رنگ خود در وی پوشاند. عاشق چون در كسوت خود نگرد خود را به رنگ دیگر بیند حیران بماند كه:

بیت

این چه رنگیست بدین زیباییچه لباس است بدین یكتایی

از خود بوی دیگر یابد با خود گوید.

عربیة

اشمّ منك نسیماً لست اعرفهاظن لمیاء جرت فیك ارداناً
بوی تو ای خاك ناچیز از گل و ریحان گذشتیار گویی بر تو امروز آستین افشان گذشت

در خود نگرد همگی خود او را یابد گوید "أنَا مَن أَهوَی و مَن أَهوَی أَنَا" یعنی

بیت

جانا ز میان ما منی رفت و توییچون من تو شدم تو من مكن ذكر دویی

در هر چه نظر كند وجه دوست بیند معلوم كند كه" كُلّ شَیءٍ هالِكٌ اِلّا وَجهَهُ" چه وجه دارد چرا شاید كه ضمیر وجهه اگر چه مفسران عاید به حقّ داشته‌اند عاید به "شیء" باشد یعنی هر چیزی هالك است مگر وجه او كه حقیقت و عین ثابتۀ اوست. قال الشیخ فی الباب السادس و الخمسین و ثلاثمأئة من فتوحات المكّیه كُلُّ شَیءٍ هالك لِلاِستِحالاتِ إلّا وَجهَهُ وَ الضَّمیرُ فِی وجهِهِ یعُودُ إلی الشّیء فَالشیءُ هالكٌ مِن حَیثُ صُورَتِهِ غَیرُ هالكٍ مِن حَیثُ وجهِهِ و حقیقَتِهِ.

بهر چه شیء از روی صورت هالك است لاستحالات الصّور بعضُها بِبَعضٍ و از روی معنی یعنی از روی حقیقت و عین ثابته باقی. زیرا كه صور علمیۀ حقّ سبحانه ممتنع الزّوال است و به چه وجه معنی آن وجه كه در "الّا وجهه" واقع است ظهور حقّ است سبحانه؟ بدان وجه كه حقیقت هر شیء و عین ثابتۀ وی ظهور حقّ است سبحانه بر خودش به اعتبار شأنی كه آن شیء مظهر اوست و شكّ نیست كه ظهور حقّ به این معنی باقی است و غیر هالك به خلاف ظهور وی به حسب صور و دلیل بر این معنی كه معنی وجه ظهور حقّ می‌تواند بود آن است كه "و یبقَی وجهُ ربِّك" اضیف الوجه الی الرّبّ لا الی ضمیر المخاطب.

ای دوست چون دانستی كه معنی و حقیقت اشیاء وجه اوست یعنی وجه حقّ سبحانه پس "اَرِنَا الاَشیاءَ كَما هِی" می‌گوی تا مكاشف شوی به آن‌كه حقایق اشیاء و اعیان ثابتۀ ایشان وجه حقّ است یعنی ظهور وی بر خودش در مرتبۀ علم و آن نیست جز ظهور وجود واحد. به اعتبار خصوصیات شئون كه در غیب هویت عین ذاتند پس صور همۀ اشیاء به اعیان ثابتۀ ایشان راجع شود و اعیان ثابته به وجود واحد پس چون به این معنی حاضر شوی عیان بینی كه شعر ففی كل شیءٍ له آیة۱ و هِی رجوعُ صورتِه اِلی عَینِه الثّابتَةِ و رجوعُ عینِه الثّابِتَةِ اِلی وحدةِ الوجودِ الحقِّ سُبحانَه و لا شَكَّ اَنَّ هذِه الآیةَ تَدُلُّ عَلَی اَنَّه أی الوجودُ الحَقِّ واحدٌ پس شیخ مصنّف تأكید همین معنی می‌كند به این آیات كه "قُل لِمَنِ الاَرضُ و مَن فِیها اِنْ كُنتُم تَعلَمُونَ سَیقُولوُنَ للّه" یعنی بگوی با اهل حجاب كه مر كه راست زمین استعدادات و قابلیات كه اعیان ثابته است و آنچه ظاهر و مؤثر است در آن از اسماء الهی اگر چنان‌چه شما می‌دانید حقایق اشیاء را كه بازگشت ایشان به چیست. زود باشد كه بگویند بعد از زوال حجاب به موت اختیاری یا اضطراری كه همه مر خدای راست سبحانه هم قابلیات راجع به اوست هم فاعلیات.

فإنّما نحن من حیثُ أَعیانِنا الثّابتةِ باقُونَ به ازلاً و ابداً و ثابتونَ له فانّ الصّور العلمیةِ ثابتةٌ لِلعالَمِ لامحالةَ أو ثابتونَ لاَجلِهِ لِتَكونَ مظاهرَ اسمائِه صفاتِه و چون در این محل افشای بعض اسرار توحید كرد اعتذار می‌كند و می‌گوید سخن مستانه می‌رود یعنی از غلۀ حال می‌آید معذور دار

عربیة

مِن كلِّ مَعنی لطیفٍ احتسی قدحاًو كلّ ناطقةٍ فِی الكونِ تَطربَنی

یعنی چون سخن مستانه نرود كه از هر معنی لطیف كه به ذایقه می‌چشم قدحی در می‌كشم و هر كه از حقایق عشق و دقایق جمال به زبان حال یا مقال سخنی می‌گزارد مطرب‌وار مرا در طرب می‌آورد.
چه توان كرد.

بیت

مرا چو دل به خرابات می‌كشد هر دمبه گرد اهل مناجات و زهد كی گردم

در بحری افتاده‌ام یعنی بحر جمعیت وحدت كه كرانش پدید نیست.

مصرع۲:حریفی می‌كنم با هفت دریا یعنی با دریای وحدت كه احدیت جمع صفات سبعۀ كمالیه است كه همه صفات راجع به آن‌هایند اگر چه زور یك شبنم ندارم اگر معانی این كلمات نسبت با بعضی مفهوم كه در هر محل ادراك خصوصیتی نتواند كرد مكرر نماید معذورم. كه هر چند قصد می‌كنم كه خود را به ساحل اندازم تا خبر است موجم در ربوده است و به لجّه یعنی معظم بحر كه محل تلاطم امواج است افكنده.

شعر

الحمدُ لِلّه عَلَی أنَّنیكَضَفدعٍ تَسكُنُ فِی الَیمِّ
إن هِی فاهَت مَلَأَت فاهاأو سَكَتَت ماتَت مِنَ الغَمِّ

یعنی سپاس خدای را بر آن‌كه من چون غوكی‌ام در بحر وطن كرده اگر دهان بگشاید دهانش را تمام آب گیرد و اگر خاموش گردد از اندوه بمیرد. و رباعیة

من غو ككی‌ام بحر شده منزل منحلّ ناگشته ز هیچ‌كس مشكل من
گر لب بگشایم دهنم پر گرددور دم نزنم زغم به درد دل من

و چندان كه خود را ملامت می‌كنم كه

بیت

آن‌جا كه بحر نامتناهی است موج زنشاید كه شبنمی نكند قصد آشنا

اما همت می‌گوید كه نا امیدی شرط نیست بیت

اندر این بحر بی‌كرانه چو غوكدست و پایی بزن! چه دانی بوك

یعنی بو كه از خود برهی و از هستی خود خلاص شوی بلكه دیگری را خلاص گردانی دل نیز به موجب فرمودۀ همّت برای خلاص خود و استخلاص دیگران دست و پایی می‌زند و با جان به لب رسیده یعنی به لب دریای نیستی رسیده خطابی می‌كند كه:

كی بود ما ز ما جدا ماندهمن و تو رفته و خدا مانده

یعنی ما كه به حسب حقیقت اعیان ثابته‌ایم كه صور تجلّیات ذاتند به صور قابلیات و به حسب وجودِ وجود منصبغ به احكم آن عیان كی باشد كه ما از ما جدا مانیم به آن‌كه حقایق خود را صور تجلّیات ذات دانیم در مرتبۀ علم و وجودات خود را صور وجود حقّ منصبغ به احكام آن صور تجلّیات در مرتبۀ عین. پس من و تو از میان بیرون رویم و همه را خدا ببینیم به حسب تنزّلات یا خود در شهود وحدت چنان مستهلك شویم كه همه را یك بینیم و اوّل اكمل است.

رباعیة

خوش آن‌كه لباس وَهم را شق بینیمحقّ را همه خلق و خلق را حقّ بینیم
بی آن‌كه شود قید حجاب اطلاقدر ضمن مقیدات مطلق بینیم

رباعیة فی الخاتمه

جامی تن زن درِ سخن چند زنیبیهوده دم از كن و مكن چند زنی
افتاده خسی به روی این تازه غدیرلاف از تك دریای كهن چند زنی

رباعیة أخری فی النّصیحة

توحید حقّ اِی خلاصۀ مخترعاتباشد به سخن یافتن از ممتنعات
رو نفی وجود كن كه در خود یابیسرّی كه نیابی ز فصوص و لمعات


قطعة فی التاریخ

به آثام هستی است جامی اسیرمُحی اللّه آثار آثامِه
به تسوید این شرح توفیق یافتمُقِرّاً بزلّات اقدامه
و اِذ قال اتممتُه قد بَدابِمــــــا قال تاریخُ اتمامِه
  1. ففي كلّ شيءٍ له آيةٌتدلّ علي انّه واحدٌ. ↑
  2. حريفي مي‌كنم با هفت دريااگر چه زور يك شبنم ندارم. ↑