قرآن کریمبه زبان فارسی

۷۲-المقاله الثالث عشر

اسرارنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
من مسکین بسی بیدار بودمبعمری در پی این کار بودم
درین دریا بسی کشتی براندمبآخر رخت در دریا فشاندم
درین اندیشه بودم سالها منبسی معلوم کردم حالها من
همه گر پس رو و گر پیش واینددرین حیرت برابر می‬نمایند
کس اگه نیست از سر الهیاسیرانیم از مه تا بماهی
چو علم غیت علم غیب دانستچنین پنهان بزیر پرده زانست
عجایب قصه و پوشیده کاریستدر این اندیشه‬ام من روزگاریست
کنون بنشستم از چندین تک و تازکه این وادی ندارد هیچ بن باز
بنا خن مدتی این کان بکندمندیدم هیچ چندین جان بکندم
بکام دل دمی نغنوده‬ام مندرین غم بوده‬ام تا بوده‬ام من
چو محنت نامۀ گردون بخواندمز یک یک مژه جوی خون براندم
دمی دم نازده فرسوده گشتمشبی نابوده خوش نابوده گشتم
گسسته بیخ این نیلی حصارمشکسته شاخ دور روزگارم
دلم در روز بازار زمانهنزدتیر مرادی بر نشانه
اگر یک جام نوش از دهر خوردمهزاران شربت پر زهر خوردم
بخون دل بسر بردم همه عمردمی خوش برنیاوردم همه عمر
همی اندر همه عمرم نشد راستزمانی آن چنانم دل همی خواست
گر اول رونقی بگرفت حالمگرفت آخر ولی از جان ملالم
قلم چون رفت از کاغذ چه خیزدبر آن بنشسته‬ام تا خود چه خیزد
چنان سرگشتۀ این گوژ پشتمکه خود را هم بدست خود بکشتم
جهانا هر چه بتوانی ز خواریبکن با من زهی نا سازگاری
جهنا مهلتم ده تا زمانیفرو گریم ز دست تو جهانی
کما بیشی من پیداست آخرز خون من چه خواهد خاست آخر
جهان از مرگ من ماتم نگیردز مشتی استخوان عالم نگیرد
اگر درد دل خود سر دهم بازبانجامی نینجامد ز آغاز
چو دردم هیچ درمانی نداردسرش بر نه که پایانی ندارد
ز خود چندین سخن تا چند رانمچو می‬دانم که چیزی می‬ندانم
کیم من هیچکس و ز هیچ کس کمگناه افزون و طاعت هر نفس کم
زدین از پس ز دنیا پیش ماندهبسان کافر درویش مانده
دماغی پر، دلی ناپای بر جایبگردم هر، نفس آنگه بصد رای
زمانی اشک ریزم در مناجاتزمانی درد نوشم در خرابات
نه مرد خرقه‬ام نه مرد زنارگهم مسجد بود گاهیم زنار
نه یک تن را نه خود را می‬بشایمنه نیکو را نه بد را می‬بشایم
بچیزی کان نیرزد یک پشیزمفرو دادم همه عمر عزیزم
دریغا درهوس عمرم تلف شدکه عمر از ننگ چون من ناخلف شد
همه دودی ز ایوانم برآمدهمه چیزی ز دیوانم برآمد
چو شیرم گشت مویم در نظارههنوز از حرص هستم شیرخواره
بدل سختم ولی در کار سستمبسی رفتم بر آن گام نخستم