قرآن کریمبه زبان فارسی

۷۳-الحکایه و التمثیل

اسرارنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
خراسی دید روزی پیر خسته که می‬گردید اشتر چشم بسته
بزد یک نعره و در جوش آمدکه تا دیری از آن باهوش آمد
بیاران گفت کین سرگشته اشترزفان حال بگشاد از دلی پر
که رفتم از سحرگه تا شبانگاهمگر گفتم زپس کردم بسی راه
چو بگشادند چشمم شد درستمکه چندین رفته بر گام نخستم
بر آن گام نخستینم جملهاسیر رسم و آیینم جمله
بقای ما بلای ماست ما راکه راحت در فنای ماست ما را
اگر شادیست ما گر غم از ماستکه بر ما هرچ می‬آید هم ازماست
چه بودی گر وجود ما نبودیدریغا کز دریغا نیست سودی
وجود جان بمرگ تن نیرزدکه عمری زیستن مردن نیرزد
بلاشک هستی ما پستی ماستکه ما را نیستی از هستی ماست
اگر هستی ما نابوده بودیز چندین نیستی آسوده بودی
من حیران کزین محنت حزینمشبان روزی ز دیری گه چنینم
همه کام دلم از خود فنانیستکه در عین فنا عین بقانیست
دلم خوانی ای ساقی تو دانیمرا فانی مکن باقی تو دانی
ز رشک برق جانم دود گیردکه دیر آمد پدید و زود میرد
در هر پیر زن می‬زد پیمبرکه‬ای زن در دعا با یادم آورد
ببین تا خود چه کاری سخت افتادکه خواهد آفتاب از ذره فریاد
یقین می‬دان که شیران شکاریدرین ره خواستند از موریاری
همی درمان تو نابودن تستبنابودن فرو آسودن تست
چه راحت بیش از آن دانی و چه نازکه فانی گردی و از خود رهی باز
فنا بودی فنایی شو ز هستیکه چون از خود فنا گشتی برستی
نه گل بی خار ونه می بی خمارستترا با تو توی بسیار کارست
بجز تو دشمن تو هیچ کس نیستکه دشمن هیچ کس را هم نفس نیست
ترا با تو چو چیزی در میانستکناری گیر کاینجا بیم جانست
چه وادیست این که هرگامیست پرچاهچه دریاست این که ما رانست بر راه
درین دریا نه تن نه جان پدیدستنه سر پیدا و نه پایان پدیدست
گر افریدون و گر افراسیابیدرین دریا تو هم یک قطره آبی
اگر بادی ز خرمن برد کاهیچرا می‬داری این ماتم بماهی
چو دهقانان دین را نیز مرگیستدرین دریا چه جای کاه برگیست
باستغنا نگر گرمی ندانیغم کاهی مخور ای کاهدانی
عزیزا بی تو گنجی پادشاییبرای خویشتن بنهاد جایی
اگر رأیش بود بردارد آن گنجوگرنه هم چنان بگذارد آن گنج
چرا چندین فضولی می‬کنی توظلومی و جهولی می‬کنی تو
ترا بهر چه می‬باید خبر داشتکه آن گنج از چه بنهاد از چه برداشت
جو تو اندر میان آن نبودیزمانی کاردان آن نبودی
چو شه گنجی که خود بنهاد برداشتچرا پس خواجه این فریاد برداشت
مزن دم گرچه عمر تو عزیزستکه اکنون نوبت یک قوم نیزست
جهان سبز گلشن کشت زاریستکه گه دروی خزان گه نوبهاریست
چو تخمی کشته شد دیگر دمیدستچو این یک بدروند آن یک رسیدست
چو برسیدند و روزی چند بودندچو تخمی زیر چرخ چرخ سودند
بدین سانست کردار زمانهیکی را باش گر هستی یگانه