خوش است این کهنه دیر پرفسانهاگر نه مردنستی در میانه
درین محنت سرا اینست ماتمکه ما را میبنگذارند با هم
خوشستی زندگانی و کیستیاگر نه مرگ ناخوش درپیستی
نشاط ار هست بی دوران غم نیستوجود ار هست بی خوف عدم نیست
خوشی جویی ز عالم سرکشی راز عالم نیست دورانی خوشی را
شراب خوش گوارش آتشی دانسراسر خوشی او ناخوشی دان
گلاب و مشک عالم اشک و خونستخوشی جستن ز اشک و خون جنونست
کسی کو بوی عودش خوش شنودستچه خوش است آنکه خود در اصل دودست
ترا گر اطلس است اینجا گراکسونلعاب کرمی است آن این چه افسون
اگرچه انگبین خوش طعم و شیرینستولیکن فضلۀ زنبور مسکینست
ترا اینجا سر بزمی نماندکه سگ در دیده قندزمی نماید
لعاب کرم را دادی بخون رنگکه آمد اطلس رومیم در چنگ
گرت بادی خوش آید از زمانهکند پر خاکت آخر چشم خانه
اگر تو زیرکی خواهی زمانینیابی زیرکی را بی زیانی
چو جوزی بشکنی بخت آزمایینبینی هیچ مغز آنجا چرایی
شوی صد بار در دریا نگوسارنیابی در و ریگ آری بخروار
زنی صد گونه میتین گران سنگکه تا یک جو برون آری از آن سنگ
چو تو از سنگ زرزین سان ستانیبمشتت خرج باید کرد دانی
گرش گنجی بود هرگز نیابیکه نتوان گشت عمری در خرابی
درین گلشن اگر صد روی از بارشود چون خار پشتی دستت ازخار
ز جوشن دادنش در دست بادستکه آن جوشن بماهی نیز دادست
چه سود ار آردت صد تیغ در برکه کبک کوه را تیغ است بر سر
گرت بخشد کمر چه تو چه موریکه هر دو زین کمر هستند عوری
ورت بخشد کله چه تو چه آن بازکه هر دو زین کله هستند جان باز
کله بر فرق زان میداردت سوککه بس مرده دلی زنده شوی بوک
برو بفکن کلاه و برگ ره گیرچو داری شعر سر ترک کله گیر
اگر تاجت دهد آن هم فسوس استکه یعنی او شریک آن خروس است
چو تو پیکی کنی مانند هدهدکند صد ریش خندت تاج لابد
مکن چندین عتاب ار تخت یابیکه تختی نیز میباید عتابی
ترا هم چون عتابی تخت چندستعتابی را چه تخت آن تخت بندست
زهی شد در گلویت گر زهت کردکه آماسی بود گر فربهت کرد
گرینجا سرخ رویی آیدت خوشدمیدن بایدت چون زرگر آتش
چو در آن آب از چشمت بریزدکه تا برخیزد آتش یا نخیزد
چولاله سرخ رویی بایدت زودسیه دل تر ز لاله بایدت بود
ز سیر و گرسنه جز غم ندیدیجهان گر سیر دیدی هم ندیدی
ز عالم چشمۀحیوان لذیذستولی در ظلمت آن هم ناپدیدست
بدین خوبی که میبینی تو طاوسفدای یک دومیویزیست افسوس
همای عالم ار سلطان نشان استچو سگ باری کنون با استخوانست
نیابی آتشش بی آب خیرینبینی باد او بی خاک ریزی
اگر تیغ است کان راگوهری هستگهر در آهنست آن چون دهد دست
یکی خادم که کافورش بود نامسیه تر زو نیفتد زاغ در دام
دگر خادم که عنبر گویی او راخوشت ناید ز ناخوش بویی اورا
دگر خادم که جوهر اسم داردز خردی نه عرض نه جسم دارد
خوشی این جهان بر تو شمردمکه من در زندگی زین قصه مردم