قرآن کریمبه زبان فارسی

۷۵-الحکایه و التمثیل

اسرارنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
یکی پرسید از آن مجنون پرغمکه رمزی بازگوی از خلق عالم
چنین گفتا که خلق این خرابه همه هستند کالوی قرابه
بنادانی چو آن حجام استاددمی خوش می‬کشند از خون وزباد
سزد گراز جهان بسیارگوییکه خوش وقتیست کز وی را ز جویی
سزد گر سینه پر آتش شوی زوکه در وقت گرستن خوش شوی زو
برو خوشی عالم سر فرو پوشسخن در پردۀ دل دار خاموش
بشادی از تو گر یک دم برآیدپی یک شادیت صد غم درآید
وصالی بی فراقی قسم کس نیستکه گل بی خار و شکر بی مگس نیست
جهان بی وفا نوری ندارددمی بی ماتمی سودی ندارد
اگر سیمیت بخشد سنگ باشدوگر عذریت خواهد لنگ باشد
هزاران حرف ناکامی بخوانیمکه تا در عمر خودکامی برانیم
اگر کامیست در کام بلاییستوگر گنجیست زیر اژدرهاییست
اگر تختست بس نااستواریستوگر عمرست بس ناپای داریست
جهان بی وفا جای سپنج استز مرکز تا محیط اندوه و رنج است
نمی‬دانم کسی را بی غمی منکه تا دستی درو مالم دهی من
چو هست و نیز می‬آید غم و بارنه ونیزم همی آید غم کار
اگر آدم نخوردی گندمی راکجا بودی جوی غم مردمی را
بسیصد سال آدم مانده غم ناکز بهر گندمی خون ریخت بر خاک
پدر او بود واصل او بود ما رابیک گندم هدف شد صد بلا را
اگر تو لقمه‬ای خواهی بشادیمحالست این که از آدم بزادی
چو او را گندمی بی صد بلا نیستترا هم لقمۀ بی غم روانیست
برو تن در غم بارگران دهبسی جان کن چو جان خواهند جان ده
نمی‬بینم ترا آن مردی و زورکه برگردون روی نارفته باگور
اگر زیر و زبر گردانی افلاکنمی‬آرد کسی یاد از کفی خاک
چه خیزد از تو ای افتاده در دامصبوری کن صبوری و بیارام
که گفتت کآتشی درخویشتن زنمکن خاک از سر خود باز تن زن
برو گر عاقلی نظارگی باشوگر دیوانه‬ای یک بارگی باش
چو مقصودی نمی‬بینی ازین توچنین تا کی زنی سر بر زمین تو
مزن سر بر زمین ای مرد غمناککه سر بر خشت خواهی بود در خاک
مزن بر روی این گردون ناسازکه هم گردون بروی تو زند باز
چخیدن هم چو آتش کی بود سودکه بیرون آید از هر روزن این دود
نچخ چندین چو ناکام اوفتادیفرو ده تن چو در دام اوفتادی
جگرخواری دل مست جگرخوارکه کس را برنیامد بی جگرکار