قرآن کریمبه زبان فارسی

۷۶-الحکایه و التمثیل

اسرارنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
شنودم کز سلف درویش حالیهوای قلیه‬ای بودش بسالی
چو سیمی دست داد آن مرد درویشسوی قصاب راه آورد در پیش
مگر قصاب ناخوش زندگانیبدادش گوشتی چو نان که دانی
چو پیر آن گوشت الحق نه چنان دیدسراسر یا جگر یا استخوان دید
جگر خود بود یکباره دگر خواستکه کار ما نیاید بی جگر راست
دل ما غرقۀ خون شد بیک بارچه می‬خواهند زین مشتی جگر خوار
نه ما را طاقت بارگران استنه ما را برگ بی برگی جانست
چنان غم یار ما شد در غم یارکه نیست از کار غم ما را غم کار
اگر گردون بمرگ ما کند سازغم عشقش کفن ازما کند باز