شنودم کز سلف درویش حالیهوای قلیهای بودش بسالی
چو سیمی دست داد آن مرد درویشسوی قصاب راه آورد در پیش
مگر قصاب ناخوش زندگانیبدادش گوشتی چو نان که دانی
چو پیر آن گوشت الحق نه چنان دیدسراسر یا جگر یا استخوان دید
جگر خود بود یکباره دگر خواستکه کار ما نیاید بی جگر راست
دل ما غرقۀ خون شد بیک بارچه میخواهند زین مشتی جگر خوار
نه ما را طاقت بارگران استنه ما را برگ بی برگی جانست
چنان غم یار ما شد در غم یارکه نیست از کار غم ما را غم کار
اگر گردون بمرگ ما کند سازغم عشقش کفن ازما کند باز