قرآن کریمبه زبان فارسی

۸۸-الحکایه و التمثیل

اسرارنامه — فریدالدین عطار نیشابوری
یکی دیوانۀ را دید شاهینهاده کاسۀ سر پیش راهی
بمجنون گفت با این کاسۀ در برچه سودا می‬پزی در کاسۀ سر
بشه گفتا که شه اندیشه کردمترا با خویشتن هم پیشه کردم
ندانم کلۀ چون من گداییستو یا خود آن چون تو پادشاییست
بپیمودم بعمری روی عالمترا قسمت سه گز آمد مرا هم
چه گر داری سپاه و ملک و کشوردو گرده تو خوری دو من، برابر
چو تو همچون منی چندین تک و تازچه خواهی کرد از گردن بینداز
همه ار نفکنی از کردنت کلهمه فردا شود در گردنت غل
فکندی همچو سقا آب در پوستنه آبست این که فردا آتشت اوست
عزیزا غم نگر غم خواریت کوچو بادی عمر شد بیداریت کو
بیک دم ماندۀ چون دم نماندنمانی هیچ و هیچت هم نماند
ز راه چشم خون دل بریزانکه خواهی گشت خاک خاک بیزان
اگر گردون نبودی نامساعدنکشتی خاک چندین سیم ساعد
مخسب ای دل سخن بپذیر آخرز چندین رفته عبرت گیر آخر
بسی بر رفتگان رفتی بصد نازبسی بر تو روند آیندگان باز
چه می‬نازی اگر عمرت درازستبجان کندن ترا چندین نیازست
اگر عمر تو صد سالست و گربیستجزین دم کاندرویی حاصلت چیست
نصیبت گر ترا صد سال دادستدمی حالیست دیگر جمله بادست
همه عمرت غمست و عمر کوتاهبمرگ تلخ شیرین کرد آنگاه
فرو می‬کرد از غم خون برویمندانم این سخنها چون بگویم
ز بیم مرگ در زندانی فانیبمردم در میان زندگانی
بسا جانا که همچو نیل در تنهمی جوشد درین نیلی نهنبن
چو دیگ عمر سربازست پیوستاگر چون گربه می‬یازد بجان دست
چه سازم من که در دنیای ناسازندارد گریه شرم و دیگ سرباز
برو ای دل چو دیگی چند جوشینهنبن ساز خود را از خموشی
درین دیگ بلا پختی بصد دردکه هستم چون نمک در دیگ درخورد
سیه دل تر ز دیگی ای گنه کارفرو گیر ای سیه دل دیگت از بار
برون شد دیگت از سر می‬ستیزیکه در هر دیگ همچون کفچلیزی
چه گویم طرفه مرغی تو بهر کارکه از دیگم برایی سرنگوسار
بتو هر ساعتی جانی دگر نهز لاف خویش دیگی نیز برنه
ز خوان و کاسۀ خود چندلافیز سودا کاسۀ سردار صافی
همه ملک تو و ملک تو یک سرز ملکی کم ز گاورسست کمتر
هر آن ملکی که از جان داریش دوستنیرزد هیچ چون مرگ از پی اوست
اگر ملک تو شد صحرای دنیاسرانجامت دو گز خاکست ماوا
چو بهر خاک زادستی ز مادربرین پشتی چه سازی باغ و منظر
کسی کو خانه چندان ساخت کو بودچو شهدش خانه شیرین و نکو بود
چو جانت شیب خواهد بود در خاکسرمنظر چه افرازی برافلاک
نۀ ز آغاز و انجامت خبردارمیان خاک و خون ماندی گرفتار
نگه کن اول و آخر تو درخویشکه تااز پس چه بود و چیست از پیش
رحم بودست جای خون نخستتبخاک آیی ز خون چون خون بشستت
باول می‬شوی از خون پدیداربآخر زیر خاک ره گرفتار
میان خاک و خون شادی که جویدترا عاقل درین معنی چه گوید
زهی غفلت که با چندین تم و تازمیان خاک وخون برساختی کار
تو گر پاکی و گر ناپاک رفتیز خونی آمدی با خاک رفتی
میان خاک و خون شادی چه جویینۀ جز بنده آزادی چه جویی
میان چون بندگان در بند محکمکه نبود بی غمی فرزند آدم
اگر آکندۀ از سیم و زر گنجنخواهی خورد یک دم آب بی رنج
میان دربند کین در بر گشادستمکن سستی که سختت اوفتادست
کجا دارد ترا چندین سخن سودبرو کاری بدست خود بکن زود
که کاری کان بدست خویش کردییکی را صد هزاران بیش کردی