قرآن کریمبه زبان فارسی

باب دهم: در بیان رتبت شیخی و مقتدائی

عوارف المعارف — شهاب‌الدین سهروردی — ترجمه ابومنصور اصفهانی

قالَ رَسُولُ اللّهِ صلعم: «وَالَّذِیْ نَفْسُ محمَّدِ بِیَدهِ، لَأِنْ شِئْتُم لَاُقْسِمَنَّ لَکُم اَنَّ اَحَبَّ عِبادِاللّهِ اِلیَ اللّه، الَّذِینَ یُحِبّونَ اللّهَ اِلیَ عِبادِهِ وَ یُحّبّونَ عِبادَاللّهِ اِلیَ اللّه، وَ یَمْشُونَ فِی الاَرْضِ بِالنَّصِیحَةِ» یعنی رسول خدای تعالی صلعم گفت: یاران را: اگر شما میخواهید تا به دلیل ساطع و برهان قاطِع، بر شما مبیّن ومعیّن کنم که دوستترین بندگان به حضرت کدامان باشند؟ گفتند: بلی یا رسول الله میخواهیم. گفت: قومی باشند که در پناه فکر ثاقب و حمایت رأی صائب باشند و به عقل کامل و علم شامل راه نمایندۀ محبّان حضرت ربّ الأرباب باشند. خداوند تبارک و تعالی، به دوست بندگان کنند،و بندگان را به دوست باری سبحانه و تعالی کنند. و در زمین به اقامت شرایط نصیحت، به اقصی جدّ و جهد برسند و مواید و عواید الطاف ایزدی. با دوستان میگویند. تا خلوتخانۀ ایشان به نور محبّت منوّر شودو خشیت ورهبت، شعار و دثار ایشان گردد و در مأمورات سعی نمایند، و عنان جذبات شهوات از دست طبیعت بستانند. چون، بدین خصال پسندیده و اخلاق گزیده قیام نمایند هر آینه به خلعت کرامت و لباس محبّت مخصوص شوند، و از جملۀ محبوبان مراد گردند. مصنّف رحمةالله علیه گفت: منصب شیخی و مرتبت مقتدائی در طریقت صوفیان، عالی مقامی است از حضرت رسالت در استدعای خلایق به حضرت الهیّت. اما وجه آنکه شیخ مرید را دوست خدای تعالی گرداند، آنست که: شیخ راه متابعت و مشایعت به سیرت و سمت رسول علیه السلام جدّو جهد نماید، چون در اتّباع و اقتداء درست آید، محبوب ومنظور حضرت عزّت آید، تصدیق این معنی از بیان شافی قرآن مقرّر میشود. قالَ اللّهُ تَعالی: «قُلْ اِنْ کُنْتُم تُحِبُّونَ اللّهَ، فَاتَّبِعُونی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ» اگرمیخواهید که نسیم محبّت افعال و احوال رسول امّی عربی شوید، صلی الله علیه و سلّم. امّا وجه آنکه خدای تعالی را دوست بندگان گرداند، آنست که: شیخ مرید را فرماید، تا به تزکیۀ نفس مشغول شود. چون نفس پاک شود از آلایش و نمایش، آینۀ دل روشن شود. عکس انوار عظمت الهیّت در او ظاهر شود. جمال توحید روی نماید، چشم بصیرتِ مرید گشوده شود، مُطالع جلال قدم شود، کمال ازلی باز بیند، هر آینه محبّ حضرت لم یزل شود لامُحاله، و چون آینۀ دل مصفّا شود به نور بصیرت، حقیقت هر دوعالم و حاصل هر دومنزل ببیند و آنچه فانی و بیثبات باشد دشمن گیرد، و آنچه باقی و با فایده باشد دوست گیرد ودر آن سعی نماید که آن را حاصل کند از سر ذوق و شوق، و این تزکیۀ نفس و تصفیۀ دل دست ندهد، الّا، به تربیتِ شیخ کامل. هر آینه روشن شود که شیخ مقتدائی را شاید، ازجملۀ جنود و لشکر حق تعالی است، که به وجود او طالبان ومریدان، راه رشاد و طریق سداد مییابند و ظاهر و باطنشان به پرتو نور تربیت شیخ منور شود. قالَ اللّهُ تَعالی: «اُولئِکَ الَّذینَ هَدَی اللّهُ فَبِهُدیهُمُ اقَتَدِه» مقتدایان و امامان به حق، طایفهایاند که حق تعالی به کمال لطف و شمول عنایت ووفور موهبت و عطیّت ایشان را راه راست نموده است، و ایشان را در ظلّ رأفت و کنف عنایت خویش آورده، به عادت معهود و سیرت محمود ایاشن تقبّل و اقتدا کنید. که نیک وسیلتی و ذریعتی است طالبان و عاشقان را متابعت و مشایعتِ آن امامان و متقیّان به حضرت عزّت. قالَ رَسُولُ اللّهِ صَلَّی الله علیه و سلّم حاکیاً عَنْ رَبِّهِ عزَّوَجلَّ: «اِذا کانَ الْغالِبُ عَلی عَبْدِیَ الأِشْتِغالَ بِی، جَعَلْتُ هِمَّتَهُ وَلِذَّتَهُ فی ذِکْری، فَأِذا جَعَلْتُ هِمَّتَهُ وَلِذَّتَهُ فی ذِکْرِی، عَشَقَنی وَ عَشَقْتُهُ وَرُفِعَتِ الْحجابُ فیمابَیْنی وَ بَیْنَهُ لایَسْهُوْ اِذا سَهَاالنّاسُ، اوُلئِکَ کلامُهُم کَلامُ الأَنْبیاءِ وَأُولئِکَ الاَبْدالُ حَقّاً وأُولئِکَ الَّذینَ اِذا اَرَدْتُ بِأَهْلِ الأَرْضِ عُقُوبَةً اَوْعَذاباً ذکرتهم فیها فصَرَفْتهُ بِهِمْ عَنْهُمْ» یعنی رسول خدا صلی الله علیه و سلم از حضرت عزّت جلّ جلاله حکایت میکند که: خدای تعالی فرمود که: هرگاه که غالب بر بندۀ من، مشغولی باشد به من، روزگار او مشغول ذکر خود کنم، تا فضول به اندرونِ وی راه نبرد، چه، اندرون بنده کارگاه عبودیّت و بارگاه الوهیّت است. اوباش غیرت حاجبوار بر درسراچۀ دل ذاکر نشانم تا نامحرمان هوسات بشریّت، در دل که حرم سرای قدم است، نگذارد بواسطۀ انوار وحجب مرفوع شود، مخدّرات اسرار اذکار، برقع بگشاید دل وی معدن محبّت خاص شود، فریاد برآورد:

هوای دیگری در مانگنجددر این سربیش ازین سودا نگنجد

این طایفه بحقیقت ابدال باشند، کلام ایشان همچنان کلام پیغامبران باشد و هر وقت که خواهم که به شومی عاصیان و جافیان عساکِر انتقام و سخط روان کنم تا تاختن کنند و دمار از روزگار ایشان برآورند، چنانکه از ایشان نام و نشان نماند. این ابدال را یاد کنم و به برکت وجود ایشان دفع آن عذاب و عقوبت بکنم. شیخ رحمةالله علیه گفت: آن واسطه که سالک را به مرتبۀ شیخی میرساند، آنست که: رونده اندرون خود را پاک میدارد از اخلاق ذمیمه و هرچه سبب کدورت و ظلمت و آفت نفس باشد، به بدرقۀ شحنۀ ذکر از خود دفع میکند و درعبادت و طاعت و معاملت سعی مینماید، تاوجل و خوف ظاهر شود. به برکت ترس و خوف، نفس آرام گیرد با عبادت، و چون آرام گرفت برودت و یبوست که از اصل خلقت حاصل کرده است مندفع گردد، و منقادِ طاعت شود. و با ذکر گفتن با دوام آرام گیرد. و بباید دانست که: دل دو روی دارد و متوسّط است میان روح و نفس، بدان روی که با روح دارد، مدد روحانی مییابد و با آن روی که با نفس دارد، به نفس میرساند. و او را ازوحشت میرهاند و به حضرت احدیّت نزدیک میگرداند. چون نفس رونده، بدین صفات موصوف گشت، و ازمنهیّات خود را انگاهداشت، مدّت سلوکش به آخر رسید. و از حفظ نفس خلاص یافت، و به پرتو حرارت آفتاب، روح افسردگی و خشکی که از مادر آورده است، ناچیز شد، و سکونت و نرمی پدید آورد. قالَ اللّهُ تَعالی: «ثُمَّ تَلِیْنُ جُلُودُهُم وَ قُلوبُهم اِلی ذِکْرِاللّهِ». و بباید دانست که: روح پدر است دل را، و نفس مادرش، و از آن روی که فرزند میل به مادر دارد فرزند دل، در بدایت میل به مادر نفس دارد، در متابعت هوی و شهوات، پس شیخ کامل و سالکِ مجدّ به انواع تربیت و اصنافِ تزکیت نفس را پاک گردانیده باشد، و او را از متابعت هوی بازداشته و به مدّتهای مدید بر مکر و کید او واقف شده و در دفع این آفات تجربتها حاصل کرده، پس چون طالبی مرید و صادقی رشید بیند، از روی جنسیّت بشریّت و الفت اصلی، وی را بدو پیوندی و محبّتی پیدا شود. همان ریاضت که خود در استعمال آورده باشد، در تزکیۀ نفس به مرید فرماید، تا نفسش مزکّی شود. پس همچنانکه فرزند در ولادت طبیعی جزو پدر باشد، مرید صادق رشید که تسلیم شیخ باشد، در ولادت معنوی جزو شیخ باشد. دلیل بر این، سخن علیه السلام است که گفت: هر کس که دو بار بنزاید، واقف اسرار ملکوت نتواند شد. اوّل از ولادت طبیعی و دوّم از ولادت معنوی و خلاصۀ یقین و کمالیّت سالک، در این ولادت ظاهر شود. ومعلوم باید کرد که ملک ظاهر کون است، و ملکوت باطن آن. پس چون شیخ کامل، به متابعت سیّد انبیاء محمّد مصطفی صلی الله علیه و سلّم قوت گیرد، معنوی خود را حضرت رسالت درست کند، و مستحقِّ میراث علم بیواسطه شود، و دلش معدن حکمت شود. پس کلام او کلام انبیاء باشد، و سیرت او سیرت انبیاء پس به واسطۀ علم و حکمت، امام و مقتدای خلایق شود، و از اثر و برکت نفسِ پاک او، بسی طالبان صادق راه یابند، و از آ«نچه حجاب حضرت الهیّت باشد، نجات ابد حاصل کنند، و به دولت باقی و نعیم سرمدی به شرط متابعت و تسلیمی حکم شیخ برسند. شیخ رحمة الله علیه گفت که: بسیار گفتی شیخ ما ضیاءالدّین ابوالنّجیب السّهروردی قدس الله روحه العزیز که: فرزند خلف رشیدِ من آنست که: طریقۀ من سپرد، و متابع سیرت و سمت من باشد، و شیخی که از اثر نفس پاک او، فرزندانِ طالب عاشق، ظاهر شود شخصی باشد که در بدایت خلقت جَذْبَةٌ مِنْ جَذَباتِ الحَقِّ تَوازِیْ عَمَلَ الثَّقَلیْن، یافته باشد و به منصب محبوبی و منقبت مرادی رسیده، و مشایخ طریقت قَدَّس اللّهُ ارواحَهُم چنین نمودهاند که: سالکان راه دین و طالبان حقایق یقین و غواصان بحار تمکین بر چهار قسماند: سالک مجرّد و مجذوب مجرّد، و سالک متدارک به جذبه و مجذوب متدارک به سلوک. سالک مجرّد شیخی را نشاید، از بهر آنکه بقیّت صفات نفسانی هنوز در او مانده باشد ودر مقام معاملت و ریاضت و مجاهدت خود را بازداشته و او را راهی نباشد به حالی، که او را از رنج مجاهدت برهاند و به آسایش قرب حضرت احدیت رساند. حظّ او از معاملت رحمت حق تعالی باشد، و اوبدان حظ راضی و بدان نصیب از حضرت الهیت قانع. و مجذوب مجرّد آن باشد که، حق تعالی دل او را به نور یقین منوّر گردانیده باشد، و حجاب میان دل او و حضرت، به جذبۀ لطف برداشته و او را حالی باشد که از آن ذوق مییابد، و به واسطۀ آن ازمجاهدت در معاملت سعی ننماید و در راه سلوک در طاعت و عبادت کوشیدن اثرها دارد، به شرط متابعت شارع علیه السلام و شرح آن بیاید، انشاء الله تعالی. و این مجذوب مجرّد شیخی را نشاید، که از معاملت باز ماندن او، نقصان حال او باشد. وسالک متدارک به جذبه آن باشد که: بدایت او مجاهدۀ بسیار باشد به شرط متابعت رسول صلی الله علیه و سلّم. پس از کثرت ریاضات، فتح البابی بیابد و ذوق و حالی به حلق جان او رسد. چون نسیم آن روح به مشام روح او رسد، همچون کسی باشد که پس صبر تلخ، عسل یابد و ازمضیق و مکابدت صورت به فضای فراخ معنی نقل کند و به نفحات جذبات مستأنس شود، و به مقام مشاهده رسد، و فتوحات غیبی دم به دم بدو میرسد و او دم درمیکشد، کلماتِ حکمت از چشمۀ دل او زاینده، ظاهرش آراسته به شریعت، باطنش پیراسته به زیورهای انوار مشاهدت، ظاهرش مستعدّ جلوت و باطنش شایستۀ خلوت، او غالب و دیگران مغلوب، او شکار کننده و دیگران شکار. و این سالک که پس از رنجهای بسیار کشیدن در معاملت به جذبۀ حق رسد، ومقام مشاهدت او را حاصل شود هم، شیخی را نشاید، که اگرچه به مواهبت حال، مخصوص شده بود، در او هم نوعی از نقصان باشد، که او محبوس حال خود بود، و در بند احکام آن حال، از مضیق حال به فضای فراخ نوال نرسیده باشد به حظّ آن حال محظوظ بود، و بدان ذوق قانع.مقام اکملیّت و افضلیّت در شیخی و مقتدائی مجذوب متدارک به سلوک دارد. که بدایت او جذبه باشد که حق تعالی بر دل او تجلّی کند و به واسطۀ آن تجلّی آثار بشریّت و غش و خاشاک انسانیّت از وجود او محو شود. او را به شیر لطف میپروارند، و به اخلاق ربوبیّت وی را بالیده میگرداند، تا بکلّی لوح دل او از جملۀ نقوش عقلیّات و سمعیّات و حَسیّات پاک و صافی شود، و مستعدّ تعلیم علم لدنّی و حکمت خاصّ گردد. هر آینه معرفت صفات وذات باری تعالی او را حاصل شود بیواسطه، چنانکه زبان نبوّت عَلیه الصَّلوةُ وَ السَّلامٌ از آن، این بیان کرد که: «عَرفْتُ رَبِّی بِرَبّی». و یافتِ این معرفتِ خاصّ، حاصل نشود الّا به هدایت خاصّ، چنانکه قرآن از آن خبر میدهد که: «اَللّهُ یَجْتَبِیْ اِلَیْهِ مَنْ یَشاء...» و چون، به موهبت این معرفت مخصوص شود، ازنهاد او این آواز برآید که: «لااَعْبُدُ رَیّاً لَمْ اَرَهُ». پس موجی از آن دریای بیکران به ظاهر او سرایت کند، و او را از مقام اعلای جذبه، به منزل ادنای مجاهدت و ریاضت و کثرت طاعت و عبادت آورد و نشانش آن باشد که او را لذّتی تمام باشد، در کثرت عبادات و طاعات، تا قالب اورنگ قلب گیرد و چنانکه دلش ممتلی باشد به محبّت خاصّ، قالب او نرم شود به استعمال عبادت خاصّ و لحظةً فلحظةً ترقی مییابد. و از وهدۀ بشریّت به ذروۀ احدیّت عروج
میکند تا از جملۀ محبوبان مراد شود، و نشان او آن باشد که، دلی سلیم دارد و سینهای مشروح و فراخ و جلدی نرم، دل او مطیع و منقاد روح، و نفس امّاره مطیع دل، و طمأنینت یافته به فرمانهای دل و فیضی از نفس به جلد رسیده ونرمی یافته، «ثُمَّ تَلیْنُ جُلُودُهُمْ وَ قُلوبُهُمْ اِلی ذِکْرِ اللّهِ» پس از وجد آن حال، به اعمال قالبی مشغول شده بیفتوری و قصوری. بدین سبب روح او از رنگ خود بیرون آمده باشد. و هستی روحی باز پس پشت انداخته، و سمندوار قصد قرب حضرت احدیّت کرده و همگی هستی خود را پروانهوار شمع جلال لایزال کرده، و دست مراد در گردن وصال آورده و فریاد برآورده و از این حال خبر داده. بیت:

میگفت مراد و دست در گردن مندیدی که چه دیدی تو ز غم خوردن من
رفت آن همه خونابه و جان کندن توآمد گهِ لطف و بنده پروردن من

و از آن جذبات لطف، مددی به دل میرسد، و دل از پرده بیرون آمده و متابع روح شده و نفس متابع آن آمده و قالب متابع نفس آمه و اعمال قالبی و قلبی به یکدیگر آمیخته شده، ظاهر او باطن، باطن او ظاهر، قدرت او حکمت حکمت او قدرت، او را زیبد که گوید: «لَوْ کُشِفَ الْغِطاءُ مَاازْدَدْت یَقیْناً» او صاحب حال، نه صاحب او، از بندگی دل رهائی یافته و حقیقت بندگی و عبودیّت در حضرت احدیّت ثابت کرده، و به خلاصۀ ایمان و نقاوۀ ایقان و صفاوۀ احسان رسیده، سواد و خیال او ساجد حق شده، و آنچه فؤاد خوانند به حق بگرویده وبکلّی ظاهر و باطن و سواد و خیال و فؤاد ساجد حق تعالی آمده و زبان برآورده که: «سَجَدَ لَکَ سَوادِی وَخَیالی وآمَنَ بِکَ فُؤادِی». قالَ اللّهُ تَعالی: «وَلِلّهِ یَسْجُدُ مَنْ فِی السَّمواتِ وَالاَرْضِ طَوْعاً وَکَرْهاً وَظِلالُهُم بالْغُدُوِّ وَالْاَصَالِ» قالب او که ظلّ روح است ساجد حضرت الهیّت باشد و بباید دانست که: در عالم شهادت اصل کثیف باشد و ظل کثیف، پس چون سالک بدین خصایص مخصوص گشت. کثیف و لطیف او ساجد حق شود و به نور حقیقت یقین بداند که: همچنانکه قوام جسم به روح است،قوام احوال، به استعمال اعمال است و متابعت و مطاوعت شریعت. وهمچنانکه جسم را از روح گزیر نیست، حال را از عمل گزیرنه و مادام تا قالب باقی است، عمل باقی است، هر آن سالک که بدین خصال پسندیده و احوال گزیده آراسته باشد و بدین علامات و نشانها که شرح دادیم پیراسته بود، شیخ مطلق و عارف محقق و محبوب معتق باشد. نظرش درمان بیماران علّت غفلت، کلامش دوای غافلان، چون بدین مقام اعلی رسد، اخذ و اعطای او خدای را باشد، و جملگی حرکات و سکنات او از بهر رضای حق سبحانه و تعالی بود.و حق تعالی او را واقف مراد خود گردانیده باشد، و در هر کاری که شروع کند، از بهر مراد حق تعالی نه به مراد نفس، به خلاف خادم، چنانکه شرح آن بیاید عواید و فواید چنین شیخی کامل، عموم خلایق را باشد، و خدمت کردن او، وسیلت نجات عقبی و بنیاد سعادت باشد. واللّه اَعلَمُ بِالصَّوابِ، اَلّلهمَّ اِنَا نَسْأَلُکَ حُبَّکَ وَحُبَّ مَنْ یُحِبُّکَ وَحُبَّ عَمَلٍ یُقَرِّبُنا اِلی حُبِّکَ.