قرآن کریمبه زبان فارسی

باب دوازدهم: در بیان بنای خرقۀ صوفیان بر چیست؟ و از بهر چه خرقه در مرید پوشانند

عوارف المعارف — شهاب‌الدین سهروردی — ترجمه ابومنصور اصفهانی

شیخ رحمةالله علیه گفت: چون آتش درد در اندرون طالب صادق افروخته شود، باید که به حسن ظنّ و عقیدتی تمام شیخ را طلب کند. تا راه نماید به صراط مستقیم، و چون شیخ کامل بیافت، باید که منقاد فرمان و تصرّفات شیخ شود. ونفس خود بدو تسلیم کند. و نشان تسلیمی آن باشد که کلّی امور و جملگی کارها به شیخ تفویض کند. و حکم شیخ، حکم خدا و رسول خدا داند و بیعت با شیخ همان بیعت داند که اصحاب با رسول صلی الله علیه و سلم کردند. عبادۀ صامت رضی الله عنه گفت که: ما بیعت کردیم با رسول علیه السّلام بر آنکه، هرچه از مأمورات در کردن آن جدّ بلیغ نمائیم. و از منهیّات و ناکردنیها، باز ایستیم و در حال آسانی و دشواری و تنگی و فراخی، متابع فرمان او باشیم. و کلمۀ حق گوئیم، و از ملامت کننده نترسیم. شیخ رحمةالله علیه گفت: مرید نیز باید که همچنین به اوامر شیخ قیام نماید. و از نواهی او احتراز کند. چون شیخ به نظر بصیرت ببیند که منقاد شد، خرقه در وی پوشاند. و در خرقه معنی بیعت پنهان است، و خرقه آستانۀ صحبت است، ومقصود از راه صحبت است و مرید به صحبت نجات یابد. و خیرات و مبرّات، از صحبت تولّد کند. سلطان العارفین بایزید قدّس سرّه گفته است: هر آنکس که او را شیخ نیست، شیخ او شیطان است و استاد ابوالقاسم قشیری رحمةالله علیه روایت میکند از شیخ خود، ابوعلی دقّاق رضی الله عنهما که او گفت که: هر درخت که خود رسته باشد، بیآنکه غارس آن را نشانده باشد، آن را ثمره نباشد، و اگر فرض کنیم که آن را ثمره باشد، آن طعم ندارد که ثمرۀ آن درخت که در تحت تصرّف غارس نشانیده باشد، و هر درخت که از موضعی، به موضع دیگر نقل میکنند به سبب تصرّف پر منفعتتر و ثمرۀ او با حلاوتتر میباشد، و از بهر تصرّف است که رسول علیه السلام رخصت داده است: که هر آن صید که سگ معلّم بکشد یا بگیرد، حلال است. به خلاف سگان دیگر، که در تحت تعلیم نیامده باشند.

شیخ رحمةالله علیه گفت: از بسیار مشایخ قدّس اللهُ اَرْواحَهُم شنیدم که میگفتند: هر آنکس که روی مفلحی ناجی ندید، و به صحبت چنین مسعودی مستسعد نشد، فلاح نیافت. و اقتدای این طایفه رشاد و منهج سداد رسول و اصحاب و تابعین باشد رِضوانُ اللّهِ عَلَیْهم اَجْمَعین و همچنانکه صحابه جملگی علوم وآداب از رسول علیه السّلام آموختند، باید که مرید دقایق آداب شریعت و طریقت از شیخ بیاموزد، و این تعلیم آنگه دست دهد که آداب صحبت در خدمت رعایت کند، و تذلّل و تواضع پیش گیرد. وبر بساط انبساط قدم ننهد و صفحۀ خاطر از نقوش مناهی پاک میگرداند. تا آنگه که قابل انعکاس انوار اندرون شیخ شود. بر مثال چراغ، که از چراغ اقتباس کنند. و در قطع منازل و مراحل و عروج به مقامات، مدد از شیخ میخواهد تا بدین واسطه، ائتلاف روحانی که در عالم ازل بوده است، ظاهر شود. شیخ و مرید چنان به هم ممتزج شوند که: اَلْماءُ وَالرّاح. چون این پیوند و تسلسل، دست موافقت ومرافقت در گردن یکدیگر آورند. مرید صادق و سالک ازمراد و اختیار خود منسلخ شود. و به کلّی خود را، در مراد و اختیار شیخ گم کند، چون این حال، به برکتِ تربیتِ شیخ کامل صاحب علم روی نماید، بامرید رشید و نجیب کامل ارادت، بدین سبب ترقّی یابد، از حال شیخ با حضرت عزّت به ترک اختیار و تفویض امور با باری تعالی. آنگه مصدق باشد در گفتن: «وَاُفَوِّضُ اَمْرِی اِلیَ اللّهِ» بر مثال آنکه، اندرون او قابل حال شیخ بود، دل او قابل الهامات ربّانی و اسرار سبحانی شود. و بدایت این موهبت و وفور این عطیّت، به واسطۀ صحبت و ملازمت نمودنِ خدمت شیخ ظاهر شود، و خرقه گرفتن، مقدمۀ این دلالت است و مصدّق این مقالت و محقّق این حالت حدیث اُمّ خالد است رَحْمةاللّهِ عَلَیها روایت میکند: که وقتی جامههای بسیار به دولتخانۀ نبوّت آورده بودند، در میان آن جامهها، گلیمی سیاه کوچک نهاده بود. گفت: کیست که میخواهد که من این گلیم در وی پوشانم؟ حاضران همه خاموش بودند. و هیچکس پاسخ نکرد. بعد از ان فرمود که: امَ خالد رانزدیک من آورید، مرا به خدمت حضرت رسالت بردند. چون، بدان قبلۀ اقبال و حرم کرم روی آوردم. خواجه تطییب دلِ مرا و تعلیل خاطرِ مرا، آن گلیم به دست مبارک خود در من پوشانید. و فرمود: «اَبْلِی واَخْلِقِی»: بدار و کهنه کن. سه بار . به برکت آن لطف، آن گلیم چندان بماند که سه بار آن را میپوشید و کهنه میکرد، و بعد از آن خواجه به رنگها و خطهای آن گلیم، نظر میکرد و میگفت: سنا سنا. به زبان حبشه، این دو لفظ ایراد کرد. اَیْ: حسنة حسنة. یعنی: سره گلیمی است، شگرفت پیراهنی است، نیکو حلّهای است. اصل خرقه دادن، این حدیث است و دلیل آنکه میباید که شیخ حاکم باشد بر مرید، این آیت است: «فلاوَرَبِّکَ لایُؤْمِنُونَ حَتّی یُحَکِّمُوکَ فِیْما شَجَرَ بَیْنَهُمْ» سبب نزول این آیت آن بود، که میان زبیر عوام وشخصی منازعتی افتاده بود. به سبب راهگذار آب نخلستان، که مشترک بود میانشان. رسول عللم زبیر را رضی الله عنه گفت: اوّل نخلستان خود آب ده، بعد از آن بگذار تا او نیز بوستان خود آب دهد، آن شخص بدین حکومت راضی نشد وگفت: رسول علیه السلام میل کرد. به سبب آنکه زبیر ابن عمّه وی بود. خدای تعالی، این آیت فرستاد، و ایشان را ادب کرد. وفرمود که: به حقّ خداوندی و پروردگاری من بر تو کت برگزیدهام، و به لبان احسانت پروردهام، که ایمان حاضران و غایبان صحّت نیابد، بلکه عقد ایمان اولینان و آخرینان منعقد نشود، الا به بیعت ومحبت تو، و راضی وخشنود شدن به حکومت تو، و تسلیم شدن فرمانهای تو. شیخ رضی الله عنه گفت: در این آیت، دو شرط تعبیه است: اول آنکه به ظاهر منقاد میباید بود امر رسول را عللم و شرط دوم آنکه از اندرون، قصور و احتباس دور میباید کرد و چنانکه رای متین و عقل رزین اقتضا کند. در مصارف اعمال و تصاریف احوال، به ظاهر و باطن تسلیم حکومات رسول صلی اله علیه و سلم شدن، و از مخالفت او احتراز کردن. و این هر دو شرط، بر مرید واجب است. که در حفظ آن سعی نماید و آن رانیک رعایت کند. تا قدم او بر جادۀ ارادت تثبّت و تحرّز یابد و بر موجب مصلحت شیخ، و مقتضای فرمودۀ او برود. تا در صحبت شیخ، فایده حاصل تواند کرد و از پوشیدن خرقه نفعی بیابد. مرید، باید که از اعتراض کردن بر شیخ، احتراز کند، و اعتراض موسی بر خضر علیهما السّلام یاد میآورد که: در بدایت انکار میکرد، و آخر چون بدید، همه صواب بود. و مرید باید که بداند که هر تصرّف و حکم که شیخ کند، از حقیقتی خالی نبود، و اگر حکمی بر او کند، که حقیقت ان بر وی پوشیده بود، چنان اعتقاد کند که آن حکم از سرّی خالی نیست، و دست شیخ در خرقه ستدن نیابت دست رسول عللم داند. و در وقت خرقه دادن، شیخ آنچه شرایط خرقه است، مشافهه بگوید. تا مرید بدان قیام نماید. ومرید باید که اعتقاد کند که شیخ حاجب بارگاه حضرت عزّت است و به وسیلت این حاجب، در آن حضرت قربت تواند یافت. و همچنین اعتقاد کند که چنانکه در کلّ امور، رجوع او با شیخ است، رجوع شیخ در کل قضایا، با حضرت عزّت است و راهش گشوده است بدان درگاه. و به مقام مکالمه و محادثه رسیده، قالَ اللّهُ تعالی: «وَما کانَ لِبَشَرِ اَنْ یُکَلِّمَهُ اللّهُ اِلّا وَحْیاً اَوْمِنْ وَرأیِ حِجابٍ اَوْ یُرْسِلَ رَسوُلاً فَیُوحِیَ» و رسالت مخصوص است به انبیاء علیهم السلام و کلام از پس حجاب.

و آن الهامات غیبی است و آوازهای سرّی، و واقعهها و خوابهای صالح و غیر آن، به مشایخ و راسخان در علم متعلّق است. و بباید دانست که: مرید را با شیخ، بدایتی هست و نهایتی، بدایتش، وقت مکیدن شیر تربیت است. و ملازمت نمودن صحبت با شیخ، و به لبان کلمات او پرورش یافتن. و بیاجازت شیخ ترذد ناکردن. و مفارقت حضرتِ ، اختیار ناکردن. قالَ اللّهُ تَعالی تَأْدیْباً لِلْاُمَّةِ: «اِنَّما المُؤمِنونَ الذَّینَ آمَنُوا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَاِذا کانُوا مَعَهُ عَلی اَمرٍ جامعٍ لَمْ یَذْهَبُوا حَتّی یَسْتَأْذِنُوهُ» یعنی: مؤمنان به خدا و رسول، چون به سبب کاری یا امری موقوف باشند، هیچ تردّد و آمد و شد نکنند. تا آنگاه که، اجازت و دستوری حاصل کنند از رسول علیه الصلوة و السلام مرید نیز باید که بر این نهج و نسق، بیاستیذان و اجازت شیخ، عزم رفتن از حضرت شیخ نکند تا نهایت کار، ونهایت، آنگاه باشد، که به نفس خود مستقل باشد. و به مزیّت آن قربت مخصوص. که در مهمات و حوائج، رجوع با حضرت عزّت تواند کرد. و راهی از حضرت عزّت بر دل او گشوده باشد و او راتعریفات و تنبیهات حاصل باشد از حضرت عزّت. چون، بدین مقام رسیده باشد،نهایت کار ووقت فطام باشد. و اگر پیش از رسیدن بدین مقام از حضرت شیخ مفارقت کند، همان علّت و آفت که به اطفال رسید، از فطام پیش از بلوغ و وقت آن هم بر آن مثال آفات ومخافات از متابعت شهوات و تمتّع از لذّات به مرید نابالغ رسد، و صحبت شیخ، مؤثّر است مرید را. تا از این آفات نجات یابدو این مقام بلند و درجۀ عالی بیابد. و بباید دانست که خرقه دو نوع است: خرقۀ ارادت و خرقۀ تبرّک و اصل خرقۀ ارادت است، و خرقۀ تبرّک، مشابهتی دارد به خرقۀ ارادت، و خرقۀ تبرک جمعی راست که خود را مانند کنند به مریدان حقیقی، و این خرقۀ تبرک پسندیده است خبر مروی را که «مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ فَهُوَ مِنْهُم» یعنی هر کس که خود را به قومی مانند کند، او از ایشان است. و سر خرقه آنست که طالب صادق هر آنگاه که در صحبت شیخ، مداومت نماید و تسلیم تصرفات وی شود، همچون باشد که فرزند طفل با پدر. شیخ مرید را میپروراند، و از حق تعالی مدد میخواهد، به صدق و افتقار و حسن استقامت، و به حسن بصیرت از اندرون مرید آگاه باشد، و در خرقه پوشانیدن در مرید، همان تصرّف بکار باید داشت، که در مطعومات و هر آنچه شکستِ نفس مرید در آن باشد، آن چیز او را باید فرمود. چنانکه به قوّت علم و وفور معرفت، مصلحت بیند در صوم و افطار، و او را بر دوام ذکر و کثرت نماز نوافل ودوام تلاوت قرآن دارد و بر خدمت کردن، وی را تحریض کند، و اگر به رای صائب مصلحت بیند، او را بر سر آن کسب فرستد که پیش از توبه بدان مشغول بوده باشد. به شرط امانت و راستی. قالَ اللّهُ تَعالی: «اُدْعُ اِلی سَبیْلِ رَبِّک بِالْحِکمَةِ وَالْمَوعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجادِلْهُم بالَّتی هِیَ اَحْسَنُ» حق تعالی شرط و ادب آن با بندگان میآموزاند. میفرماید که: آنکس که شایستۀ حکمت باشد، حکمت در وی آموزانید و آنکس که لایق موعظت باشد، موعظت وی راتعلیم کنید. وآن کس که به عنف و مجادلت وی را تعلیم باید کرد،بر حسن مجادلت محافظت کنید. و هر یک مقامی و رتبتی دارد در مقام خود، ارباب بصایر بر آن مطلع باشند. شیخ کامل صاحب بصیرت بر وضع ابرار، در مرید نگاه کند وهر کس را آن فرماید که لایق حال آن باشد، که دایم ذکر گوید، او را بر ذکر گفتن تحریض فرماید و آنکس که قوّت ان دارد که نماز بسیار کند، و فایدۀ او در کثرت نماز باشد، او را بر آن دارد، و آن کس که لایق خدمت باشد، او را خدمت کردن فرماید. وهر کس که لباس نیکو پوشیدن عادت کرده باشد او را از تنگنای عادت برهاند و جامههای خشن و درشت در وی میپوشاند. و شیخ به اختیار خود، طعام بدو دهد و به اختیار خود، او را لباس پوشاند. چنانکه صواب بیند، وبدین تصرّف طالب رضای حق باشد و مرید صادق باید که اندرون خود به آتش ارادت افروخته میگرداند و باید که ارادتش بدان حدّ باشد که کسی که مارگزیده باشد و حریص باشد به رُقیت و افسون ومعالجت آن. چون ارادت بدین حدّ باشد، به طلب شیخ کامل رود، چون شیخ کامل، چنانکه وصف آن در باب سابق شرح داده شد، بیابد خود را تسلیم فرمانهای وی کند، تا به اندک زمانی، آن حجاب ظلمانی که نور دل وی پوشیده است، منقشع شود. و دل از پرده بیرون آید و صفا یابد، چون صفا حاصل کند، در برابر دل شیخ دارد، تا نور الفت و جمعیّت ازلی، در وی بنماید، چون آن ائتلاف روحانی روی نماید به صورت و معنی اختیار فراق شیخ نکند و عاشق جمال احوال شیخ شود، و شیخ نیز محبّت معنوی آغاز نهد و ورد وقتشان این باشد بیت:

اکنون من و تو سغبۀ هجران شدهایمشاید که نه از دل پشیمان شدهایم
عشق تو جانِ من چنانند بهمکاکنون من و تو زحمت ایشان شدهایم

چون ارادت، مرید را بدین مرتبۀ عالی رساند، شیخ خرقه در وی پوشاند به حسن عنایت و لطف تربیت، خرقه در وجود مرید همان کار کند که پیراهن یوسف نزد یعقوب علیهما السلام و در نقل آمده است که: چون ابراهیم را – علیه السّلام به آتش خواستند انداخت، ابراهیم را – علیه السلام برهنه کردند. جبرئیل پیراهنی از حریر سپید از بهشت به وی آورد، ودر وی پوشانید، به برکت آن از آتش نجات یافت، چون ابراهیم علیه السلام وفات یافت به میراث به اسحاق علیه السّلام رسید. چون اسحاق از دنیا بیرون رفت، به میراث به یعقوب – علیه السلام ماند یعقوب آن پیراهن را، در تعویذی تعبیه کرده بودو بر گردن یوسف بسته، چون او را در چاه خواستند انداخت، او را برهنه کردند، جبرئیل علیه السلام آن تعویذ را بشکافت و پیراهن از آنجا بیرون آوردو در یوسف علیه السلام پوشانید. و به برکت آن، از چاه به جاه و گاه رسید. چون مدّت فراق یعقوب علیه السّلام به آخر رسید، خدای تعالی، یوسف را فرمان داد تا آن پیراهن را به یعقوب علیه السّلام فرستد. که بوی بهشت با وی همراه است. و فرمود که هر بلازدهای که بوی آن به مشام وی رسد، دوای وی شود، و از آن درد شفا یابد، تا یعقوب نیز علیه السّلام از آن رمدغم رهایی یابد و به حلیت: «فَارْتَدَّ بَصِیْراً» مزیّن شود. پس، خرقۀ شیخ کامل همین کار کند مرید را، از جملۀ علّت های ظلمت و دردهای اخلاق ذمیمه و مضایق کسالت و بطالت نجات دهد و به فضای با صفای اخلاق حمیده و علم و معرفت رساند. و به برکت آن، منظور نظر عنایت ربّانی شود و مقرّب لطف سبحانی آید، و ورد وقتش این باشد بیت:

از هجر به جان بخسته یا رب منم اینوز محنت و غم برسته یا رب منم این!
دیدار تواَم به خواب ممکن نشدیبا تو به طرب نشسته یا رب منم این!

امّا خرقۀ تبرّک، آنست که بعضی از مردمان خواهند که خود را به زیّ صوفیان آراسته کنند. امّا به شرایط خرقه قیام نتوانند نمود. چه تصّوف نه لباس و خشن پوشیدن است چنانکه گفتهاند شعر:

لَیْسَ التَّصَوفُ بالْخَرْقِمَنْ قالَ ذاکَ فَقَدْ خُرْق
اِنَّ التَّصَوَّفَ یافَتیقَلْبٌ یَذُوْبُ مِنَ الْحَرْقِ
مردان رهش، ز عشق جان ها دارنددر کلبۀ درد خود نهان ها دارند
ای شیخ مرقعی به صد رنگ مپوشکایشان بجز از خرقه، نشان ها دارند

این قوم را وصیّت باید کرد به حفظ حدود شرع و مخالطت کردن طایفۀ صوفیان، تا باشد که به برکت آن و صحبت ایشان پنجۀ عوایق اغیار، از دامن روزگار ایشان کوتاه گردد، و جوهر جان ایشان به تاب آفتاب وحدت، مربّی شود. ودلشان، از شوایب شکّ و شبهت برهد و شرط آن باشد که به مراسم آداب و دقایق حدود ایشان، تحفّظ و تیّقظ واجب داند تا باشد که جدّ طلب و شعلۀ آتش ارادت در اندرون وی مشتعل شود، و او را مستعدّ خرقۀ ارادت کند. شیخ رحمة الله علیه گفت: خرقۀ تبرّک از هیچ خواهنده دریغ نیست، امّا خرقۀ ارادت مقصور و موقوف است بر طالبان صادق و عاشقان مشتاق، و خرقۀ ازرق، مخصوص نیست در پوشیدن الّا آنکه اگر، شیخ مصلحت بیند که غیر ازرق در مرید پوشاند، شاید، و بر او اعتراضی نباشد. شیخ رحمةالله علیه گوید که: شیخ ما ضیاءالدّین ابوالنّجیب رحمةالله علیه مریدان راگفتی در وقت خرقه پوشیدن که: خرقه در پوشید آستین کوتاه، تا در خدمت کردن چابکتر باشید، و اختیار خرقۀ کبود و ازرق، از بهر آن است که تا شوخ و چرک برتابد. و بسیار نباید شست. شیخ گفت رحمةالله علیه که از شیخ ابوالفخر همدانی رحمةالله علیه شنیدم که گفت: در بغداد بودم به نزد ابوبکر شروطی، فقیری درآمد و جامۀ شوخگن پوشیده بود، یکی از حاضران، درویش را گفت: چرا جامه بنشوری؟ درویش وی را گفت: ای دوست از اشتغال به حق، به غسل نمیپردازم. شیخ ابوالفخر گفت: هنوز بقیّت حلاوت سخن درویش در حلق دل من بمانده است که گفت: نمیپردازم، از بهر آنکه در آن صادق القول بود. و بعضی اختیار ملمّع کردهاند از بهر نگاهداشت وقت، و مشغولی به حق تعالی. شیخ رحمةالله علیه گفت: طایفهای از مشایخ دیدم، که خرقه در مریدان نپوشانیدندی، بلکه مریدان را تحریض کردندی بر تعلیم علوم این طایفه، و اقتدا نمودن به عادت پسندیده و سیرت محمود ایشان. آن جماعت که خرقه در مریدان میپوشانند، ایشان را وجهی است از روی طریقت. و هر تصرّف و حکم که مشایخ کنند در مریدان از سر بصیرت و وفور خبرت کنند، که ایشان استحقاق همه تربیتی و اهلیّتِ همه عطیّتی دارند، و به منتهای همّت و قصارای اُمنیت خویش رسیدهاند، و هر کس که از قانون معهود و رسم قدیم ایشان درنگذرد، از حسن مظاهرت و یمن موازرت ایشان، آنچه مکنون ضمیر او بود هرچه زودتر، به اسعاف مقرون شود. انشاءالله تعالی. اللّهمَ الجعَلْنا مِنْ مُتَّبِعی آثارِهم آمین رَبّ الْعالمَین.