قرآن کریمبه زبان فارسی

باب شانزدهم: در بیان اختلاف مشایخ، در سفر و اقامت

عوارف المعارف — شهاب‌الدین سهروردی — ترجمه ابومنصور اصفهانی

شیخ رحمةالله علیه گفت: احوال ایشان در سفر و اقامت مختلف است. بعضی آنند که، در بدایت سفر اختیار کردهاند، و در نهایت مقیم شدهاند. و بعضی آنند که، اقامت اختیار کردهاند وسفر نکردهاند. و بعضی آنند که، دایم سفر کردهاند و در هیچ موضع وطن نکردهاند و ساکن نشدهاند.و ما شرح ایشان روشن و مبرهن بیان کنیم، تا مستفیدان و طالبان بدانند که مقصود هر یک از این بزرگان و مجتهدان چه بوده است. انشاء الله تعالی. آن قوم که بدایت سفر کردهاند، و در نهایت مقیم شدهاند، مقصود ایشان از بهر چند معنی بوده است: اوّل آنکه طالب علم بودهاند، و رسول علیه السّلام بر آن تحریض فرمود که: «اُطْلُبُوا الْعِلْمَ وَلَوْ بِالصِّینَ» و یکی از مشایخ گفته است که: اگر کسی از شام به یمن رود، از بهر آنکه کلمهای بیاموزد تا دلیل او باشد بر راه راست و صراط مستقیم، در آن سفر، غنیمتی تمام حاصل کرده باشد، وروزگار ضایع نگردانیده بود، و جابربن عبداللهرحمةالله علیه از مدینه به مصر رفت به مدت یک ماه، از بهر حدیثی که عبدالله انیس رحمةالله علیه روایت میکند از رسول صلّی الله علیه و سلم و آن حدیث آن است که: رسول علیه السّلام گفت: «مَنْ خَرَجَ مِنْ بَیْتِهِ فی طَلَبِ الْعِلْمِ. فَهُوَ فی سَبِیْل اللّهِ حَتّی یَرْجِعَ» یعنی هر آنکس که، از خانه بیرون رودبه سبب طلب علم، او در راه خدای تعالی است تا آنگه که به خانه آید و عایشه رضی الله عنها گفت: از رسول صلی الله علیه و سلم شنیدم که، هر کسی که به سبب طلب علم راهی سپرد، حق تعالی راه بهشت بدو آسان کند.

و مقصود دوم از سفر آنست که به صحبت مشایخ و برادران و صادقان رسد و از مشاهدۀ ایشان بسی نفعها یابد، همچنانکه از لفظ ایشان. و گفتهاند: «مَن لایَنْفَعُکَ لَحْظُهُ، لایَنْفَعُکَ لَفْظُهُ» یعنی هر آنکس که نظر او سودمند و نافع نباشد، لفظ او هیچ سودی نتواند رسانید. شیخ رحمة الله علیه گفت: این سخن، دو معنی احتمال میکند، وجه اوّل آنکه مرد صادق و سالک ناسک، و شیخ صاحب حال، به زبانِ فعل سخن گوید نه به زبان قول، چون مرید صادق به نظر صائب و فکرت ثاقب به احوال شیخ کامل و حرکات و سکنات او نظر کند، وی را انتباهی تمام ظاهر شود. و آنکس که افعالش موافق نباشد، مرید از او فایدهای حاصل نتواند کرد. چه روشنائی سخن به قدر روشنائی دل تواند بود، وروشنائی دل، به قدر استقامت و قیام نمودنِ به واجبی حقّ عبودیّت و وجه دوّم آنکه نظر علمای دین، و غوّاصان بحار تمکین که نجوم سماء معرفَت، و گل بوستان حقیقتاند تریاقی است نافع، که دفع زهر علّتِ غفلت بکند و به قوت بصیرت، کمال استعداد و اهلّیت در مرید صادق پیدا کند. و موارد عزیمت سلوکِ او، از شوایب تردّد مصفّی گرداند. و موائد مقامات و احوال، به نوالۀ نوال شرح و بیان او را مهنّا کند. تا هر آنچه مثمر سعادت قصوی بود بدو روی نماید. سالک به جدّی هرچه تمامتر، در طلب آن آید و روز بروز فتوحات غیبی در اندرون مییابد. چون این همه سعادات از پرتو نظر آن سادات، بینندِ، فریاد برآورند بیت:

کرد روزی نظری او، به من سوخته دلهرچه من یافتهام، جمله از آن یافتهام
به دو جو، بر من اگر هر دو جهان گم گرددچون ترا یافتهام، هر دو جهان یافتهام

اگر منکری انکار کند که، این حال مستحیل است، که به یک نظر مرید صادق را از این مقام اعلی حاصل میشود. ما در جواب او گوئیم: این انکار، بر قدرت حق تعالی است.

از بهر آنکه خدای تعالی، به قدرت کامل خود، در بعضی افاعی خاصیّتی نهاده است که چون به شخصی نظر میکند، او را هلاک میکند، چه عجب اگر حق تعالی حیاتی تازه و زندگی بیاندازه، در نظر دوستی از دوستان خود تعبیه کند، تا به برکت نظر او از مردگی غفلت نجات یابند و به درجات حیات طیبه برسند. بیت:

یک نظر از دوست و صدهزار سعادتمنتظرم تا که وقتِ آن نظر آید

شیخ رحمة الله علیه گفت: شیخ ما ضیاء الدّین ابوالنّجیب نورالله قبره در مسجد خیف به منی، طواف میکرد. گفتند: شیخنا، این چه حالت است؟ گفت: خدای تعالی را بندگانند محبوب مراد، که آثار فیض فضل ربّانی بر چهرۀ احوال ایشان واضح و لایح است و چون شخصی، به نظر مبارکِ ایشان ملحوظ شود سعادتی بیابد، که بالای آن هیچ سعادت نباشد، در این طواف این شخص را طلب میکنم، باشد که بدین نظر، موهبتی و عارفتی عمیم از باری تعالی بیابم. مقصود سوم از سفر آنست: در بدایت که سالک ازچیزهائی که الفت دارد و نفس بدان میل دارد، از معلومات و معهودات و اسباب و قماشات از آن قطع کند، و شربت تلخِ فِراق دوستان و اهل و فرزندان نوش کند. تا ثمرۀ استرشاد که نجح اغراض و امانی است بیابد. و فردای قیامت ازتبعت ندامت و پشیمانی برهد، و دم بدم، ابواب عواطف و عوارف بر او گشوده آید و در خبر است که: هر که در بقعهای بمیرد در غربت، از آنجا که مولد و منشأ او بود، تا آنجا که اثر قدم او رسیده باشد، از زمین بهشت گیرند و بدو تسلیم کنند. و در هر بقعه که ذاکر حق تعالی بوده باشد، آن بقعه، بدو گواهی دهد، و همان ثواب که شهیدان را دهند بدودهند. قالَ النّبی عَلَیهِ السّلامُ: «مَنْ ماتَ غَریباً ماتَ شَهیداً». مقصود چهارم از سفر آنست: تا آن آدابی و اخلاقی که دل و جان، بدان متحلّی است به اظهار پیوندد، و نفس از الواث دعاوی و رعونات طبیعی پاک شود که درحضر این حال مشکل دست دهد. و گفتهاند: سفر، از بهر این سفر خوانند: لِاَنَهُ یَسْفُرُعَنِ الاَخْلاقِ. و نفوس، از رنج سفر و سختی راه نرم شود و به مقاسات کأسات شربتهای بدگوار، و قطع کردن مسافات با نیّت صادق همان مقام بتواند یافت که اهل خلوات به کثرت نوافل و اوراد و طاعات و عبادات و سفر، دباغ نفس است سالک را، تا یبوست و عفونت به کلّی از وی زایل شود و نفس نفیس او، مستجمع محاسن اخلاق، ودل او مستوعب فضایل شود، و حَبَّةُ الْقلب او منزل محبّت خاصّ شود، به زبان بیان، فغان کند. قطعه:

اگر تن است، بجز خستۀ بلای تو نیستوگر دل است، بجز بستۀ ولای تو نیست
ز فرق تا به قدم، ذرهای نمیدانمکه آن از آنِ تو ای دوست، یا برای تو نیست
ز نقش نفس، تهی کردهام خرابۀ دلولی چه سود که درخورد کبریای تو نیست
مرا ز غیرت گفتی: ز غیر یار بِبُرز جان و دل ببرم، گر در آن رضای تونیست
اگر کسی است که قارون گنجهای غم استبه زیر گنبد گردون، جز این گدای تو نیست
به مرحبائی بنواز خسته جان مراکه هیچ مرهمی او را چو مرحبای تو نیست
ز راهش ای دل رنجور، پای باز مکشاگرچه دانم کاین بادیه به پای تو نیست
ز درد دل، سر حسرت به آستان میزنکه صدر صُفّۀ دارالجلال جای تو نیست

مقصود پنجم از سفر، دیدن آثار و عبرتها است، و تفکر کردن در صنع حق تعالی، و عجایب زمینها و غرایب بیابانها و دریاها، و کوهها ومزارات مشایخ، و مشاهد بزرگان و بسی فایده حاصل کند از مطالعۀ این عجایب. مقصود ششم از سفر آنست که: تا نفس مرتاض شود و به عجز و تواضع و خمول راضی شود، و نظر از ملبوسات و مطعومات بیفکند، و چندانکه نظر از صورت بمی افکند، دل و جان قوّت میگیرد و باید که نظر از قبول خلق بیفکند، و اگر جمعی به ارادت در صحبت او رغبت نمایند، باید که ازمجالستِ با ایشان حذر کند، که اندکی باشد که زهر قبول خلق در نفوس ایشان کارگر نیاید، و صادقی صدیق باید، که از این ورطۀ هولناک با خطر برهد و به قبول عامّه مغرور نشود، و اگر نه اکثر مسافران آن باشند، که به قبول عامّه فریفته شوند و نفس و شیطان ایشان را تحریض میکند بر صحبت تا مایل شوند به مجالست و مخالطت ایشان، و این تسویل قوّت میگیرد تا آنگه که ایشان را محتاج زرق و تلبیس کند و در هر عمل که شروع کند، به ریا کند. و از اخلاص دور باشد. شیخ رحمة الله علیه گفت: از بزرگی شنیدم که، مرید را میگفت: به مقامی رسیدی که شیطان از طریق شرّ، راه بر تو نتواند زد، ولیکن خود را نگاهدار. تا از طریق خیرات، ترا وسوسه نکند و صوفیان آن را، مَزَلَّةُ الأَقْدام خوانند، و بسیار کس در این مقام از راه بیفتاده باشند. و تفرید و تجرید از خاصیّت سفر است. و بسی فواید و خصایص درج است در سفر کردن. قالَ اللّهُ تَعالی حِکایَةً عَنْ مُوسی: «فَفَرَرْتُ مِنْکُمْ لَمّا خِفْتُکُم فَوَهَبَ لِی رَبّی حُکماً و جَعَلَنی مِنَ الْمُرْسَلِینَ» چون سالک در سفر به مقاصد رسد، از علوم لدّنی و حکمتها و فتوحات غیبی، حق تعالی او را به مقام و منشأ اصلی فرستد، تا خلقی انبوه و جماعتی بسیار بدو راه یابند. و از آفات ومخافات برهند. و به درجات اَسنی و مقامات اعلی برسند. امّا آن جماعت که، در بدایت مقیم شدهاند و درنهایت سفر اختیار کرده، قومی باشند که حق تعالی، در صحبت بدیشان کرامت کرده باشد. و به قوت انفاس مشایخ و بزرگواران از وهدۀ شبهت برسته باشند. و به ذروۀ وحدت پیوسته. شبلی رحمة الله علیه مریدی را گفت که: اگر جمعه تا به جمعه،غیر حق تعالی بر خاطر تو بگذرد، صحبت من بر تو حرام است، پس هر آن کس که مستسعد شود به صحبت صاحب دولتی، بر او حرام باشد سفر کردن در چنین صحبتی، بس فوایدحاصل توان کرد. و به نور صحبت او، مرید از ظلمات کدورات خلاص تواند یافت، چه بزرگی گفته است: مرید آنگه مجدّ باشد در سلوک، که مَلِک دست چپ، بیست سال هیچ گناه صغایر بر او ننوسید. و این حال دست ندهد، الاّ به صحبت چنین مربّی که به نور فراست و حال خود بر اندرونِ اهل صدق مطلّع بود و به مغناطیس صحبت، ایشان را جذب میکند و ایشان را به راه راست میآورد. ابوهریره روایت میکند که، رسول صلعم فرمود که: هر آن شخصی که، مردمان را با راه راست آورد و ایشان را به طریق فلاح و راه صلاح خواند، چندان مزد که به همۀ متابعان او خواهد رسید، او را حاصل شود به برکت ارشاد و دواعی سِداد، و اگر کسی گمراه باشد، و جمعی را گمراه کند. چندان بزه واثم که آن جماعت را خواهد بود، مثل آن بدو رسد. امّاآن جماعت که اقامت اختیار میکنند و ترک سفر میکنند جمعی باشند، که حق تعالی ایشان را به لبان احسان میپروراند و به جذبۀ عنایت ایشان را مقرّب کرده. و ایشان را به صحبت صادقان رسانیده. امثال ایشان، مستغنی باشند از سفر کردن، از بهر آنکه به پرتو انوار صفای دل، جملۀ مغیبات پیش ایشان، معینّات باشد. و یکی ازمشایخ به مریدی گفت که: نصیحت اکثر مشایخ با مریدان آنست که: چشم برگشاییدو آثار صنایع و عبرتهای مخترع، و مصنوعات مبدع لم یزل بینید. و من ترا میفرمایم که چشم برهم نه و عبرتها و آثار کلّ مصنوعات مشاهده کن. شیخ رحمةالله علیه گفت: سماع دارم از بعضی ابرار و صلحا، که گفتند: خدای تعالی را بندگانند که خاصّانند، که طور سینای ایشان، زانوهای ایشان است، که چون سر بر زانو نهند، درمحل قرب راه یابندو با دوست حقیقی در مناجات آیند بیواسطۀ حجاب به زبان حال مترنّم باشند:

دوشم ز اتّفاق شبی دست داده بودکز مادر زمانه، چنان شب نزاده بود
برنطع بیخودی ندبی باختم چنانکعرش مجید پیش شهم یک پیاده بود
عشق قدیم مطرب و آواز ناله سازاز بیخودی پیاله و از مهر باده بود
اسرار کاینات که محجوب غیرتستدر پیش مننقاب تعزّز گشاده بود
بل هرچه هست و بودوبود جمله بندهواربر درگه تعزّز من ایستاده بود

ذوالنّون مصری رحمةالله علیه پیغام فرستاد به بایزید بسطامی رحمةالله علیه که بدانمقدار که بخفتم، قافله بگذشت. وی را جواب داد که: مرد آنست که همۀ شب بخسبد و بامداد پیش از قافله به منزل رسد. ذوالنون گفت: این مقامی است که احوال ما بدان نرسد. وبشر حافی رحمة الله علیه بسیار گفتی یاران جوان را که: سفر کنید تا راحتها یابید. که چون آب در موضعی مدتی باز ایستد، متغیّر شود. و بباید دانست که هر آن سالک که در باطن خود سیر کند، و مسافت نفس امّاره قطع کند، و به منزل آفات گذر کند، و اخلاق ذمیمه به اخلاق حمیده مبدل کرده باشد. و بر جملۀ جزئیات و کلیّات واقف شده بود، او را چه احتیاج به سفر که در سفر رنجهای بسیار حادث شود که او را از بسی اعمال محروم گرداند، و از سفر فایدۀ عملی حاصل نتوان کرد. بل، فواید علوم و تجارت حاصل شود. در نزد عمر خطاب رضی الله عنه شخصی کسی را ثنا میگفت، و ستایش محاسن اخلاق اومیکرد. عمر گفت: در سفر رفیقِ او بودهای تا بر مکارم اخلاق اوواقف شدهای؟ گفت: نه. پس گفت: او رانشناسی و نه از سر خبرت و تجربت این محمدت میکنی. و هر سالک که در حضر، اوقات خودمعمور دارد به اذکار و انواع عبادات، حق تعالی او رادر حمایت عنایت محفوظ بدارد. و هر آن«وقت که در سلوک او را اشکالی ظاهر شود حق تعالی بندهای که مخصوص باشد به قرب حضرت و مطلع باشد بر اسرار سلوک و احوال حاضر او گرداند، تا اشکال او حل کند، و اگر فترتی یا بستگیی که لازمۀ ذاتِ سلوک است پیدا شده بود به برکت نفس او برخیزد. تا اسباب دوام سلوکش، به لطف مرضات و نجح مسعات بوصول شود و ابواب مزید موهبت و عطیّت بر او گشاده شود. فریاد برآورد که قطعه:

ای بلبل بیدل ره گلزار گشادنددر کار شو اکنون که در کار گشادند
در باغ ز سبزه دهن زاغ ببستندتا طوطی گل را سر منقار گشادند
از ابر بر ابروی چمن وسمه کشیدندوز باد سحر کلبۀ عطّار گشادند
از زیب چمن، رونق فرخار شکستندوز بوی سمن، نافۀ تاتار گشادند
از دیدن و بوئیدن گل بر دل ابراردرهای کتبخانۀ اسرار گشادند
بگذار گل و لاله و در یار خود آویزچون درگه دیدار رخ یار گشادند
هر بند ز نایافت که بر پای طلب بوداز دولت محمود، بیکبار گشادند

امّا آن جماعت که دایم سفر اختیار کردهاند. صلاح دل و صحّت حال در آن دانستهاند. و از جملۀ ایشان یکی ابراهیم خواص بود رحمةالله علیه و دایماً در سیاحت بودی، و در شهری که رفتی، بیش از چهل روز مقیم نشدی از خوف آنکه مبادا که توکّل او نقصانی پذیرد. و هم از وی منقول است که گفت: مدّت یازده روز، در بادیه بماندم و هیچ چیز نیافتم که قوت سازم، قصد کردم که از گیاه بیابان اندکی قوت سازم، خضر را علیه السلام دیدم که نزدیک من آمد. من از وی دوری جستم، چون بدید که طالب صحبت وی نیستم، او نیز مراجعت کرد وبرفت. گفتند: چرا صحبتِ چنان بزرگواری را رغبت ننمودی؟ گفت: من ترسیدم که مبادا که نفس من، بدو استعانتی کند و توکل من تباه شود. و این جماعت از بهر اخلاص دین،از این بقعه بدان انتقال کنند. قالَ رَسُولُ اللّهِ صلعم «اَحَبُّ شیءٍ اِلَی اللّهِ تعالی اَلْغُرباءُ. قِیْلَ: وَمَنِ الْغُربَاء؟ قالَ: اَلْفَرّارُوْنَ بِدینِهِم یَجْتَمِعُونَ اِلی عیسی بْنِ مَریمَ یَوْمَ الْقِیامَةِ» یعنی دوستترن بندگان به حضرت عزّت، غربا باشند. گفتند: غربا کیستند؟ یا رسول الله! فرمود: آنانکه به سبب دین و مسلمانی، از خلایق بگریزندوبه مواضع نقل کنند. روز قیامت حشر ایشان با عیسی علیه السلام باشد و رفیق او باشند، و به شرف ومعیّت او مخصوص شوند. این احوال اختلاف مشایخ است در سفر و اقامت. شیخ رحمةالله علیه گفت: باید که هر کس که قصد کند، به نیّتی صادق و سریرتی صالح، عزم سفر کندو در سفر کردن،علمی تمام باید تا فرق داعی حق و داعی نفس بتواند کرد و آن را علم خواطر خوانندو آن را بابی مفرد است، شرح آن بیاید. امّا در این باب اشارتی کنیم، تا مستفیدان از آن باخبر شوند انشاء الله مثل آنکه داعیۀ سفر او را در حرکت آورد، و وی را عازم سفر کندو پندارد که آن از الهامات غیبی است. مثل آنکس باشد که، از بهر نزهت و تفرّج به صحرا و بوستان رود، و بدان خروج راحتی و آسایشی به مشام او رسد و در خود گشادگی بیند، چنان ظنّ برد که آن گشایش از هزّت روح است وطیب دل. و خود نداند که آن اتسّاع، از نفس است به سبب وصول او به اغراض و امانی خود، که هر آن وقت که نفس به غرض خویش و هوای خود رسد تباعدی و دوریی میان او و دل ظاهر شود. و غضاضتی و تازگیی در نفس پیدا شود و فرح و نشاط از آن تولّد میکند، مبتدی بیچاره پندارد که آن از نتیجۀ الطاف است که ازمهبّ عنایت به مشام روح او رسیده است و از هزّت آن عزّت، اثری به نفس او رسیده است و این گشایش از آنست و این ظن از شبهاتست که بر خاطر وی مستولی گشته باشد. و تزدّد ناصواب که به فکر ثاقب راه داده و اگر نه، محقّق و مبرهن است که آسایش و آرامش روح، آن وقت بود که ازمضیق هوای نفس نجات یابد و به فضای فراخ نوال رسد. همچون کسی که بار گران بر پشت دارد. آنگاه آسایش یابد که آن بار از پشت بیفکند. چون آن درویش متنزّه به گوشۀ خود، رجوع کند. به معاملت مشغول شود و به مصقلۀ ذکر، آینۀ دل روشن کند، او را معلوم شود، که آن بیرون آمدن او به صحرا حدیث نفس بود نه الهام غیب و عین درد بود، نه راحتِ درمان. و اگر صبر کردی در خلوت و عزلت، بدانستی که آن حدیث هوای نفس است، مخالفت آن کردی. و نفس را در قید مجاهدت و حجر ذوبان بماندی. و دل و جان به کمال صفا رسیدی. و در مقام مشاهده بدین رباعیّه نصیحت نفس کردی بیت:

ای دل ز غبار جسم اگر پاک شویتو روح مجردی بر افلاک شوی
عرش است نشیمن تو شرمت نایدکآیی و مقیم عرصۀ خاک شوی؟

هم بر این قیاس مسافر که قصد سفر کند، ترویحی بیابد و آن از وصول نفس باشد به مراد، پس زیرک دوربین، و حاذق تیزبین، به حسن فراست، و کمال کیاست، بدان ترویح مغررو نشود. و چون عزم سفری در خاطر وی بگذرد، ثبات و وفا پیش گیردو با خود گوید که: این خاطر، از نمایش و تسویل شیطان است و مکر و کید نفس و هوی است. و از بهر این قبیل، رسول علیه السّلام فرموده است: آفتاب که طلوع میکند، از میان هر دو سروی شیطان بر میآید. و از بهر این است که نفس، دروقت طلوع آفتاب با نشاط و فرح باشدو میلی دارد به مزاح، و عادت طبیعت و شرح این سرّ، متعذّر است. از بهر تنگی حوصلۀ مستمعان، و بر این اسرار واقف نباشد، الّا ارباب قلوب و اصحاب احوال. پس فقیر سالکواجب است که در مبادی حرکت، نماز استخارت بکند تا به برکت نماز، آنچه صلاح او باشد روی نماید و به هیچوجه سالک مجدّ و طالب صادق نباید که ترک نماز استخارت کند که از تعلیم رسول صلی الله علیه و سلم است مرصحابه را. جابربن عبدالله رضی الله عنه روایت میکند از رسول علیه السّلام نماز استخارت به ما آموزانید همچنانکه سورتهای قرآن، پس فرمود که: هر آنگاه که یکی از شما قصد کاری کند، باید که دو رکعت نماز بکند، پس سلام باز دهد و این دعا بخواند «اَللّهُمَّ اِنّی اَسْتخیْرُکَ بِعِلْمِکَ وَ اَستَقْدِرُکَ بِقُدْرَتِکَ وَاَسْأَلُکَ مِن فَضْلِکَ الْعَظیم فَاِنَّکَ تَقْدِرُ وَلا اَقْدِرُ وَ تَعَلَمُ وَلا اَعْلمُ وَاَنْتَ عَلّامُ الغُیُوْبِ، اَللّهُمَ اِنْ کُنْتَ تَعْلَمُ اَنّ هذا الاَمْرَ الَّذِی اُرْیدهُ خَیْراً لِی فی دِیْنی ومَعاشِی و مَعادِی وَ عاقِبَةِ اَمْری فَاقْدِرْهُ لی ثُمَّ بارِکْ لی فِیْهِ، وَاِنْ کُنْتَ تَعلَمُهُ شَرّاً لِی فی دِیْنی وَمَعاشِی و مَعادِی وَ عاقِبَةِ اَمْرِی فَاصْرِفْهُ عَنّی وَاَقْدِرْ لِیَ الْخَیْرَ حَیْثُ کانَ»وَالصَّلوةُ عَلی مُحمَّدٍ وآله اَجْمَعین.