باب نوزدهم: در بیان حال صوفی متسبّب
شیخ رحمة الله گفت: طایفهایاند که به حسن کیاست اختیار فتوح کردهاند و ازمعلوم اجتناب کردهاند، و جمعی آنندکه اشتغال مکتسب برگزیدهاند، و بعضی آنند که در وقت فاقت ووفور مالاطاقت اختیار سؤال کردهاندو در اقامتِ شرایط این اجتهاد مصیب بوده اند، که اختیار این طایفه جز بر محض حق و عین صواب و خلاصۀ رشاد نتواند بود. و بنای تصوف بر نزاهت باطن و خلاف نفس است و واقف شدن بر مکر نفس، رسول عللم با صحابه گفت که: کیست که یک نصیحت از من قبول کند و ضامن استعمال آن باشد؟ تا من ضامن شوم که او را به بهشت باقی و درجات عالی برسانم، ثوبان رض گفت: من این کفالت کنم که در بند استعمال این نصیحت باشم، رسول عللم فرمود که: در سؤال از خلق بستهدار و حلقۀ سؤال بر سندان امل هیچ آفریده مزن، قبول کرد و در امتثال این مثال چنان قیام نمود که وقتی علاقۀ تازیانه از دست وی بیفتاد، از مرکوب به زیر آمد و برداشت و از هیچکس سؤال نکرد. و ابوهریره رض روایت میکند که رسول عللم گفت: اگر شخصی رسن برگیرد و به کوه رود و هیزم جمع کند و بفروشد و بهای آن بعضی به خرج خود کند و عیال و بعضی تفرقه کند بر فقرا، او را بهتر و فاضلتر باشداز آنکه از شخصی که با سخاوت و مروّت و فتوّت موصوف باشد از او سؤال کند و او بیتلعثمی و درنگی در عطا و موهبت بر او گشاید و راه منع و زجر بسته دارد بر وی، از بهر آنکه دستِ بالا بهتر از دست زیرین است که: اَلْیَدُ العُلْیا خَیْرٌ مِنَ الْیَدِ السُّفلی.
و هلال حصین رض روایت میکند که: چون به مدینه آمدم و در سرای ابوسعید فرو آمدم مرا حکایت کرد که: یکروز درخانه طعام نبود و از غایت بیطاقتی سنگ بر شکم بسته بودم،زن مرا گفت: به نزدیک رسول خدای رو و از وی چیزی بستان تا بدان تعلّل کنیم. که فلان شخص برفت و بخواست و با مقصود بازگشت و رسول عللم او رامحروم نگذاشت. بدین عزیمت قصد مسجد کردم، رسول عللم خطبه میخواندو یاران را نصیحت میکرد و میگفت: هر آنکسی که درویشی دارد و عفّت و قناعت پیش گیرد،حق تعالی او رادر حمایت عفت بدارد، و هر کس که از خلق استغنانماید، خدای تعالی درهای نعمت بر او بگشاید، و هر آنکس که از ما سؤال کند او را محروم نگردانیم. و عفّت و استغنا نزد ما بهتر و نیکوتر است. چون این کلمات بشنیدم بازگشتم وسؤال نکردم، به برکت حسن استماع، حق تعالی این همه اصناف مال و انواع نعم به من بخشید چنانکه مغبوط همۀ انصار آمدم، این اخبار دلیل ترغیب سؤال است دروقت اضطرار و از روی ترهیب و تحذیر، رسول عللم گفت: مرد سؤال میکند تاآنگه که بر حضرت عزّت رسد و در روی اوهیچ گوشت بنماند. و در حدیثی دیگر آمده است که: مسکین نه آنست که در بدر میگردد به سبب لقمهای، مسکین آنست که سؤال نکند و مقام او پیدانباشد تا چیزی بدو دهند. و جماعتی باشند که بر دقایق آداب محافظت مینمایند تا به مقامی برسند که شرم دارند که به سبب امور دنیاوی از حضرت عزّت سؤالی کنند. و هر آنگاه که قصد سؤالی خواهند کرد، هیبت حضرت عزت مانع سؤال ایشان آید و پندارد که سؤال کردن جسارت و دلیری کردن است با حضرت عزّت. چون آداب را رعایت کند، بیخواست او آنچه مکنون ضمیر او باشد حق تعالی به محض لطف بدو رساند. و در نقل آمده است که: در آن وقت که ابراهیم خلیل صلی الله علیه و سلم به آتش میانداختند، در میان هوا جبرئیل عللم او را گفت: هَلْ لَکَ مِنْ حاجَةٍ؟ ترا حاجتی هست؟ فقالَ: اَمّا اِلَیْکَ فَلا، یعنی: به تو نه، وی را گفت: از خدای تعالی بخواه، گفت: حَسْبی مِنْ سؤالی عِلْمُهُ بِحالِی. بسا کسا که از این مقام عاجز آیند. امّا در سؤال بر خلایق بسته دارند. ولکن به خاطر از حضرت عزّت میخواهند، حق تعالی آنچه رزق ایشان باشد مقدور و مقسوم بدیشان میرساند و در آثار آمده است که بعضی از صلحا گفتهاند که: چون از نهاد درویش طلب چیزی سر بر زند، این طلب از دو وجه تواند بود: اول آنکه طلب آن چیز با رزقی مقدر باشد که ارادت حق تعالی آن باشد که آن مطلوب بدو رساند به صفای اندرون، بدان وقوف یابد طالب آن مطلوب شود. و وجه دوم آنکه از نفس او گناهی یا بیادبی ظاهر شده باشد . و شرط آنست که چون نفس فقیر در استدعای چیزی مبالغت کند، برخیزد و وضوئی تمام باز کندو دو رکعت نماز بگزارد، بعد از آن درمناجات آید، و گوید: یا رب اگر این مطالبت عقوبت گناهی است که ارتکاب آن کردهام، از آن استغفار میکنم و عذر میخواهم. و اگر رزقی است تو مقدّر کردهای، بیدرنگی و تعبی به من رسان. اگر رزق باشد بیزحمتی بدو رسد. والا استدعای آن از اندرون برخیزد. و کار درویش آنست که ترک مطالبات و حاجات کند. و توکّل با حضرت عزّت کند و صبر میکند تا اندرون او پاک و صافی شود از جملۀ بازخواستها، چون او در عالم رضا و تسلیم قدم زند و در میدان صبر و شکر جولان کند. هر آنچه مقصود ومطلوب مکنون ضمیر او بود، حق تعالی از طریق حکمت یا از طریق قدرت بدو رساند به خرق عادت. چنانکه حکایت فرمود در قرآن ازمریم علیها سلام: «کُلَّما دَخَلَ عَلَیْها زُکّریَا الْمِحرابَ وَجَدَعِنْدَها رِزْقاً» و درحکایت وارد است که: فقیری صابر شاکر حکایت کرد: که یک روز گرسنه شدم و عهدی کرده بودم با حضرت عزّت که ازمخلوق سؤال نکنم. از غایت اضطرار و احتیاج گرد محلّههای بغداد طوافی میکردم. تا باشد که فتوحی روی نماید. هیچ چیز حاصل نشد، شب گرسنه بخفتم. هاتفی در خواب مرا آواز داد که: به فلان موضع رو که پارۀ زر نهاده است در کرباس پارهای کبود بسته، برگیر و در مصالح صرف کن. شیخ رحمة گفت: هر آنکس که روی از خلق بگرداند، و روی دل در حضرت عزّت کند حق تعالی از مکامن لطف و مطامیر رحمت شامل، آنچه ملتمس او بود بیواسطۀ سؤال بدو رساند. و این مقام میسّر نشود الّا به مصابرت شداید ومخالفت هوای نفس. شیخ گفت که: شیخ ما ضیاء الدّین رحمه مرا حکایت کرد که: وقتی فرزندم نزدیک من آمد و از من جبّهای بخواست، جبّه حاضر نبود، گفت: اجازت ده تا قرضی برگیرم و جبّهای ترتیب دهم، وی را گفتم: این قرض از نفس برگیر و پای در دامن قناعت کش سر درجیب عفّت بر و ترک متابعت هوا کن. و معنی این کلمات به تازی به نظم آوردهاند:
یعنی هر آنکس را که نفس آرزوئی کند در وقت فقر و فاقت و شخص را بر آن دارد که قرضی برگیرد در اسعاف آن آرزو باید که به رای متین و عقل مبین در جواب تحریض نفس گوید که: این انفاق از گنج صبر بکن و خود را به پیرایۀ صبر و شکر و تسلیم آراسته دار. تا آنگه که نعمت رامش و آرامش و خفض عیش و آسایش ظاهر شودو تنگنای فاقت به فسحت بسیار و ثروت مبدّل شود، و اگر بدین سیرت مرضیّ و عادت پسندیده برود و به سمع قبول این نصیحت اصغا کند،توفیق حق تعالی در رسد و او را از زخارف شهوات و زهرات هوای نفسانی برهاند. و به تمتّع نعیم جاودانی قناعت رساند، و اگر شخص درمطاوعت آن استدعا مسارعت نماید، و دیوان هوی به افسون خرد و حصافت در شیشه نکند، و به سؤال از خلق مشغول شود، اگر از شجرۀ سؤال ثمرۀ نوال نیابدو به خواری و کم مقداری موسوم شود، گو ملامت نفس کن که ای نفس اگر پای قناعت در دامن سلامت کشیدی، این مذلّت و سفاهت و رکاکت و خساست به تو نرسیدی. شیخ گفت رض هر آنگاه که فقیر به طاقت رسد و نفس ضعیف شود و از استغراق حال به کسب مشغول نتواند بود، به حکم ضرورت شاید که به قدر سدّ رمق چیزی حاصل کند. و این سیرت اهل سلف است. ابوسعید خراز رحمه در وقت ضرورت سؤال کرده است. و شیخ جعفر حدّاد که استاد جُنید بود رحمةالله علیهما میان شام و خفتن، از متعبّد بیرون آمدی، و بدان قدر قوت که افطار کردی از یک در خانه یا دو خانه حاصل کردی. ابراهیم ادهم رحمه در جامع بصره معتکف بود و هر به سه شبانروز افطار کردی، و آنقدر از در خانهها حاصل کردی و امام سفیان ثوری رحمه از حجاز به صنعای یمن میرفت و در راه سؤال میکرد، از بدویان صحرانشینان او را گفتند: این چه حالت است؟ ای امام بزرگوار. گفت: من ضیافت با یاد ایشان میدهم، تا طعامی ترتیب دهم آن مقدار که مرا بکار آید بخورم، و باقی بگذارم. و در حدیث آمده است که: «مَنْ جاعَ وَ لَمْ یَسْأَلْ فَماتَ دَخَلَ النّارَ» یعنی هر آنکس که گرسنه شود و به قدر حاجت که بدان سدّ رمق کند، بنخواهد از حاضران و از غایت گرسنگی بمیرد، در دوزخ رود. و این طایفه به معنی روشن کنند . از معانی و نیّتهای صادق خالی نباشد هر آن وقت که سؤال کنند. و اگر ترک سؤال کنند همچنین. در حکایت آمده است که: شخصی بود خلیع العذار، روزگار در تعاطی معاصی به سر آورده. بعد از مدّتی وی را انتباهی ببود و از خواب غفلت بیدار شد و بر طریق مستقیم مقیم شد تا به برکت آن به مقام حال رسید. گفت: عزم کعبه کردم با قافله، بر آن نیّت که در سؤال بسته دارم، و حال خود به موکولِ مطلق مفوّض کنم. بدین عزیمت در آن وادی قدم زدم. و در وقت حاجت آنقدر قُوت که کفاف بودی، حاضر میشدی. و من از آن تناول میکردم، اتفاقاً دوسه روز برآمد و آن معلوم ظاهر نمیشد، و نفس به غایت ضعیف گشت، چنانکه از رفتن بازماند، و از قافله بازخواستم ماند، اندیشه کردم که خود را در دریای تهلکه غرق کردن، نه سیرت آزادگان باشد. سیّماً که خدای تعالی بندگان را نهی فرموده است که: «وَلا تُلْقُوا بِاَیْدیکُمْ اِلَی التَّهْلُکَةِ» خواستم که سؤال کنم. از اندرون هاتفی غیبی آواز داد که: عهدی کردی نقض مکن، بیت:
چون از منهیان غیب این آواز به سمع دل رسید، به زیر درختی بیفتادم و دل با مرگ نهادم و با خود میگویم: اَلنّارِ وَلاالْعارُ، ناگاه جوانی پیدا شد و در بر حمایلی داشت، و در دستِ مطهرۀ پر آب، مرا گفت: بیاشام بقدر حاجت بازخور و طعامی حاضر کرد و مرا گفت: بخور به مقدار کفاف، بخوردم، گفت: میخواهی که با قافله رسی؟ گفتم که: ضِمان که کند که مرا به قافله رساند؟ و میان من و ایشان مسافتی دور در پیش است، گفت: برخیز و با من دو سه گام بردار، برخاستم و با او دو سه گام برگرفتم، مرا در موضعی بنشاند و گفت: منتظر باش تا قافله به تو رسد. بعد از ساعتی و زمانی قافله را دیدم که میآمدند. این حالِ قومی صادقان است که در عزیمت صادق باشند. و نهال نیّت در زمین اندرون محکم کرده، ایشان را خداوندان عزایم خوانند. یعنی گرد رخصت نگردند و قدم بر جادۀ عزیمت ثابت دارند. شیخ ابوطالب مکّی رحمه در کتاب قوت القلوب آورده است که: یکی ازمشایخ تأویل کرده است این حدیث را که رسول صلعم گفته است: «اِنَّ اَطْیَبَ مایَأْکُلُ الرَّجلُ مِنْ کَسْب یَدِهِ» یعنی حلالترین طعامی که مرد خورد، آن باشد که به کدّ یمین و عرق جبین بدست آورد. آن بزرگ گفته است که: این کسب پاک و طعام حلال سؤال کردنست از مخلوق در وقتِ حاجت. شیخ ابوطالب رحمه انکاری کرده است بر این تأویل و رأی، و این تأویل جعفر خلدی است قدس الله سرّه که از جملۀ مشایخ کبار بوده است. شیخ رحمه میگوید که: مرا در معنی این تأویل چنین روی مینماید که این مؤوّل به کسب دست نه آن معنی ایراد کرده است که شیخ ابوطالب رحمه بدان منکر است،بلکه کسب دست آن خواسته است که درویش در وقت حاجت دستها برهنه کند و به حضرت عزّت بردارد، حق اجابت دعوت او را رزق او بدو رساند. این اجابت دعوت، حلالتر کسبی باشد در حق درویش. قالَ اللّهُ تعالی حِکایةً عَنْ مُوسی صلعم: «رَبّ اِنّی لِما اَنْزَلْتَ اِلَّی مِنْ خَیْرٍ فَقیرٌ» عبدالله عبّاس رض در تفسیر این آیت گفته است که: موسی عللم آن وقت این سؤال کرد که اثر سبزی گیاه که خورده بود از شکم او ظاهر بود. و محمّد باقر رض گفته است که: سؤال کلیم عللم آنگاه بود که محتاج نیمهای خرما بود . و ابوعبدالرحمن نصرآبادیرحمه گفته است که: بازخواست کلیم عللم نه از خلق بود، بلکه از حق بود و نه از غذای نفس میخواست، بلکه تسکین دل میخواست. ابوسعید خراز رحمه گفته است: خلق متردّد ندمیان مشاهدۀ وجود خود و میان مشاهدۀ آنکه وجود بدو قایم است، یعنی قَیّومی حق تعالی، چون مرید صادق به وجود خود نگرد، فقر وعجز و ضعف و نیاز آغاز کند. چون مشاهد آن شود که وجود بدو قایم است، به افتخار و ناز پیش آید و بدین ابیات تعلل میکند، بیت:
و حالت کلیم عللم این بود، چون ناظر خاصیّت وجودشد، فریاد برآورد که: «اَرِنی اَنْظُرُ الَیْکَ» و چون نظر بر شکست و عجز و ضعف کرد. فقر وفاقت اظهار کرد که «رَبِّ اِنّی لِما اَنْزَلْتَ اِلیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقیرٌ» ابن عطا رحمه گفته است: چون از عبودیّت به ربوبیّت نظر کرد، خشوع و خضوع ظاهر کرد. بدان سبب که اندرون اوممتلی شده بود از واردات انوار. به زبان افتقار پیش آمد از غایت عبودیّت در کّل احوال. و اگر نه این بازخواست از شوایب طلب و روایب سؤال مصفّی بود. حسین منصور رحمه در معنی فقیر گفته است که: موسی عللم سؤال کرد از حضرت عزّت که: بار خدایا محتاجم، چون مرا به علم یقین مخصوص کردی، ازتو در میخواهم که مرا از وهدۀ علم یقین به اوج عین یقین رسانی، و از حضیض عین الیقین به یفاع حق الیقین رسانی. شیخ رحمه میگوید: مرا چنین مینماید. معنی این آیت که موسی عللم از بعد رتبت با خبر شده بود، و این سؤال طلب رتبت قربت عزّت بود و دانستن این حال عین فقر بود. که قناعت نکرد به رتبت مکالمت. گفت: بار خدایا بیوسیلتی و ذریعتی مرا به مزیّت مکالمت مخصوص کردی، اکنون میخواهم که مرا از حضیض مکالمت به یفاع مشاهده رسانی. که آنجا همه قرب در قرب است و وصل در وصل و اتصال بیکثافت و بعد و انفصال فقر او صحّت یافت، ازل او ابد باشد و ابد او ازل، اوّل او آخر، آخر او اوّل. عیان اونهان، نهان او عیان. بلبل وقتش بدین ابیات مترنّم بود شعر: