شیخ رحمه گفت: چون صوفی در استدعای زهد و تقوی، و استجماع دیانت و امانت سعی نماید، و فاتحه و خاتمۀ روزگار خود، به طاعات و عبادات مستغرق کرده و او را حرصی تمام باشد بر طلب یافت حق سبحانه و تعالی، چنانکه از روی طبیعت مایل هیچ اسباب این عالمی نباشد و از جمال مکاشفات بهرهای یافته باشد، شاید که ترک کسب کند. و مقدّمۀ این مقام علم الیقین بود. و نشان او آن باشد که، هر آن وقت که بیادبی کند، یا بر چیزی اقدام نماید، که از روی شریعت منهی باشد. در مقابلۀ آن عقوبت آن بیابد در وقت یا در روز. چنانکه منقول است که: موشی موزۀ درویشی بینجید و سوراخ سوراخ کرد. درویش تنگدل شد و این بیت میخواند بیت: لوکنتُ مِنْ مازِنٍ لَمْ تَسْتَبِحْ اِبِلی. یعنی این حال، به سبب عقوبتی بوده است که از سر غفلت از من در وجود آمه است و اگر من صاحب مراقبت و محاسبت بودمی، این حال بر من نرفتی. شیخ گفت رحمه هر وقت که بدین مقام مقابلات رسد، معرفتِ افعالِ حق تعالی در وجود بشناسد. و نشانش آن باشد که، وقت را ضایع نگذارد، به برکت حفظ وقت و تجلّی افعال، اقتضای رضای حق تعالی کندو تسلیم شدن اوامر او. و تجلّی صفات اقتضای هستی کند. و تجلّی ذات، اقتضای نیستی کند. و عبارت از فنا و نیستی، ترک اختیار باشد و وقوف به افعال حق تعالی. یعنی سالک مراد خود و مراد حق سبحانه و تعالی گم کند، و این فنای ظاهر باشد. امّا فنای باطن آنست که، در پیش نظر اهل شهود هیچ مخلوق را وجود بنماند و این لمعانی باشد،از پرتو آثار تجلّی ذات.
مصدّق این حال و مقرّر این مقال زبان شارع است صلعم «اِذا تَجَلَّی اللّهُ لِشَیءٍ خَشِعَ لَهُ»، چون بدین مقام رسد او را جایز باشد که هر فتوح که از غیب بدو رسد قبول کند و از آن تناول کند. قالَ رَسُولُ اللّهِ صلعم: «مَنْ وَجَّهَ اِلَیْهَ شیءٌ مِنْ هذا الرِّزْقِ مِنْ غَیْرِ مَسْألَةٍ وَلا اِشْرافٍ فَلْیأخُذُه وَ لَیوُسّعْ بِهِ فِی رزْقِهِ وَ اِنْ کانَ عِنْدَهُ غِنِّی فَلْیَدْفَعْهُ اِلی مَنْ هُوَ اَحْوَجُ مِنْهُ» یعنی هر آن وقت که از موضعی فتوحی و رزقی روی به شخص نهد، بیخواست و مسألتِ او، باید که قبول و صرف کند بر اهل و فرزندان. و اگر یساری و توانگری باشد، وی را قبول کند به محتاجان ایثار کند، این حدیث دلیل میکند بر آنکه جایز است که سالک صادق زیادت از احتیاج مالابد قبول کند. به نیّت آنکه صرف کند بر دیگران. از این طایفه بعضی آن باشند که چون فتوحات دنیاوی قبول کنند، به ارباب محاویج صرف کنند و بعضی آن باشند که در توقف دارند تا آنگاه که واردی بدیشان رسد از حضرت عزّت. و او را اجازت دهد که صرف کند تاگرفتنِ او به حق باشد،و صرف کردن او به حق، در اخبار منقول است که رسول خدای صلعم چیزی به عمر خطاب رض بخشید. عمر گفت: یا رسول الله به کسی بخش که ازمن محتاجتر باشد. رسول عللم وی را گفت: بستان و بدان فراخ دست شو، و بر دیگران صرف میکن. و هر آنگاه که چیزی از این متاع دنیاوی به تو رسید، بیوسیلت ارادت و خواست تو آنرا قبول کن. بعد از آن عمر رض از کس سؤال نکردی و هر چه بیخواست او بدو رسیدی قبول کردی واین تعلیم رسول عللم بود مر صحابه را که از تدبیر اختیار خود منسلخ بودند و ناظر فعل خدای تعالی بودند. از سهل عبدالله رحمه سؤال کردند که: علم حال چیست؟ گفت: ترک تدبیر، واگر کسی به رتبت این صفت آراسته بود از جملۀ اوتادو ابدال باشد و شرط آنست این طایفه را که فتوحات قبول کنند که حاضر حضرت حق تعالی باشند، و هرچه بدیشان میرسد از فتوحاتِ حق تعالی قبول کنند. و بر دیگران صرف کنند، و این مقام، صوفیان زهد خوانند. یعنی در حال ستدن و قبول کردن و درحالت بخشیدن و ایثار کردن نفس او را هیچ حظّی نباشدْ و خود را وسیلتی ساخته باشد تا دوُران را نزدیک کندو رمیدگانِ صحرای غفلت را با حضرت عزّت آرامیده گرداند، و طایفهای باشند که هرگاه که فتوحی بدیشان خواهد رسید بر آن وقوف و اطّلاع یابند و بعضی باشند که قبول نکنند الا به معرفت و تنبیهی که از حق تعالی بدیشان رسد و بعضی باشند که قبول کنند بیمقدّمۀ علم و رؤیت تجرّد افعال با حضرت حق تعالی و این طایفه را اندک ذوقی باشد از محبّت به سبب رؤیت نعمت، و آن ذوق زود مکدّر شود و این حال ضعیف است به نسبت حال سابقان و صادقان ومخلصان و از این سالکان که شرح دادیم، مقام آنکس عالی است که در ستدن مختار باشد، و در صرف کردن مختار، به شرط صحّت تصرّف که موقوف از وجود هوای نفس باشد و مادام که سالک در این مقام باشد هنوز بقیّتی از هوی در اوموجود باشد. هر آنگه که این بقیّت به تعریف علم کامل و عقل شامل ا زاو زایل شود، احتیاج به تعریف از حضرت عزّت از او برخیزد. در اخذ و اِعطاء مأذون و مرخّص باشد و این مقام محقّقان صادق باشد ومثل این وجود در این زمان عزیز باشد و نظیر او کم افتد در آخرالزّمان، و اگر یافته شود، کبریت احمر بود. شیخ رحمه گفت: از شیخ ما ضیاء الدّین سماع دارم که حکایت میکرد از شیخ خود حمّاد رحمه که او گفت که: من آنگاه از طعامی تناول کنم که در مقدّمۀ آن حق تعالی مرا از آن باخبر کرده بود و در زمان او شخصی به واقعه دید که او را گفتندی که: فلان طعام بردار و به نزدیک شیخ حمّاد بر، او برداشت و بیاورد، شیخ ازآن قدری بخورد و گفتی که: هر نفس که مربّی بود به بهتر طعامی، از تصرّف خاک مبرّا و معرّا شود، و دستِ پوسیدگی به وی نرسد. واسطی رحمه گفته است: نیازمندی نمودن و افتقار کردن با حضرت عزّت، بلندتر درجۀ مریدان است و استغنای به حق تعالی اعلی درجۀ صادقان است و نیکوترین حکایتی که در این حال منقول است آنست که: یکی از صادقان، ابوالحسین نوری را دید قد که: دست دراز کرده بود و از مردمان سؤال میکرد، این حالت بر او گران آمد و منکر وی شد. به نزدیک جنید رحمه شد و او را خبر داد، جنید گفت: این اعتراضی ناخوبست که ابوالحسین از بهر آن این سؤال میکرد تا دنیای فانی از ایشان بستاند و در عقبی از خدای تعالی بخواهد، تا حق تعای نعمتی باقی بدیشان دهد، بیآنکه نقصانی به حال او راه مییابد، پس ترازویی بخواست و صد درم برکشید و در صرّهای کرد. و قبضهای درم برگرفت و در میان آن درمها ریخت و مراگفت: این درمها به نزدیک نوری بر، وی میگوید: مندرخود اندیشه میکردم که هر آنکس که بسنجد، از بهر آن سنجد تا مقدار و کیفیّت آن بداند، این چه اشارتست که شیخ سخته و غیر سخته به یکدیگر آمیخت، امتثال فرمان را برداشتم و به نزدیک ابوالحسین بردم، او نیز ترازویی بخواست، و صد درم برکشید ودر صرّهای کرد و به من داد و گفت: وی را بگو که من از تو هیچ قبول نمیکنم و آن قبضه که افزون بود برگرفت. تعجب من زیادت گشت، از وی سؤال کردم که: این چه اشارتست؟ گفت: جنید میخواهد که هر دو طرف او را باشد، صد درم وزن کرد از بهر ثواب، و آن قبضه در میان انداخت بیوزن رضای حضرت عزّت را، آنچه نصیب رضای حضرت عزّت بود، قبول کردم و آنچه غیر حق تعالی بود رد کردم به نزدیک جنید رحمه آمدم و او را از آن حال خبر کردم، بگریست و گفت: آنچه از آنِ او بود، برگرفت وقبول کرد، و آنچه نصیب ما بود رد کرد. شیخ رحمه گفت: از لطایف آنچه من سماع دارم از اصحاب شیخ ما قد آنست که حکایت کرد مرا دوستی که وقتی اصحاب حاضر بودندو به غایت محتاج طعام بودند و طعام حاضر نبود. شیخ ایشان را گفت: به خلوت رجوع کنید و از حضرت عزّت سؤال کنید تا حق تعالی شما را فتوح فرستد و هر فتوح که بیابید نزدیک من آورید. بر وفق اشارت شیخ، اصحاب به خلوت رجوع کردند. بعد از آن از میانِ اصحاب شخصی میآمد، اسماعیل نام، و کاغذی در دست، سی دایره بر او، گفت: درواقعه ان فتوح به من دادند، بعد از ساعتی یا کم از ساعتی، شخصی از در درآمد و کاغذی نزدیک شیخ بنهاد، سرش بگشود. سی درست تعبیه بود در میان کاغذ درست درست بر دایرهها مینهاد ومیگفت: «هذا فتوح شیخ اسماعیل» یا سخنی که به معنی این بود. مصنف رحمه گفت: شنیدم که شیخ عبدالقادر قد مریدی به نزدیک شخصی فرستادکه ارادتی بدو داشت. ومقداری طعام و زر معین کرد و گفت: این مقدار به من فرست، آن شخص پیغام دادکه این مقدار، شخصی نزدیک من به ودیعت نهاده است و بیاجازت تصرّف جایز نیست و اگر از شیخ فتوی طلب کردمی در تصرّف آن فتوی شیخ مرید را بفرستاد و گفت: ناچار است از فرستادن این ملتمس، آن شخص چون مبالغت شیخ بشنید بفرستاد بعد از فرستادن آن ودیعت، مکتوبی از صاحبش برسید به این شخص که آن ودیعت که پیش تو نهاده است به مریدان شیخ عبدالقادر برسان. آن شخص به نزدیک شیخ آمد و عذر و ابائی که در میان کرده بود میخواست، شیخ وی را گفت که: ظن شما چنانست که اشارت فقرا بیصحّت علم و حال باشد، یادواعی نفسانی و بواعث هواجس شیطانی بدان مقرون بود. شیخ رحمه گفت: به قدر سعی و ریاضت سالک، غم دنیا و اهتمام به رزق از اندرون برخیزد و اگر ظرف دل پر باشد از کار آخرت. هرگز او را عذاب نکنند به غمهای دنیا، و از عالم تحقیق توفیق رفیق وی گردد، و اورا حلیف رفق و مدارا کنند و صفت توکّل در وی ظاهر شود و عون عبدالله مسعودی رض سه صد و شصت دوست داشت و هر روزی نزدیک دوستی بودی و یکی دیگربوده است ازجملۀ صادقان که او را هفت برادر بوده است در دین ومسلمانی. وهر روز نزدیک یکی بودی، و هرگاه که حق تعالی، شخصی سبب سازد تامقدار رزق و کفاف شخصی ظاهر کند،نعمتی نیکو و راحتی باصفا باشد آن صادق را، و طایفهای گویند که: معلوم مشئوم است. و این از ضعف حال گویند که شیخ ابوالسّعود از جملۀ صادقان و صدیقان بودو صاحب مقام و حال، و ازجملۀ واقفان افعال حق تعالی بودو در ترک اختیار سباقت برده بر بسیاری از مشایخ متقدّم. و ما از او حالهای درست عالی مشاهده کردیم، مَع هذا مردی به نزدیک اوآمد و وی را گفت: میخواهم که هر آنچه ترا بکار آید از طعام معین کنم و بتو میرسانم. و بدین سبب که گفتهاند: اَلمَعْلُومُ مَشْئومٌ، در تردّدم. ابوالسَّعود، او را گفت: هر آن چیزی که حق تعالی ما را ظاهر گرداند، ما آن را مبارک داریم و مبارک خوانیم و آن را شوم نخوانیم. ابوبکر کتانی رحمه حکایت میکند که: من و عمر و مکی و عباس مهتدی رض سی سال صحبت بودیم. از اول تا آخر روز در حرم کعبه به مکّه مجاور بودیم، وجمله مجرّد بودیم و ما را از اسباب و اثاث دنیا چندان نبود که به بهای یک دینار زر بتوان فروخت. و سه روز و چهار روز برما بگذشتی که افطار نکردمانی، در سؤال بر خود بسته بودیم، اگر از غیب چیزی حاضر شدی بیسؤال و خواست، قبول کردمانی، و اگرنه قناعت و صبر پیش گرفتمانی. وقتی کار بر ما سخت شد، چنانکه از ضعف نفس بترسیدیم که مبادا در فرایض نقصانی پیدا شوداز غایت اضطرار قصد خانۀ ابوسعید خرّاز کردیم که ازجملۀ متقیان و پرهیزگاران بود. چون اصحاب را بدید، چنانکه شرط اکرام المضیف باشد، طعامی بخواست و ما آن را بکار بردیمو از سلطان العارفین بایزید بسطامی سؤال کردند که: وجه تعیّش تو چگونه است؟ گفت: خداوندگار من جل جلاله سگ وخوک را روزی میرساند، مرا محروم نخواهد گذاشت و یکی از مشایخ را سؤال کردند که: فقر چیست؟ گفت: ترک سؤال از جملۀ خلایقو بعضی گفتهاند که: فقیر که صدقه ستاند، باید که در میان واسطه نبیند و اگرنظر به واسطه کند از دون همتی وی .
ابوسلیمان دارانی گفته است که: آخر قدم زاهدان، اول قدم متوکلان است. حکایت: آوردهاند که: یکی ازصالحان از غایت زهد از خلق عزلت گرفت و بر سر کوهی مقیم شدو عهدی با خود بکرد که ازهیچکس سؤال نکند. تا آنچه رزق او باشد، بیواسطه بدو میرسد، مدّت هفت روز برآمد، و از مطعومات هیچ چیز نیافت، اضطرار به غایت کمال رسید، و اضطرابش از حدّ اعتدال تجاوز پذیرفت و درمناجات با حضرت عزّت میگوید: خداوندا اگر عمرم باقیست، آن رزق که در ازل به نام من قسمت کردهای به من رسان و اگر عمرم به آخر رسیده است، مرا به حضرت رسان. منهیان غیبی به گوش هوشش فرو گفتند که: تقدیر چنان رفته است که به واسطه رزق به تو رسد، برخیز و به میان شهر رو، تا رزق تو به واسطه به تو رسانیم، چون به میان شهر رسید، حاضران بدو تبرک نمودند و طعامهای نیکو به نزدیک او میآوردند. بعد از آن به سمع دلش فروگفتند که: بدان سبب که میخواهی که زاهد باشی، در دنیا حکمت ما باطل خواهی کردن. ندانی که منزلت و قربت آن جماعت که رزق ایشان بواسطۀ بندگان بدیشان رسد. زیادتتر از آن است که آن جماعت که ارزاق ایشان بیواسطه بدیشان رسد. شیخ رحمه گفت: نشان صحّتِ معیّت بنده باحق تعالی آنست که، دست خلایق ودست ملایکه و دست قدرت پیش او یکسان باشدو بزرگی گفته است که: حرفتی مرضیّ دانستم، در ترک آن کسب متردّد بودم. به گوش سرّ من فرو گفتند که: تو راضی نباشی که اگر حقّ توکّل بجای آری، من که رازق مطلقم حوالت رزق تو بادوستی از دوستان خود کنم. یا با دشمنی از دشمنان خود کنم. شیخ رحمه گفت: چون سالک صادق بکلّی طمع از اسباب دنیا منقطع کندو کار خود به وکیل مطلق تفویض کند، حق تعای دنیا را به خدمت او باز دارد، و او خدمت دنیا به کراهیّت داردو آن کس که صاحب فتوح باشد، حرکت نفس و طمع به خلق خیانت و گناه داند. آوردهاند که وقتی امام احمد رحمه آرد پارهای بخریده بود. بواَیّوب حمّال آنرا برداشت و با او به خانه برد، آنچه اجرت بود به وی داد، اتّفاقاً در خانه نان میپختند، دروقت اجرت ستدن چشم بوایّوب بر آن نان آمد، نفس او بازخواستی کرد، اندرونِ امام احمد قد به فراست بدانست. پسر را گفت: دو نان بدو ده، بو ایّوب نستد . صالح پسر امام احمد در تعجب ردّ وقبول بماند، از پدر سؤال میکند که: سبب ردّ چه بود و قبول کردن چرا بود؟ امام احمد رحمه میگوید که: بوایوب واقف مکر و آفات نفس است، نومید شده بود از یافتن مراد. این شرح احوال ارباب قلوب و صادقان ومتقیان و عالمان و عارفان است که در قبول و ردّ و اکتساب به نیّت صافی و فکرت ثاقب دارند ودر جملۀ مقامات گام بر سر کام نهادهاند، و به مخالفت نفس سعادت ابدی و سیادت سرمدی و مراضی احدی حاصل کردهاند. امّا جمعی باشند که:
سؤال از برای جمع مال کنند، هیچ ایشان رانسبتی و تعلّقی نیست با طایفۀ صوفیان. در روزگار امیرالمؤمنین عمر رض سائلی سؤالی میکرد، و حاضران او را چیزی نمیدادند، ایشان را گفت: چرا به این سائل باز نمیدادید؟ گفتند: وی را طعام دادیم، زیادت میخواهد. عمر رض نظر کرد. در زیر بغل سایل توبرهای آویخته بود پر از نان، او را گفت: تونه سایلی که تو بازرگانی، پس آن توبره از وی بستد و پیش شتر بریخت و او را چند درّه بزد و امام المتّقین و سیّد اولیاء علی مرتضی کرم الله وجهه گفته است که: فقر یا سبب مثوبت و سعادت، یا سبب عقوبت و شقاوت است. نشان آنکه واسطۀ نیل نجات و اعلا درجات باشد آنست که: فقیر به حلیت و زینت اخلاق حمیده متحلّی باشدو در طاعات باری سبحانه و تعالی مسارعت نماید و از فقر شکایت نکند. بلکه در کل احوال شاکر حضرت عزّت باشد و نشان فقیر که فقر او سبب عقوبت و وبال و جرم ونکال باشد، آنست که: به وصمت اخلاق ذمیمه موسوم باشد، و روزگار در عصیان و دواعی نفسانی به آخر رساند. و خود رادر معرض شکایت و سخط و قضا ظاهر میکند و از مواقع شبهت که مظهر مثالب و معایب است، احتراز نکند. شیخ رحمه گفت: این است شرح احوال بیادبان و مخالفان راه طریقت .
شیخ تاج الدین قد در این معنی گفته است و به نظم آورده است سخت زیبا و این است: قطعه: