قرآن کریمبه زبان فارسی

باب بیست و هفتم: در ذکر فتوحات خلوت

عوارف المعارف — شهاب‌الدین سهروردی — ترجمه ابومنصور اصفهانی

شرخ رحمه گفت: طایفهای به سبب خلوت، راه غلط کردند و به وسوسۀ شیاطین مغرور شدند، و بسی فتنهها و آفتها بدیشان رسید به سبب در خلوت نشستن، از بهر آنکه راه با سرچشمۀ صدق و اخلاص نبرده بودند، به مجرّد اسم قانع شده و از شرایط خلوت بیخبر مانده، وبر داعیۀ هوی ومیل طبیعت درخلوت نشسته، بر مثال جمعی از فلاسفه و اهل زندقه که بیاجتناب و تحرّز در خلوت نشستند، و نفوس ایشان از عزلت و محبوس کردن حواس، صفاشان ظاهر شد که خاصیت خلوت صفاست. چون نه به متابعت سنّت رسول عللم بود و حُسن نگاهداشت شریعت، هر روز بُعد ایشان زیادت میشد و بباید دانست که مقصود خلوت صدق است و راستی و اخلاص. نه کرامات و صفای صورتی. بزرگی گفته است: حق تعالی از تو استقامت طلب میکند، و تو طالب کراماتی، این قدر ندانی که استقامت است که صفاوۀ وجود ارکانست، بلکه اعمال را به جای جانست. صادق آن باشد که چندانکه کرامت او میفزاید، او در صدق و استقامت و کثرت ریاضت و مکابدت مجاهدت به شرط متابعت شریعت میفزاید، و بباید دانست که: هر آنکس که به اوامر شریعت قیام ننماید، چون از خلوت بیرون آید، منکر شریعت و نماز و روزه و احکام حلال و حرام شود. و پندارد که مقصود از عبادت ذکر است و حضور. بدین سبب ترکِ متابعت رسول عللم کند، و در الحاد و زندقه وچاهِ ضلالت افتد، نَعُوذُ باللّه مِنْه و باشد که خیالات بینند و پندارند که آن وقایع است، و به وقایع مشایخ مانند کنند بیصحّت علم ومعرفت آن، پس معلوم باید کرد که شرط صحّت خلوت آنست که: چهل روز بنشیند یا بیشتر، تا چشمۀ یقین ازکدورات صافی شودوحجاب از پیش نظر دل برخیزد تا هر آنچه شنیده باشد، ببیند چنانکه بزرگی گفته است: «رَأی قَلْبی رَبّی» و بدین مقام آنگاه رسند که دست تمسّک در دامن شریعت زنند، و اوقات خود را به ملازمت ذکر و مداومت فکر آراسته دارند، و میخ خیمۀ محبّت دنیا و ابنای زمان از زمین سینه برکنند. قومی باشند که در خلوت، به کثرت نماز و تلاوت قرآن مشغول باشند تا آنچه مقصود بود بیابند و قومی باشند که بر ذکر لا اِلهَ اِلا اللّهُ اقتصار کنند، بیقصور و فتور. تا به حدّی که در وقت افطار نیز تکرار میکنند، و این کلمه را خاصیّتهاست در جذب جمعیّت و ترک تفرقه، و چون مدتی بر تکرار ذکر مداومت نماید، وسایط از میان برخیزد و سلطان ذکر در حرم دل بیزحمت زبان بار یابد و بباید دانست که: ذکر دل بر ذکر زبان بسیار ترجیح دارد. بیت:

سلطان برخاست و پاسبان معزول استچوبک زنِ قلعۀ دهان معزول است
یعنی سخن عشق تو از غایت لطفبا جان و دل افتاد زبان معزول است

چون دل ذاکر شود، هر چه غیر حق تعالی باشد، فراموش کند. و باشد که ذکر غایب شود، همچنان کسی که خفته باشد از غایت انس و حلاوت ذکر. و چون اندرون صافی شود، حقایق در لباس خیال بر او متجلّی شود. همچنان که بینندۀ خواب مثلاً به خواب بیند که بر ماری ظفر بیافت، و معبّر تعبیر کند که: بر دشمن ظفر یابد. امّا محتاج ملک رؤیا باشد که آنرا در کسوت با بیننده نماید، و این معنی در حالت بیماری نیز دست دهد، و در مبادی خلوت در حالت بیداری و خواب صورتها روی نماید. امّا خلوتنشین باید که نظر از آن بیفکند وبدان التفات ننماید که آن نه واقعه باشد بلکه خیال محض باشدو چون ذاکر در ذکر چنان مستغرق شود، که اگر شخصی نزدیک او رود، نتواند دانست که کیست، در آن حال حالی بیند که باز نمایندۀ روح کاشف باشد. چون از استغراق با هوش آید و به قوت تصفیۀ اندرون، تعبیر آن واقعه هم روشن شود و اگر نه محتاج شیخی کامل باشد، که به قوت علم شامل، بیان آن واقعه بکند، از بهر آنکه روح از حجاب خود بیرون آمده است امّا صفای کلّی نیافته باشد. چون از کسوت خیال خلاص یابد، و به عالم معنی رسد کشف خلاص آنگاه باشد، و آن کشف وقت باشد که عیانی باشد، وقت باشد که سماعی بود، بر مثال هاتفی که کسی را آگاه کند. و آن اخبار حضرت عزّت بود، و یقین سالک بدان اخبار زیادت میشود، و باشد که در واقعه چیزی بیند که حقیقت آن خبری یا حادثهای باشد که در آن موضع پیدا خواهد شد. یکی از بزرگان طریقت به خواب دید که، قدحی پرشراب بر دست او نهادندی، و او از دست بنهادی، چون شرح این واقعه از وی پرسیدند، گفت: حادثۀ مکروه در عالم پیدا خواهد شد که خلایق از زحمت آن به تنگ آیند. و اثر آن به من نرسد. اتفاق افتاد و جماعتی به مکّه رفتند وناگاه جماعتِ مکّه را به قتل آوردند و او به سلامت بماند. و باشد که حق سبحانه و تعالی مکاشف شود با بندگان به نشانها وکرامت تربیت و زیادتی یقین او را. آوردهاند: جعفر خلدی رحمه در کشتی نشسته بود، قصد کرد که پارهای زر به ملّاح دهد، نگینی قیمتی داشت دردجله افتاد. دعائی یادداشت که هر آنگاه که چیزی گم شدی و آن دعا بخواندی، آن چیز پیدا شدی و بر این تجربه حاصل کرده بود، آن دعا بخواند و آن نگین پیدا شد در میان برگهای درخت. و دعا این است: «یا جامِعَ النّاسَ لِیَوْمٍ لارَیْبَ فِیْهِ، اِجْمَعْ عَلَیَّ ضالَّتِی». و در مکاشفه حکایات مشایخ بسیار است، و منقول است از امیرالمؤمنین عمر رض در مدینه خطبه میخواند، و لشکر به نهاوند فرستاده بود و دشمنان کمین ساخته بودند و مکری کرده،عمر خطاب رض در عالم مکاشفه بر آن واقف شد، ودر اثنای خطبه آواز داد: «یا سارِیَةَ الْجَبَل الْجَبَل» یعنی: ای ساریه کوه را نگاهدار. و ساریه سردار لشکر بود. چو آواز عمر بشنید، بر کوه رفت و بر دشمن ظفر یافت، و جمله را هلاک کرد.

ابن سالم رحمه گفت: ایمان چهار رکن است: یک رکن: ایمان به قدر، و رکن دوم: ایمان به قدرت، و رکن سوم: از حول و قوت خود منسلخ شدن و رکن چهارم: تضرّع و ابتهال کردن است با حضرت عزّت و در کلّ احوال یاری خواستن از او و از وی سؤال کردند که: معنی ایمان به قدرت چیست؟ گفت آنکه: اگر بشنوی که در مشرق بندهای هست که خدای تعالی بر او کرامتها کرده است، و از جملۀ کرامتهای او یکی آنست که: قوتی بدو داده است که اگر از دست راست در پهلوی چپ گردد به مغرب رود. باید که از قدرت حق این عجیب و غریب ندانی، و بدان ایمان آوری. شیخ رحمه گفت: دوستی مرا حکایت کرد که: وقتی در مکّه مجاور بودم، و دوستی در بغداد داشتم. خبر دادند که او بمرد، مکاشف شدم، او رادیدم که بر خری نشسته بود و در میان بغداد میراند، و در آن حال، آواز مطرقۀ حدّادان بشنیدم. و این همه مواهب و عطایای حق تعالی باشد با بندگان خاص خود. و هر آن سالک که محتاج این چنین کرامات باشد، هنوز در ضعف یقین مانده باشد، و هر آنکس که به عین الیقین رسد، او رااحتیاج نباشد به چنین کرامات. و امثال این کرامات از براهمه و رهابین و صومعه نشینان دریغ نیست، وسبب بُعد و دوری ایشان است از حضرت عزّت. و هر آنکس که در خلوت نشیند از سر کذب و زور، و بیرون آید با کبر و غرور، و از او بسی فتنهها تولّد کند. خود گمراه باشد و هر آنکس که به صحبت او میل کند، گمراه شود. نَعُوذُ بِاللّهِ منْهُ وصَلّی اللّهُ عَلی خَیرِ خَلْقِهِ مُحَمّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِبینَ الطّاهِرین.