قرآن کریمبه زبان فارسی

باب بیست و نهم: در بیان کیفیت اخلاق

عوارف المعارف — شهاب‌الدین سهروردی — ترجمه ابومنصور اصفهانی

قالَ اللّهُ تَعالی: «وَاِنّک لَعَلی خُلُقٍ عَظِیْمِ». سُئّلَتْ عایشَةُ رض عَنْ خُلْق رَسُولِ اللّه عللم قالَتْ: کانَ خُلْقُهُ الْقُرآن. یعنی از عایشه رض سؤال کردند که خوی رسول عللم چون بود؟ گفت: خوی او قرآن بود.

شیخ رحمه گفت: در این جواب که عایشه داد، سری است غامض دور فهم، و بر آن واقف نتواند شد الّا کسی که اندرون او به انوار اسرار ربّانی منوّر شده بود. و عایشه این جواب که داد از وفور علم و کمالیّت معرفت بود. که حاصل کرده بود. از برکت صحبت رسول عللم و به نور برکت وحی بر این سرّ غریب و معنی عجیب واقف شده بود. و از بهر آن گفت: «خُلْقُهُ الْقُرْآن که میخواست که آداب حضرت الهیت نگاهدارد، و به لطف مقال سترحال رسول عللم کند، اِسْتِحْیاءً مِنْ سُبَحاتِ جَلالِ الْعِزَة. جنید رحمه در معنی خُلق رسول عللم گفته است: از بهر آن خلق عظیم خواند که او همّت بر هیچ چیز مقصور نداشت، الّا بر یافت حضرت عزّت. و واسطی گفته است: از بهر آن خلقش عظیم خواند که از بهر یافت رضای حق تعالی، هر دو کون در باخت بیعوضی و طلب ثوابی. و بعضی گفتهاند: از بهر آن عظیم خواند. که جملگی مکارم اخلاق در وی جمع بود. شعر:

در هر هنری که بازجوئی او راآن نوع بیامدست گوئی او را
هر روز جمالیست به نویی او راآن چیست که نیست اربگوئی او را

و بعضی گفتهاند: چون رسول عللم بر جفای اهل حجاز صبر کرد و ازشکایت ایشان هیچ حکایت نکرد،ازحضرت عزّت ثنا یافت که: «وَاِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیم». پس طایفۀ صوفیان در تخلق به اخلاق او، قصب السّباق از همۀ اهل آفاق در ربودند و به تبدیل صفات مشغول شدند، و از بهر این سر، ابدال را ابدال خوانند، و نفوس در متابعت سیّد انبیاء صلعم در اقوال و احوال بر تفاوت است. طایفهای متابع اقوال باشند، و آن جمع قرّاء باشند که به مجرّد قول قناعت کرده باشند. و جمعی متابع افعال باشند، و آن جماعت زاهدان باشند که به بعضی افعال و اخلاق رسول عللم اقتدا کنند، از بهر آنکه ایشان به پرتو نور اسلام راه کنند.پس وجود طایفۀ صوفیان است که به جملگی افعال و احوال رسول عللم اقتدا میکنند، از بهر آنکه وجود خود را در بوتۀ مجاهدت و ریاضت مینهند و از آتش احکام شرعش تأثیری به خود قبول میکنند، لاجرم به برکت این متابعت، به مرتبت محبوبی خاص میرسند، و همچنانکه عرش قلب کاینات آمد در عالم خلق، دل ایشان عرش آمد در عالم امر. سهل عبدالله تستری قد گفته است: «القَلْبُ کَالعَرشِ وَالصَّدْرُ کَالْکُرسِیّ»، و در حدیث آمده است: «لایَسعُنیِ اَرْضِی وَلاسَمائیِ وَاِنّما یَسَعُنِی قَلْبُ عَبْدِیَ الْمُؤْمِن» یعنی منجوق هودج سلطان احدیّت، در بارگاه آسمان و در کارگاه زمین نگنجد ولکن در بارگاه دل مؤمن میگنجد. بیت:

خاک کثیف گیرد تشریف سرّ وحدتزیرا که اوست هستی کاندر میان نگنجد

و در تبدیل اخلاق سعی میکنند، تا به اخلاق ربوبیّت و اوصاف الوهیّت ذات خود را متحلّی گردانند، ابوعلی فارمدی رحمه گفت: از شیخ خود ابوالقاسم کرکانی قد سماع دارم که میگفت که: تا سالک متصف نشود به نود ونه نام حق تعالی، واصل حضرت عزّت نتواند شد. شیخ رحمه گفت: یعنی هر اسمی آنچه مناسب ومطابق آن باشد، بقدر مایمکن در خود پدید کند. مثلاً معنی رحیم: رحمت کننده باشد. پس سالک به قدر قصور بشریّت شفقت و رحمت بر خلایق میکند، و جملۀ اشارات مشایخ در اسامی و صفات که عزیزترین و دورفهمترین معلومات ایشان است، بر این معنی باشد و هر کس که به غیر این فهم کندو از اشارات ایشان حلول و اتّصال فهم کند، ملحد و زندیق باشد. شیخ تاج الدین رحمه در این معنی نظم گفته است: قطعه:

رمزی زعشقتایجان در عقل و جان نگنجدحرفی ز داستانت در صد زبان نگنجد
جان و خرد شریفند لکن نه مردعشقنددانی که بحر اخضردر ناودان نگنجد
هان تا جمال جانان در جان نجوئی ایراکمنجوق هودج «هو» در «کن فکان» نگنجد
اندر حدث قِدم را جستن مُحال باشدعنقای قاف عزّت در دوکدان نگنجد
پائی شگرفت باید مَر ذروۀ قدم رارفتن بر اوج اعلی، در نردبان نگنجد
سوی ازل چه یازی گیرد ابد چه تازیکوته کن این درازی کان در زمان نگنجد
در دست خلق بادی هر کس بدان چو شادیوانجا که هست زادی در این و آن نگنجد

و رسول خدای صلعم وصیّتی به معاذ جبل رض کرده است که مستجمع محاسن اخلاق و مستوعب مکارم شیم است: اوّل گفت: وصیّت میکنم ترا یا معاذ به تقوی و راستیِ سخن و وفای عهد و گزارد امانت و ترک خیانت و حفظ جوار و ترحم و شفقت بر یتیمان، ونرمی در وقت سخن گفتن. وبذل سلام و نیکویی در عمل، وکوتاهی امید و دشمنایگی دنیا، و دوستی آخرت و ترس حساب و شمارگاه. و ای معاذ! جهد کن تا هیچ حلیم و بردبار را دشنام ندهی، و هیچ صادق را دروغزن نداری و فرمان هیچ عاصی نبری و هیچ زمین را به فساد نیاوری وهرگاه که گناهی از تو در وجود آید، زود توبه کن، و به استغفار مشغول باش، اگر در نهان گناه کنی،در نهان توبت میکن، و اگر در آشکارا گناه کنی، در آشکارا توبت میکن، و بدانکه حق تعالی بدین آداب بندگان را به حضرت میخواند. و ایشان را بدین آداب که مکارم اخلاق است،تعلیم میکند. قالَ رَسُولُ اللّهِ صلعم: «اَلأَخْلاقُ مَخْزُونَةٌ عِنْدَاللّهِ فَأِذا اَرادَاللّهُ بعَبْدٍ خَیْراً منَحَهُ مِنْها خُلْقاً» یعنی اخلاق حمیده در خزاین غیب بیعیب مُعَبّی و مدخر است، هر آنکس که حق تعالی بدو خیری خواسته باشد، و او را در حمایت عنایت بداشته، او را به بعضی از این اخلاق آراسته گرداند، و به مکارم اخلاق که بهترین خلعتهای سنّی و صِلتهای هنّی است، او رامشرف گرداند.

ودر حدیثی دیگر فرموده است: «اِنَّما بُعِثتُ لِاُتَمِّمَ مَکارِمَ الاَخْلاقِ» یعنی از بهر آن مرا بفرستادند تا دفع عادات و طبیعت کنم و مکارم اخلاق در بندگان آموزانم. و در حدیثی دیگر آمده است که: خلق نیکوست که ترازوی حسنه گران میدارد، و به وسیلت اخلاق نیکو، مرد به درجاتی برسد که به صوم و نماز بسیار بدان درجه نتوان رسید.

و در حدیثی دیگر آمده است که رسول عللم گفته است که: دوستترین امّتان من به من، شخصی باشد که به اوصاف پسندیده و اخلاق گزیده معروف و مشهور باشد. ودشمنترین امّتان من به من، شخصی باشد پرگوی و فراخ سخن، مغرور به فصاحت و بلاغت، مذکور به بداخلاقی و ایذای بندگان. حق تعالی همگنان را از سلاطت و تطاول کردن بر مردمان و ایذای مسلمانان، در حصن حمایت خود محفوظ و محروس بدارد.