قرآن کریمبه زبان فارسی

باب سی ام: در بیان تفاصیل اخلاق

عوارف المعارف — شهاب‌الدین سهروردی — ترجمه ابومنصور اصفهانی

شیخ گفت: رحمه نیکوترین خلق صوفی تواضع است، و هر آنکس که گنج تواضع در کنج دل بنهاد، همه روز از آن خُلق نیکو خرج تواند کرد،و معاشرت کردنِ او با خلق آسان بود، و همه کس در صحبت او آسایش یابند «وَمایَعْقِلُها اِلَّا الْعالِمُون». در تواضع رسول عللم که جملۀ کون و مکان، خالق «کُن فکان» به طفیل وجود او پدید آورد که: «لَوْلاکَ لَما خَلَقْتُ الاَفْلاک» نظر باید کرد.صدرالاولیاء و خلاصة الاصفیا، صدرالدّین اشنهی قد این معنی «لولاک» به نظم آورده است، قطعه:

ز نورت شمع ایمان درگرفتهز رویت گل به بستان درگرفته
کسی یاد خوشت کرده بهاریاز او بوئی به ریحان در گرفته
شراری زان رخ زیبا بجستهچراغ آسمان زان درگرفته
ز لطف آن لب و دندان شیرینبسا دل مرده را جان درگرفته
گشوده لب به هنگام فصاحتاز او نی شکرافشان در گرفته
ز دندان بر عمان افتاده عکسیبه دامان درّ و مرجان درگرفته
فتاده شور و شوقت را به عالمبه دانا و به نادان درگرفته
ز شوق آن لب شیرینت هر دم«شنوئی» لب به دندان در گرفته

این بزرگوار مملکت و این سلطان دنیا و آخرت صلعم با این همه جلالت و فخامت و نباهت وعظمت، رقعه بر جامه انداختی، و به دست مبارک خود نعل دریده را به اصلاح آوردی، و اگر خدمتکاری خانه پاک کردی، یاری او بدادی ودر اجابت دعوت بنده و آزاد یکسان داشتی. و هدیه قبول کردی و اگر خود یک جرعه شیر بودی. و مکافات هدایا کردی، از غایت تواضع با ارامل و یتیمان و مسکینان بنشستی و با ایشان به سخن درآمدی، و مقصود ایشان برآوردی، و گفتی که: غایت تواضع آنست که در راه بر هر کس که رسی، پیش سلام باشی، و هر کس که سلام کند بر تو،از سر بشاشت و گشاده روئی جواب سلام او بازدهی، و در هر محفل و انجمن که در روی، صفّ النّعال اختیار کنی، و دوست نداری که مردمان به محمدت و ستایش تو غلوّ کنند. جنید رحمه گفته است: تواضع نرم خوئی است در معاشرت با خلق. و بزرگی گفته است: هر کس که بر آفات و عجز و ضعف نفس واقف شد، طلب بزرگی و مباهات و رفعت نکند و خصومت نکند با کسی که عیب او کند، و اگر کسی حمد و مدح او گوید، بلبل زبان در قفس دهان به نوای شکر و سپاس بیقیاس حق تعالی سرایان دارد. بزرگی گفته است که: هر چیزی را بارگیری است و مرکب عمل تواضع است و گفتهاند: پنج نفس آنست که عزیزترین و کاملترین نفوس است: عالمی زاهد، و فقیهی صوفی، و توانگری متواضع، و درویشی شاکر، و علویی سنّی.

از یوسف اسباط رحمه سؤال کردند که: غایت تواضع چه چیز است؟ گفت آنکه چون از خانه بیرون آیی هر کس را بینی به از خود دانی. شیخ گفت رحمه شیخ ما ضیاء الدّین ابوالنّجیب السّهروردی رحمه در سفر شام بودیم، صاحب ارادتی دعوتی کرد، چون شیخ با اصحاب حاضر شدند، سفره کشیدند، اتفاقاً جمعی از فرنگیان محبوس بودند با غلها و قیدهای گران. چون نظر شیخ بر ایشان آمد،از سر سجّاده برخاست و به نزدیک ایشان رفت، و با ایشان طعام میخورد از غایت تواضع. یحیی معاذ رازی رض گفته است: تواضع پسندیده است، اما از توانگران پسندیدهتر. تکبّر ناپسندیده است اما از درویشان ناپسندیدهتر و زشتتر. شیخ رحمه گفته است: مرد آنگه متواضع باشد که از غایت مکر و کید و حقیر داشت نفس خود را هیچ منزلتی و مقامی نداند، و در میان خلق هیچکس بدتر و حقیرتر از خود نداند. بعضی حکما گفتهاند که: تواضع با بخل و جهل، ستودهتر است از کبر با دانش و سخاوت. از حکیمی سؤال کردند که: کدام نعمت است که مردمان بر آن حسد نبرند؟ گفت: تواضع، گفتند: کدام بلا است که بر صاحبش رحمت نکنند؟ گفت: کبر.

شیخ رحمه گفت: تواضع نگاهداشت اعتدال است، و کبر آنست که فوق قدر و مرتبت خود منزلتی بالاتر از آن دانند یا ظاهر کنند وضعت آنست که حق نفس ضایع کنند و مشایخ قد تواضع را حدّی پیدا کردهاند، و جمعی باشند که تمیز تواضع و ضعت نتوانند کرد و تواضع قایم مقام ضعت دانند، و نه چنین است که ایشان قمع نفوس مریدان را در ضعت مبالغت کردهاند. و از خوف عُجب و غرور، اندکی باشند که در مبادی ظهور سلطانِ وحدت از عُجب نجات یابند.

چنانکه منقول است از یکی از ایشان که گفت: در زیر کبودی آسمان چون من نیست، یا مانند من.

و دیگری گفته است: قدم من بر گردن جملۀ اولیاست.

و یکی دیگر گفته است: گرد عالم برآمدم، و اهل عالم را گفتم: «هَلْ مِنْ مبارز؟» هیچکس هست که مبارزت با من کند؟ و هیچکس بیرون نیامد. اشارتست به تفرّد و یگانگی و بباید دانست که: این عُجب از استراق نفس تولّد کند در نزد ظهور وارد غیبی بر دل سالک. باید که چون بدین سر وقت رسد، به یقین بداند که این عُجب از استراق نفس است، حال خود موازنه کند به احوال اصحاب رسول صلعم و تواضع نمودن ایشان، و احتراز کردن ایشان از چنین کلمات گفتن. تا در کلّ احوال در حمایت عنایت محروس بماند و ارباب تمکین چون به رأی صافی و بصیرت شافی این مکر نفس معاینه کردند، تواضع به ضعت و فرومایگی ملحق کردند معالجت و مصلحت مرید را. و اعتدال در تواضع آن باشد که به منزلتی که دونِ حق نفس باشد، راضی نشود. و کبر آنست که خود را ازدیگران بزرگتر داند. و حق تعالی در حقّ متکبّران میفرماید: «اِنَّهُ لایُحِبُّ الْمُسْتَکْبِریْنَ». و در حدیث آمده است که: «اَلْکِبْریاءُ رِدائی، وَالْعَظَمَةُ اِزاریْ فَمَنْ نازَعَنِی واحِدٌ مِنْهُما قَصمتُهُ» وَ فِی روایَةِ «قَذَفْتُهُ فِی نار جَهَنَّمَ» یعنی: بزرگواری و عظمت، صفت جلال حق سبحانه و تعالی است. و حق تعالی میگوید: هر کس که دعوی این هر دو صفت یا یکی از آن کند، دمار از روزگار او برآورم یا او را در آتش دوزخ اندازم. بزرگی به متکبّری گفت: اوّلِ تو نطفۀ گنده است. و آخر تو مرداری ناخوش بویی، و در میانۀ این هر دو، حمّال نجاست و پلیدیی، بنای این کبربر چیست؟ و بباید دانست که چون تواضع در دل نباشد، دل ممتلی شود از کبر، و اثر آن به همۀ اعضا و جوارح برسد و عصیان و توسنی آغاز کند، و عزّت به کبر میماند از روی صورت، امّا از آنجا که حقیقت است، تباعدی هست. همچنانکه تواضع به ضعت، اما تواضع محمود است، و ضعت و فرومایگی مذموم، عزّت نیز محمود است، و کبر مذموم. قالَ اللّهُ تعالی: «وَلِلّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمنینَ». و گفتهاند: عزّت معرفت انسان است به نفس خود که از برای تنعم دنیا خود را حقیر وخوار ندارد و بزرگی گفته است که: هر آنکس که تکبّر ظاهر کرد، از خساست و رکاکت نفس خبر باز داد، ، و مقصود از تواضع ترک مراد و اختیار است، اختیار و مراد حق را. شیخ رحمه گفت: بنده به حقیقت تواضع آنگاه رسد که پرتوی از شعاع نور مشاهده بر دل آید، در نزد آن لمعان و درخشش، نفس در گداختن آید. وبه قدر گداخت کبر و عُجب از او زایل شود، و تواضع و خوش خویی پیدا شود. و در این مقام مشاهده غایت تواضع رسول را بود عللم که در سجده میگفت: «سَجَدَلَکَ سَوادِی وَخَیالی، وَآمَنَ بِکَ فُؤادی، وَاَقَرَّبِکَ لِسانی، وَهااَنَا ذابَیْنَ یَدَیْکَ یا عَظیمُ، یا غافِرَالذَّنبِ الْعَظِیم» و این کلمات در وقتی میگفت که ذرهای هستی نمانده بود،چنانکه در ظاهر و باطن رسول عللم یک ذرّه از وجود نبود که نه ساجد حق تعالی بود. و بباید دانست که: بر بساط قرب آنکس معتکف تواند بود که از این نوع تواضع حظّی تمام و نصیبی وافر دارد. و این عنایتی است از حضرت عزّت، بدان کس دهد که خود خواهد، «ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ» و تواضع شریفترین خویهای صوفیان است، وَاللّهُ اَعْلَمُ بِالصَّوابِ.

و از جملۀ اخلاق صوفیان مدارات و رفق کردن است با مردمان، و تحمّل کردن مؤونت و ایذای مسلمانان، و از مدارات رسول عللم آن بود که هرگز هیچکس را جفا نگفتی وذمّ هیچ طعام نکردی، و هیچ خادم را باز نزدی. انس رض گفت: بیست سال خدمت رسول عللم کردم، و در آن مدت هیچ سخن مرا نگفت که من آن به کراهیّت داشتم، و درهیچ وقت که کاری کردمی، مرا نگفتی که: چرا کردی؟ یا از بهر چه کردی؟ و بباید دانست که: مدارا کردن با کافۀ خلق از اخلاق صوفیان است. و گفتهاند: هر چیزی را جوهری است. و جوهر انسان عقل است. و جوهر عقل صبر است، و دلیلِ عقلِ مرد تحمّل اَذی و مؤونت مسلمانان است، و مدارا کردن با خلقِ دفع زهرِ نفس کند، و ردّ طیش و سر سبکی و زود خشمی و عبدالله مسعود رض روایت میکند که: مردی به نزدیک رسول عللم آمد، و از هیبت رسول عللم میلرزید، رسول عللم وی را گفت: مترس و ملرز، که من مردیام که از زنی قرشی زادهام که گوشت خشک خوردی. و در حدیث آمده است که: هر آنکس که حظّ او از رفق و مدارات بیشتر باشد، او را خیر و نیکی بیشتر باشد. از جملۀ اخلاق صوفیان ایثار است، و ایثار از فرط شفقت و رحمت تولّد کند و قوت نفس که بدانچه حاضر باشد بر دیگران ایثار کند. و بدانچه نیابد صبر کند. سلطان العارفین بایزید بسطامی رحمه گفت: هیچکس بر من چنان غلبه نکرد که جوانی از بلخ، از حج میآمد مرا گفت: یا بایزید حدّ زهد نزدیک شما چیست؟ من گفتم: چون بیابیم بخوریم، و چون نیابیم صبر کنیم. گفت: سگان بلخ همین صفت دارند. پس من او را گفتم: حد زهد نزد شما چیست: گفت: ما چون نیابیم صبر کنیم و چون بیابیم ایثار کنیم.ابوهریره رض میگوید: مردی گرسنه به نزدیک رسول عللم آمد و گفت: یا رسول الله گرسنهام، مرا طعام ده، رسول عللم یکی را به حجرهها فرستاد تا چیزی بیاورد، گرد حجرهها برآمد، هیچ نیافت، بیامد و رسول را عللم خبر کرد. رسول عللم حاضران را گفت: کیست که مهمان مرا مهمانی کند؟ تا حق تعالی بر او رحمت کند. انصاری گفت: من، یا رسول الله! او را به منزل خود بردو با زن میگوید: این مرد مهمان رسول خدای است عللم او را گرامی دار، و هرچه حاضر است از طعام از او دریغ مدار، زن میگوید: در خانۀ ما بیش از آن نیست که فرزندان قوت سازند. وی را گفت: فرزندان به حجّت درخواب کن، و چراغ بازگیر، و آن طعام به جملگی پیش مهمان حاضر کن، تامهمان به نور چراغ طعام بیند. بعد از آن چوبی برگیر و به اصلاح چراغ مشغول شو، و بدان بهانه چراغ فرونشان، تا دروقت فرو مردن چراغ، ما دهان میجنبانیم تا مهمان پندارد که ما با اوموافقت میکنیم تا سیر شود. زن بدان ترتیب که شوهر تقریر کرده بود، پیش گرفت. تا مهمان سیر بخورد، بامداد چون به نزدیک رسول عللم آمد، رسول عللم فرمود: «لَقَدْ عَجَبَ اللّهُ تَعالی مِنْ فُلانٍ وَ فُلانَةٍ هذِهِ اللَّیْلَة». پس حق تعالی در شأن ایشان این فرستاد: «وَیُؤْثِروُنَ عَلی اَنْفُسِهِمْ وَلَو کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ». و حذیفۀ عدوی رض روایت میکند که: در غزای یرموک پسر عمّ من زخم خورده بود، پارهای آب حاصل کردم تا به نزدیک او برم، اگردرحیات باشد بخورد،به نزدیک او رسیدم وی را گفتم: آب میخواهی؟ گفت: بلی، یکی دیگر آهی بکرد، مرا گفت: آب بدو ده که گوئیا او محتاجتر است. چون به نزدیک اوبردم هشام بن العاص بود، گفتم: آب میخواهی؟ گفت: بلی. مجروحی دیگر آهی بزد، گفت: بدو ده که او محتاجتر است، چون به نزدیک او رسیدم، او بمرده بود، بازگشتم به نزدیک هشام، او نیز بمرده بود، به نزدیک پسرعم آمدم، اونیز بمرده بود. آن بزرگواران در آن حالت، ایثارشان چنین بود. ابوحفص رحمهگفته است: ایثار آنست که حَظّ برادران و دوستان در امور دنیا و آخرت بر حظوظ و امور خود تقدیم کنی، چنانکه میان برادران صلبی و خویشاوندان، و میان دوستان هیچ فرق وتمیز جایز نشمری. یوسف بن الحسین رحمه گفته است: هر آنکس که خود را مالک چیزی داند، ایثار از او درست نیاید. از بهر آنکه نفس خود بدان چیز سزاوارتر میبیند، و ایثار آنست که جملۀ اسباب، ملک و ملک حق تعالی دانندو هر آنکس که در آن ملک تصرّف کند، او از خود سزاوارتر بیند و نفس را گوید: به دست تو عاریت بوده ملک به صاحب رسید وبعضی گفتهاند: ایثار آنست که درجاتِ جنّات و بهشت جاودانی بر برادران و دوستان ایثار کنند. . آوردهاند: دوستی به زیارت دوستی رفت چنانکه رسم باشد. این دوست بشاشت ننمود در دیدن آن دوست، در اندرون زیارت کننده انکاری پدید آمد، او به فراست بدانست، گفت: ای برادر! انکار بر این کار مکن، که چنین شنیدهام که رسول عللم گفته است که: چون دو دوست بهم رسند، حق تعالی صد رحمت به میان ایشان فرستد، نود رحمت نصیب آنکس باشد که بشّاش و گشادهرویتر باشد، و ده نصیب آنکس که بشاشت کمتر نماید. من در این وقت که به تو رسیدم بشاشت کمتر نمودم تا نود رحمت نصیب تو باشد و ده نصیب من. و نیز آوردهاند که: رودباری رحمه به زیارت دوستی رفت، او غایب بود و در خانه بسته بود. گفت: صوفیان در خانه بسته ندارند. یاران را گفت: در خانه بشکنید و جملۀ قماشات و اسباب او جمع کنید وبه بازار برید و بفروشید، یاران فرمان بجای آوردند. چون صاحب خانه برسید، خوش و گشاده روی به خدمت ایشان باز ایستاد، زن نیز غایب بود و گلیمی باخود برده بود، چون در خانه آمد، آن گلیم نیز بدیشان داد، که این نیز بفروشید که هم از متاع خانه است. شوهر، وی را میگوید: این چه تکلّف است؟ گفت: خاموش باش، بر ما بجان شکرانه است که مثل چنین شیخی باما این چنین مباسطت و گستاخی کند.و این طایفه از بهر آن ایثار اختیار کردهاند تا نفس از شُحّ و بخیلی نجات یابد که خدای تعالی میفرماید: «وَمَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَاُولئِکَ هُمُ المُفْلِحُونَ» هر آنکس که او را نگاهدارند از بخیلی کردن، فلاح ابدی و نجات سرمدی یابد، که خدای تعالی چنین فرمود. و رسول صلعم گفته است: سه چیز آنست که موجب نجاتست و سه چیز آنست که موجب هلاک. آنچه موجب هلاک است: بخیلی است و هوای نفس و عُجب. و آنچه موجب نجات است: ترس خدای تعالی است در آشکار ونهان، و در حالت درویشی و توانگری وسط نگاهداشتن و اسراف ناکردن.

و در حالت رضا وخشم، صورت عدل و راستی در ضبط آوردن... شیخ رحمه گفت: در این کلمه که رسول علم فرموده است که: شُحٌّ مُطاعٌ سرّی مودّع است. یعنی بخل و امساک از لوازم نفس است. سبب آنکه، اصل جبلّت و آفرینش از خاک است، و صفت خاک قبض است و امساک، پس بخل در نفوس عجب نباشد که در اصل خلقت افتاده است. عجب سخاوت است در نفوس. و میان جودو سخاوت فرقی هست. و آن آنست که جود در وقتی باشد که خداوندش منتظر عوض باشد یا از آن کس که بدو میدهد، یا از حضرت عزت ثواب و جزا چشم داشتن. امّا سخا آن باشد که خداوندش نه طالب عوض باشد و نه ثواب. و بباید دانست که: سخا اهل صفا را باشد و ایثار اهل انوار .قالَ اللّهُ تَعالی: «اِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّه» یعنی امیر مؤمنان پیشوای متقیان مرتضی علی و خاتون قیامت و شفیعۀ امت فاطمۀ زهرا رضی الله عنهما آن ایثار که کردهاند، از بهر رضای من کردهاند پروردگارم و نظر بر عوض و ثواب نکردند و رسول عللم به اسماء دختر ابوبکر گفترض که: بند بر کیسه منه، که هر آن وقت که تو بند برنهی، بندت بر نهند. و از جملۀ اخلاق صوفیان تجاوز است و عفو در مقابلۀ رنج و کراهیّت، سفیان ثوری رحمه گفته است: احسان آنست که نیکی به آنکس کنی که بد کند باتو، که احسان در مقابلۀ احسان، نقد بازاریان باشد، یکی در عوض یکی. رسول عللم گفت: در بهشت کوشکهای بلند دیدم، گفتم: یا اخی جبرئیل، این درجات علیا و منزلتهای بلند به نام که مسجل است؟ گفت: نامزد طایفهای است که خشم فرو خورند و از مردم عفو کنند. و در حدیثی دیگر رسول عللم به امیر مؤمنان ابوبکر صدیق رض گفت: سه خصلت است که جامع فواید است در دنیا و آخرت: هر آنکس که بر او ظلم کنندو او عفو میکند، حق تعالی او را به نصرت خود عزیز گرداند. و هر کس که درِ عطا و صِلت بر خود بگشاید، حق سبحانه و تعالی درهای کثرت و زیادت بر وی بگشاید، و هر کس که درِ بخل و امساک بر خود بگشاید، حق تعالی درهای زیادتی نعمت به وی دربندد. یعنی از زیادتی و مَدَدِ حضرت عزّت محروم ماند. حسن بصری رحمه گفته است: . : فتوّت و جوانمردی آنست که: گناه بر برادران و دوستان عفو کنند. و حَظّهای خود، فدای حظّهای ایشان کنند در موافقت رضای حق تعالی. و رسول عللم گفته است: مکارم اخلاق آنست که: عفو کنند از آنکس که بر وی ظلم کند. و بپیوندد بر آنکس که از او میبرد، و عطا دهد بدان کس که از او منع میکند و از جملۀ اخلاق صوفیان تازهروئی و خوش طبعی است و دلها خرم گردانیدن، و نفوس را خوش داشتن. که آن بشاشت نشان نور قلب باشد. قالَ اللّه تَعالی: «وُجُوهٌ یَومَئِذٍ مُسْفِرَة» ای: مُضِیئَة، و مثال فیض نور بر روی از دل، همچنان است که پرتو نور چراغ در آبگینه. و چراغدان روی مشکاتست، یعنی: چراغدان و دل آبگینه، و روح چراغ. هر آن وقت که دل لذت مکالمه و مسامرت بیابد، اثر آن بر رویِ بشاشت باشد. قالَ اللّهُ تَعالی «تَعْرِفُ فِی وُجُوهِهمْ نَضْرةَ النّعیم» یعنی در روی ایشان تازهروئی پیدا باشد مر دل را.صدر الدین اشنهی قد گفته است: بیت:

وه وه که دل ار زخویش خالی گرددچون قابل نور لایزالی گردد
هی هی که ز دل چو نقش دل برخیزدآئینۀ ذات ذوالجلالی گردد

قالَ اللّهُ تَعالی: «سیماهُم فی وُجُوهِهِمْ مِنْ اَثَرِ الْسُّجود». و از جملۀ اخلاق صوفیان مسامحت و مساهلت است و ترک تکلّف و بدخویی. و شرط آنست که اقتدا کنند به اخلاق رسول عللم در نرم سخنی و مزاح گفتن. رسول عللم گفت: من مزاح کنم و نگویم الّا حق.در حدیث آمده است که رسول عللم وقتی زاهربن حرام را اf'dkiآبگینه –رض دید که در میان بازار مدینه کالائی میفروخت، او را بگرفت به هر دو کف مبارک خود از پس پشت. او چون بدانست که رسول است، هر دو کف مبارک او بوسه میداد و خویشتن را بدو میدوسانید. رسول عللم گفت: مَنْ یَشْتَرِی الْعَبْدَ؟ کیست که این بنده را بخرد؟ او گفت: یا رسول الله مشتری من کم یابی. گفت: یا زاهر! هیچ غم مخور که اگر در این بازار رواجی نداری، در حضرت عزّت بس با رواجی. بعد از آن فرمود: «لِکُلِّ اَهْلِ حَضَرٍ بادِیَةٌ وَبادِیةُ آلِ مُحَمَّدٍ زاهِربن حرام» از بهر آنکه بدوی بود و چون به نزدیک رسول عللم آمدی، تبرّکی و هدیهای با خویش داشتی. صهیب رومی رض روایت میکند که: به نزدیک رسول عللم آمدم و خرما نهاده بود، و اصحاب با رسول عللم میخورند، من نیز به خوردن مشغول شدم. گفت: خرما میخوری و چشمت درد میکند. گفتم: یا رسول الله! بهر آن چشم می‌خورم که درد نمیکند. یا بدان جانب میخایم که درد نمیکند. رسول عللم تبسّمی بکرد چون این سخن بشنید. پس جایز باشد که صوفیان وقت وقتی ترویح دل را مزاح کنند، چنانکه از حدّ اعتدال تجاوز نکنند که گفتهاند: «اَلْمِزاحُ مُسْلِبَةٌ لِلْبَهاء و مُقْطِعَةٌ لِلأِخاء» یعنی مزاح بها وشکوه برباید، و اخوّت ودوستی و شفقت بر یکدیگر قطع کند. و نیز خندۀ بسیار مکروه است که گفتهاند: خندیدن بسیار دل را بمیراند. و فرق است میان مداعبه و مزاح، مداعبه آن باشد که چون به جد انجامد به خشم نیاورد مرد را. و مزاح آن باشد، که چون به جدّ رسد، مرد را به خشم آورد. و از جملۀ اخلاق صوفیان ترک کردن تکلّف است و تکلّف رنجی باشد که از بهر آیندگان تحمّل کنندو بنیاد تصوّف بر ترک تکلّف است که: «اَلتَّصَوُّفُ تَرْکُ التَّکلُّف» قومی به نزدیک جابر انصاری رض آمدند. نان و سرکه پیش ایشان آورد و گفت: بخورید که از رسول عللم شنیدم که گفت: «نِعْمَ الأَدامُ اَلخِلّ» یعنی: نیک نان خورشی است سرکه. و بباید دانست که: تکلّف در همه چیزها مذموم است. در لباس، و در طعام، و در ضیافت، و در سؤال، و در سخن، و در همۀ امور که اسباب این عالمی است. و رسول عللم گفته است: «اَللّهُمَ اغْفِرْ لِلَّذِینَ یَدْعُونَ لِامْواتِ اُمَّتِی وَلایَتَکلَّفُونَ اَلا اِنّی بَرِیٌ مِنَ التَّکَلُّفِ وَ صالِحُوا اُمَّتِی» یعنی رسول خدای عللم دعا کرده است بر جماعتی که از بهر مردگان مغفرت و آمرزش خواهند.

و در هیچ کار تکلّف نکنند. بعد از آن فرمود: من و صالحان امّت من از تکلّف دور باشند. و از جملۀ اخلاق صوفیان انفاق است و ترک ذخیره کردن،از بهر آنکه صوفی خود را همچنان میداند که کسی که بر کنار دریا مقیم باشد، اگر آنکس آب ذخیره کند،حمل بر جهالت او کنند، صوفی نیز خزاین فضل و کرم حق تعالی نزد خود مقیم میبیند. و رسول عللم فرمود که: هر روز دو ملک ندا کنند و گویند: «اللّهمَ اعْطِ مُنْفِقاً خَلًفاً وَاَعطِ مُمْسِکاً تَلَفاً» یعنی: ای بار خدای، هر آنکس به داد و بخشش مشغول است، مکافات او کن به زیادتی نعمت. و هر آنکس که امساک میکند وبخیلی بامردمان،مال اونیست گردان. انس رض روایت میکند که: دو مرغ به هدیه نزدیک رسول عللم آوردند، خادم یکی آن روز به نزدیک رسول عللم آورد، و یکی دیگر روز دیگر بیاورد، رسول عللم گفت: نه ترا گفتم که هیچ طعام از بهر فردا ذخیره مکن؟ و همچنین در حدیث آمده است که رسول عللم نزدیک بلال رض رفت، قدری خرما دید نهاده بود، گفت: چرا نهادهای؟ گفت: از بهر قوت فردا، رسول عللم وی را گفت: «اَنْفِقْ یا بلال وَلاتَخْشِ مِنْ ذِی الْعَرشِ اِقْلالاً» یعنی: هزینه کن و از درویشی مترس که خزانۀ رب العالمین بیکرانه است، چون ترا دریابد ببخشد. و ازجملۀ اخلاق صوفیان قانع شدن است به اندکی مال. ذوالنون مصری رض گفته است: هر آنکس که قناعت کند، برآساید از ابنای زمان. و تفوّق وتفضّل یابد بر اقران وهمسران. امیرمؤمنان ومقدم محققان مرتضی علی کرم الله وَجْهَه گفته است: «قناعت شمشیری است که هرگز کند نشود».

یحیی معاذ رازی رحمه گفته است: هر آنکس که قناعت پیشه کرد، درجات آخرت از بهر خود مدخّر کرد و تعیشی خوش در دنیا. و رسول عللم گفته است: هر آنکس که بامداد کندو از اهل و فرزندان خودایمن باشد، و به نفس خود در صحّت باشد، و قوت آن روز به نزدیک او باشد، گوئیا جملۀ دنیا حاضر و حاصل او است. و در تفسیر: «فَلَنُحْییَنَّهُ حَیاةً طَیِّبةً» گفتهاند که: قناعت است. و به این حیات طیّبه رسد، هر آنکس که قانع باشد. و ابوسلیمان دارانی رحمه گفته است: قناعت از رضا، همچنان است که ورع از زهد. و از جملۀ اخلاق صوفیان: ترک خصومت و غضب است. که صوفی باید که اندرون خود از جملۀ کدورات و کینهها پاک کرده باشد. چنانکه در او کینۀ هیچ آفریده نباشد. و رسول عللم گفته است: هر آنکس که ترک خصومت کند خوش خوی باشد، و با مردم به اخلاق حمیده معاشرت کند، در اعلای بهشت خانهای از بهر او بنا کنند.

و در حدیث آمده است که: هر کس که طلب علم کند، از بهر تفاخر و مباهات نمودن یا از بهر آنکه روی خلق در خود کند، بوی بهشت نشنود. شیخ رحمه گفت: نظر کن، و به فکرت ثاقب اندیشه کن. و ببین که خصومت و لجاج چه چیز است که سبب دخول دوزخ است. از بهر آنکه مجادله و منازعت از نفس حیوانی تولّد میکند و صوفی باید که این صفات به صفات روحانی مبدّل کرده باشد. شیخ نجم الدین قد گفته است: بیت:

خوی سبعی ز نفست ار باز شودمرغ روحت به آشیان باز شود
پس کرکس نفس روی با علو نهدبر دست ملک نشیند و باز شود

و رسول عللم گفته است: زور و قوّت نه آنست که کسی بر یکی غالب باشد.قوّت آنست که چون وی را بر دیگری خشم گیرد و شیطان او را وسوسه میکند، آن خشم فرو خورد و بنراند. قالَ رَسُولُ اللّهِ صلعم: «اِنَّ الْغَضَبَ جَمْرةٌ مِنَ النّارِ اَلَمْ تَرَ اِلی حُمْرَةِ عَیْنِهِ وَانْتِفاخِ اَوْداجِهِ؟ مَن وَجَدَ ذلِکَ مِنْکُم، فاِنْ کانَ قائِماً فَلْیَجْلِسْ، وَاِنْ کانَ جالِساً فلیَضْطَجِعْ» یعنی رسول گفت: خشم انگشت دوزخ است. و سرخی چشم و برخاستن رگهای گردن بر آن دلیل است. بعد از آن فرمود که: هرکس که این صفت در وی پیدا شود،اگر ایستاده باشد، باید که بنشیند، و اگر نشسته باشد، باید که پهلو بر زمین نهد و بخسبد و از قبیل اخلاق صوفیان تودّد و توافق است بادوستان و برادران و ترک مخالفت کردن. قالَ اللّهُ تَعالی فِی وَصْف اَصْحابِ رَسُول عللم: «اَشِدّآءُ عَلَ الْکُفّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ» یعنی صحابۀ رسول رضوان الله علیهم اجمعین با دشمنان حضرت عزّت درشت خوی باشند. و با دوستان من نرم خوی و رحمت کننده باشند. و دوستی با یکدیگر کردن حقّ صحبت ثابت کند، و بدان صحبت مؤکد و محکم شود، و اکثر اختیار صحبت کردهاند، که در آن بسی فایدهها تعبیه است. و آدمی را از بهر این سرّ انسان خوانند که صحبت با هر کس که کند، بدو انس گیرد. بباید دانست که: از انس با اهل صفا، انس با حضرت عزّت تولّد کند: «اَلْمُؤْمِنُ مِرْآتُ الْمُؤْمِنِ» مؤمن چون به جنس خودنگرد، از اقوال و افعال و احوال تجلیات الهی و تعریفات پادشاهی مشاهده کند و در جمعیّت ایشان انوار زیادت شود. بر مثال چراغها و شمعها. که هرچند بیشتر باشد، شعلۀ نور زیادتتر بود. وَاللّهُ اَعْلَم. و از قبیل اخلاق صوفیان شکر محسن است و دعای او گفتن با شرط صحّت مقام توکّل متابعت سنّت را. رسول خدا صلعم – گفت: هیچکس را آن منّت نیست بر من که ابوبکر بن ابی قحافه رض و در روایتی دیگر گفت: از هیچ مال چندان نفع به من نرسید که ازمال ابوبکر رض و بباید دانست که: سالک در مبادی چون مطالع توحید شود،خلق در حقّ، سبحانه وتعالی. گم کند، منع و عطا از حق تعالی بیند. چون ترقی کند و به توحید صرف رسد، وجود سبب ثابت کند در منع و عطا. اول سبب را بیند، و بعد از آن مسبّب. و این معرفت به قوّتِ علم حاصل شود. اول شکر منعم مطلق و وهّاب به حق بگزارد، و بعد از آن شکر سبب که واسطه بوده است. و در حدیث آمده است: اولتر جمعی را که به بهشت خوانند، شکر گویندگان باشند در سختی و آسایش و در شادی و اندوه و در حدیث آمده است: هر آنکس که او را عطسه بیاید یا آروغ، وبگوید: الحمدُلِلّهِ، حق تعالی هفتاد درد از اندرون او زایل کند. چون جذام و پیسی ودردهای سخت. رسول عللم نزد قومی افطار کردی بر ایشان دعا کردی و گفتی: «اَفْطَرَ عِنْدَکُم الْصّائِمُونَ وَأَکَلَ طَعامَکُمُ الأَبْرارُ وَنَزَلَتْ عَلَیْکِمِ السَّکِینَةُ». و از اخلاق صوفیان بذل جاه است و بزرگی در حق برادر مسلمان. هر آنگاه که سالک صاحب علم باشد و آگاه از آفات نفس شاید که بذل جاه کند و معاونت کند دوستان را. جاه و مال را در اصلاح ذات البین سعی نماید. ابن عطا رحمه گفته است: اگر کسی سالها سعی کند تا جاهی کسب کند تا از آنجاه منفعتی به برادر مسلمان رسد. او را فاضلتر باشد از آنکه در عملی سعی کند که خالصاً لِلّه باشد از برای نجات نفس را. و بسی خلق هلاک شدهاند به بذل جاه. و بباید دانست که: شخصی مسلّم باشد که بذل جاه کند، که از خود بکلّی بمرده باشد، و از ارادت خود منسلخ شده بودو در نظام هر دو عالم محافظت تواند کرد. و در هر وقتی یگانهای باشد، که به ذروۀ این حال رسیده باشد و دائماً معتکف آستانۀ حضور و معترف متابع سرور باشد. ابوعثمان حیری رحمه گفته است: کمالیّت مرد در نزد چهار چیز ظاهر شود: نزد منع و عطا و عزّ و ذلّ و هر سالک که این هر چهار نزدیک او یکسان باشد. سزاوار آن باشد که در بذل جاه و قضای حوائج مسلمانان سعی نماید.

سهل تستری رحمه گفته است: هر وجود که چهار خصلت در او جمع باشد، مستحق ریاست و نهال باغ سلطنت و نور دیدۀ خلافت باشد: اوّل آنکه به علم و دانش بامردم زندگانی کند. دوّم آنکه تحمّل جهالت ایشان کند. سوم آنکه ترک مال ایشان کند و طمع از ایشان منقطع دارد و چهارم آنکه مال و نعمت خود از سائلان دریغ ندارد. هر آنکس که به زینت این چهار خصلت پسندیده آراسته بود، شاید که از سر اعتقادی صافی و اعتمادی وافی به دقایق صلاح خلایق و نظام اسباب این عالمی قیام نماید. و همگنان رادر تحت اهتمام حضانت و شفقت خویش میدارد. وَاللّهُ اَعْلَمُ بِالصَّوابِ.