قرآن کریمبه زبان فارسی

باب سی و دوم: در بیان آداب اهل قرب با حضرت عزت

عوارف المعارف — شهاب‌الدین سهروردی — ترجمه ابومنصور اصفهانی

شیخ رحمه گفت: اگرچه متابعت رسول عللم بر همۀ طوایف آدمیان و اصناف عالمیان واجب است. صوفیان که سابقان مضمار عبودیّت و صادقان دارالقرار الوهیّتاند، در متابعت اختصاص ممتازند. و رسول عللم مجمع آداب ظاهر و باطن بود، زبان قرآن مقرّر این حال است: قالَ اللّهُ تَعالی: «ما زاغَ البَصَرُ وَماطَغی» و این موهبتی خاص است مر رسول را عللم که هیچ موجود را باوی مجال اشتراک نیست، از بهر آنکه در مکتب «اَدَّبَنی رَبّی فَاَحْسَنَ تَأْدیبی» کمالیّت استقامت حاصل کرده بود، و عرصۀ سینه به نور مکارم اخلاق منوّر کرده و عیار اخلاص بر محک امتحان پایدار آورده. شیخ زاده صدر الدین اشنهی رحمه درمدح رسول عللم گفته است: قطعه:

زهی رویت چراغ عالم جانزهی مهر تو گشته همدم جان
ز خلقت شد معطّر مجمر چرخز رویت شد منور طارم جان
ز جویت آب خورده شاخ طوبیز خاکت شد مرکب آدم جان
شده پایت کلاه تارک عرشوجود تو نگین خاتم جان
به وصلت شد مقرّر شور و شرهاز هجرت شد محقّق ماتم جان
ز فیضت شد مخمّر خاک قالببه بویت شد مروّح مقدم جان
بجز چشمت که دید اسرار رویت؟بجز فکرت که باشد محرم جان؟
اگر یکدم رسد از تو بجانیدو صد عیسی بزاید مریم جان
ز عشق روی و بالای چو سروتگرفته «اشنهی» هر دم کم جان

این بزرگوار مملکت و این سلطان دنیا و آخرت صلعم در استقامت به کمال اعتدال رسیده بود. قلبش همچون قالب شده بودو قالب همچون قلب شده، ظاهرش باطن شده باطنش ظاهر شده، بصرش چون بصیرت، بصیرتش چون بصر، به غایتی که نظر و علم مقارن قدم و حال او بود صلعم بخلاف حال موسی کلیم عللم که نظر او مقارن قدم او نبود، لاجرم قفای «صعقه» خورد و «خَرَّ مُوسی صَعِقاً». و رسول عللم چون به این حال به کمال رسیده بود، به بدرقۀ آن جملۀ حُجب خرق کرد و به سبب این آداب، رتبت او در عالم قربت بالای همۀ ملک و فلک آمد و به صفای این صفات بود که از جملۀ انبیاء قصب السّباق در ربود، و از همه درگذشت. لاجرم محرم حرم کبریا شد، و بیبار و جواز از درِ حضرت باز شد «فکانَ قابَ قَوْسَیْنِ اَو اَدْنی» قطعه:

فلک قدر ترا زیبد رسالتز رویت تافته نور جلالت
ز خلق تو گرفته بوی در مشکزرشگ تو مهِ نودر خجالت
چوبر گردون گذر کردی ملک گفت:بنام ایزد، زهی جاه و جمالت
چو پای خود نهادی بر سر عرشبه بانگ آمد که آیا این چه حالت!
مرا تاجی چنین کی بود کامشبکه باشم من که دریابم وصالت؟
گه آنست کز حضرت بخواهیمراد خود چو هست اکنون مجالت
بخواه آنها که میخواهی هم امشبکه محنت خوش کشد بار دلالت
سلام از حق به گوش جان تو بشنونظر کن در جمالش بیملالت
«شنوئی» چون سرآید مدحت تو؟که بس تنگ است میدان مقالت

و بباید دانست که این طایفه در صحبت متابعت رسول عللم سعی نمایند تا به برکت آن متابعت، مؤدّب و مهذّب شوند، و در همه اوقات ضبط آداب میکنند. شبلی رحمه گفته است: هر کس که از حق تعالی سئوالی کند ترک ادب است. شیخ رحمه گفت: این سخن قطعی نتوان گفت، که چون سالک قربت یافت،شاید که در اقوال انبساط کند به اجازت باری تعالی، و حال موسی کلیم دلیل این قول است که در مقام هیبت و عظمت بود، شرم میداشت که از محقّرات سؤال کند، چون وی را راه انبساط باز دادند، گفتندش: «سَلْنی وَلَوْ مِلْح عَجیْنِکَ» محقّرات از حضرت عزّت میخواه و اگر خودنمک خمیر باشد، و مثال این همچنان باشد که: پادشاهی بود با عظمت و هیبت، وحواشی و خدمتکاران شرم دارند که از او طلب محقّرات کنند، امّا چون بساط حشمت مرفوع شود و قربت بیابند، از محقّرات همچنان سؤال کنند که از کارهای معظم. ذوالنّون مصری رحمه گفته است: ادب عارف بالای همۀ ادبهاست،از بهر آنکه معرفت او مؤدّبِ دلِ او باشد. ابوعلی دقاق رحمه گفته است: ایّوب عللم در وقت دعا گفت: «رَبِّ اِنّی مُسَّنِیَ الضُّرُّ» و نگفت: اِرْحَمنی و عیسی عللم در وقت خطاب گفت: «اِنْ کُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ» گفت: اگر گفتم تو میدانی حفظِ ادب را. ذوالنّون رحمه گفته است: هرگاه که مرید ادب در قول و فعل نگاهدارد، به آخر بدایت خود رجوع کند.

و بباید دانست که ترک ادب در وجود نفس سرشته است، و تا اندرون به نور معرفت منوّر نشود، به آداب حضرت الهیّت قیام نتوان نمود، و بیمعرفت نفس وشناخت آفات ومکرها و کیدهای آن، واقف نتوان شد بر آداب حضرت الهیّت. مقرّر این قول حدیث رسول است: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبّه» وَاللّهُ اَعْلَمُ بِالصَّوابِ.