قرآن کریمبه زبان فارسی

باب دوم: در بیان تخصیص صوفیان به حسن استماع

عوارف المعارف — شهاب‌الدین سهروردی — ترجمه ابومنصور اصفهانی

عن زیدبن ثابت رضی الله عنه قالَ: سَمِعْتُ رَسوُلَ اللّهَ صلعم یقوُلُ: «نَضَّرَ اللّهُ امْرَاءً سَمِعَ مِنّا حَدِیثاً فَحَفِظَهُ حَتّی یُبَلِّغَهُ، فَرُبَّ حامِلِ فِقْهٍ اِلی مَن هُوَ اَفْقَهُ مِنْه، وَ رُبَّ حامِلِ فِقْهٍ وَ لَیْسَ بِفَقِیْهٍ رسول خدا صلعم گفت: خدای تعالی تازه داراد، روی مردی که، چون حدیثی از احادیث من بشنود، یاد گیرد ونگاه دارد، تا آنگاه که باز رساند، پس فرمود که: ای بسا حامل فقه و دانش، که از شره خواندن و یاد گرفتن، و جمع کردن از فایده و خاصیت آن محروم بماند و در ظلمت کسالت، در عمل گرفتار شود و چون باز رساند، مستمع را به حسن استماع و وجد در استعمال، ازان فقه ودانش، حظی بیشتر و نصیبی وافرتر بیابد از او.

و دیگر گفت: بسا برگیرندۀ بار علم و دانش، که ازان بار بیخبر باشد و نصیب او، بیش از تحمل اعباء و مشقّت و عَنا نباشد و از دولت فایدۀ آن خایب و بیبهره بماند.

شیخ رضی الله عنه گفت: اساس و بنیاد جملۀ خیرات، در نیکو شنودن درج است. قال الله تعالی: «وَلَو عَلِمَ اللّهُ فِیهِمْ خَیراً لَأَسْمَعَهُمْ» یعنی: اگر خدای تعالی، دانستی که دروجود ایشان چیزی هست، هر آینه بدیشان شنوانیدی، پند و حکمت و تذکیر و موعظت. قالَ بَعضُهُم: «عَلامَةُ الْخَیرِ فِی السِماعِ اَنْ یَسْمَعَ الْعَبْدُ بِفَناءِ اَوْصافِهِ وَ یَسْمَعُهُ بِحَقٍّ مِنْ حَقَ» یعنی: نشان خیر، در حسن استماع تعبیه است، که سالک به نور شمع حقیقی، ظلمت فنای نفس، ببیند و به دفع آن ظلمت مشغول شود و حقیقت رضا و فرمان، بداند و بدان قیام نماید، که هر آنکس که وسوسۀ دیو و حدیث نفس، بر او غالب باشد بر حسن استماع قادر نتواند بود در حجاب غفلت بماند.

صوفیان و اهل قرب چون بدانستند که، کلام حق تعالی، پیغامهای اوست، به بندگان او، به حسن استماع، آن خطاب مستطاب، قبول کردند و در معانی آن، تدبّر و تفکّر بجای آوردند. هر آیتی از آیات قرآن، بحری یافتند از بحار علوم، که متضمن جواهر زواهر معانی بود، هم از روی ظاهر، هم از روی باطن و محرّض ایشان شد، بر اعمال صالحه و افعال پسندیده. و همچنین به نور حسن سماع، بازدیدند که، احادیث و اخبار نبوی علیه الصلوة و السّلام وحی است مطلق و علمی است لدنّی تلقّی کرده از حضرت عزّت و بیغرضی و شائبهای به خلق میرساند و ایشان را تحریض میکند، بر محاربت شیطان ومصالحت با حضرت عزّت چون این حال، بر نظر صائب ایشان کشف شد. متابعت شریعت واجب دیدند و آن را مهم ترین کارها دانستند، که مخالفت شریعت و وساوس شیطان، دودی است برخاسته از آتش نفس امّاره و غباری است بسیار، جمع از نفخ و نفث شیطان، و لذّات وشهوات این عالمی که نفس مایل آنست. به مثابت هیزم است آتش را، که چنانکه هیزم بیشتر، شعلۀ آتش افروختهتر؛ همچنین چندانکه هیزم شهوات و تمتعات، به تنعمات لذّات این عالمی بیشتر باشد، شعلۀ آتش هوی ومراد نفس تیزتر بود ودل از حظّ آن عالمی محروم تر و جولان اودر عالم (علوی) تنگتر، و از فهم و حسن استماع بیبهرهتر. و بباید دانست که: نیکویی استماع قرع باب ملکوت است وطلب کردن حسنی و زیادت از حضرت جبروت. و این حال دست ندهد، الّا به ترک دنیا. این طایفه بکلّی ترک دنیا کردند. (وروی دل در تنعم آخرت کردند). زاهد دنیا شدند وراغب آخرت و ورد وقتشان با دنیا این بود که: «لاأَری فی وضْلِلکِ فَفارِقی». قالَ اللّهُ تعالی: «اِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْری لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ اِذا اَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ» یعنی: مواعظ قرآن و حکمتهای آن کسی فهم کند، که دل حاضر دارد با خدای تعالی. چنانکه طرفةالعینی، ازان غافل نباشد.

یحیی معاذ رازی قدس الله روحه گفته است که: دل بر دو نوع است: نوع اوّل: دلی باشد که محشّی باشد به اشغال دنیاوی و چنان غافل باشد از کار آخرت که هر آنوقت که کاری از کارهای آخرت حاضر وقت او شود، از شغل دنیاوی بدان نپردازد و آن را مهمل فرو گذارد، نوع دوّم دلی بود که چنان ممتلی باشد از امور آخرت، که هرگاه که شغلی از اشغال دنیاوی حاضر او شود از استغراق به شغل آخرت، مشغول آن کار نتواند شد. بنگر تفاوت شغل تا شغل و کار تا کار!.

و بعضی گفتهاند: این دل، که دریابندۀ پندها و وعظهای قرآن است دلی باشد که بسلامت بود، پاک از اغراض و شکوک و نفاق وقال الحسین قدس الله روحه: «لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ لایَخْطُرُ فِیْهِ اِلّا شُهُودُالرَّبِ» یعنی: فاهم مواعظ قرآن دلی باشد که از پردۀ خود بیرون آمده باشد و مشاهد عالم ملکوت و جبروت شده، و محل الهامات غیبی صافی کرده و ازماسوی الله خالی گردانیده و در تیّار بحار شهود مستغرق شده، شیخ تاج الدین قدس الله روحه گفته است در این معنی. شعر:

ای خوشا احوال درویشان، کِشانازگمان اندر عیان افکندهای
رسته از زخم تفاریق حدوثدر شهود صرفشان، افکندهای
مست و نازان و گرازان در وصالبیمیانشان بر کران افکندهای

قال ابن عطا قدس الله روحه قلبٌ یُلاحِظُ الحَقَّ بِعَیْنِ التَّعْظِیمِ فَذابَ لَهُ وَانْقَطَعَ اِلیْهِ عَمَا سِواهُ. یعنی: فاهم قرآن دلی باشد که به چشم تعظیم و هیبت ناظر حق باشد، و گداختۀ شهود حق. و از غیر او تبرّا کرده و بدو تولّا نموده.

قدس الله روحه در معنی آیت گفته است که: فهم مواعظ قرآن، خاص است نه عام، یعنی دلی بود، که مردۀ غفلت و زَلّت باشد، حق تعالی، به آب عنایت و لطف وی را زنده گرداند، چنانکه در قرآن خبر داد که: «اَوَمَنْ کانَ مَیْتاً فَاًحْیَیْناهُ»، عَقول وفاهم قرآن، این چنین دلی باشد و هم اوگفته است: «المُشاهَدَةُ تُذْهلُ وَ الْحُجْبَةُ تُفْهمُ»، یعنی مشاهده سالک را مشغول کند و حجاب، وی را دریابنده گرداند و بباید دانست که: نشان فهم، خشوع و خضوع است، کما قالَ رَسوُلُ اللّه صَلّی اللهُ علیه وَسَلَم: «اِذا تَجَلّی اللّهُ لِشَیْءٍ خَشِعَ لَهُ».

شیخ رضی الله عنه گفت: این بیان که واسطی کرده است،درست است، در حق ارباب تلوین، اما آیت حکم میکند مر اصحاب تمکین را. بخلاف بیان واسطی، که ایشان، میان مشاهده و فهم جمع کرده باشند و ایشان هر یک را محلّی هست: گوش، که محل مکالمه است، موضع فهم است، و چشم دل، محلّ مشاهده و هر یک در جای خود حکمی و فایدتی دارند، جمعی که در سکرحال باشند سمع دلشان در بصر غایب شود. و این از ضعف حال باشد، اما اصحاب تمکین. که از خودی خود منسلخ شده باشند، و بر ممرّ فنا گذر کرده، و به مقام بقا رسیده، قوای حقیقی ایشان جمله بر کار باشد. و هر یک حظ ونصیب خود، از محبوب لم یزل مییابند. قوّت سامعه، حظّ مکالمه مییابد. و قوّت باصره،حظّ مشاهده و ورد وقتش این باشد: شعر

ای شادی آن نفس که جان زد با تویک داو،دلم بر دوجهان زد باتو
روزی که مرا دست به وصل تو رسدهی هی که چه عیشها توان زد با تو

ابن سمعون قدس الله روحه گفته است در معنی آیت که: آداب خدمت و آداب دل سه چیز است: اوّل آنکه ازوی دفع شهوات کند، که چون قطع لذات و شهوات کرد از بندگی شهوات آزادی یافت و به لذت عبادت و حلاوتِ تلاوت رسید، و دوّم آنکه بعد از تعلّم و آموختن به استعمال آن مشغول شود، و سوم آنکه چون اندرون دل وی ممتلی باشد از فضل بذل حق تعالی به شکر آن قیام نماید، چون بدین هر سه آداب آراسته و پیراسته شد، به کلی آداب و فضایل دل رسید. محمد بن علی قدس الله روحه گفته است: مرگ دل از شهوات میخیزد، هر آنوقت که دفع شهوتی بکند از حیات نصیبی بیابد.

و بباید دانست که شنودن مخصوص است به زندگان چنانکه حق تعالی میفرماید: «اِنَّکَ لاتُسْمِعُ المَوْتی» سهل عبدالله تستری قدس الله روحه گفته است: دل چون از پرده بیرون آمد وصفا یافت خطرات خواطر مذمومه، او را تاریک کند و اندکی خاطر معصیت بر وی اثری تمام دارد. قالَ اللّه تَعالی: «وَمَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَلَهُ قَرِیْنٌ» یعنی هر کس که اعراض کند از ذکر حق تعالی، شیطانی بر او گمارند تا قرین و همنشین او باشد و او را از راه راست باز میدارد و فترت و کاهلی در وی پیدا میکند و او به گمان کژ وظنّ خطا، چنان پندارد که واصل است و او را حاجت به اعمال بدنی نیست، و این ظن عین کفر و محضِ زندقه باشد.

و بباید دانست که اعمال دل را فترت نباشد و نفس بیدار هرگز نخسبد و هر آنگاه که دل آموختۀ حضرت عزّت شود، و مورد الهام غیبی صافی کند، مستمع وحی بیواسطه شود. و دل را دو روی هست به یک جهت مایل روح است و به یک جهت مایل نفس، اگر میلان روحی بر او غالب باشد، بدان مشغول شود که او را به کار آید، در وقت گرفتاری. و اگر میل نفس بر او غلبه دارد، مستمع حدیث نفس شود. و شیطان دست یابد و او رامشغول لذّات و شهوات این عالمی گرداند. و در خبر آمده است که: اگر نه شیطان را راهی بودی به حوالی دلهای بنی آدم، مغیبات ملکوتی در پیش نظر ایشان، کشف شدی. حسین قدس الله روحه گفته است: بصیرت ارباب بصایر و معرفت عرفا، و انوار علم علمای ربّانی و سباقت سابقان ازل و ابد، و آنچه میان این هر دو مدخور است. نصیب دلی است، که فاهم و دریابنده است. «اَوْاَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شهیْدٌ».

و آنچه به سمع دل بشنود گواهی دهد که، کلام حق سبحانه وتعالی است. و از غایت ذوق و شوق، در استعمال آن سعی نماید و به خلوت و عزلت مشغول شود و نصیحت زبان دل با نفس این باشد در وقت عزلت: شعر

ای خواجه ز دست خود چنین مسکینیسلطان شوی اربه گوشهای بنشینی
گه بانگ قلم به گوش دل میشنویگه نقش ازل، به چشم جان میبینی

بعضی میگویند: که این مواعظ دلی را باشد، که مجرد شده باشد از مکونات و مخلوقات، به نور قوت سامعه جملۀ مسموعات میشنود و به نور قوت بصیرت، جملۀمبصرات حقیقی. و جملۀ مشهودات مطالعه میکند و در جملۀ اشیاء، جمال حق سبحانه و تعالی میبیند و ورد وقتش این باشد: شعر

این بس که دو دیده در جمالت دارمدر هر چه نظر کنم ترا پندارم

و حکما مثلی زدهاند از بهر تفاوت مستمعان، گفتهاند که: مثل مستمعان، مثل تخم پاشنده است که، کف اوپراز تخم باشد از او بعضی بر پشت زمین افتد.در حال مرغی آن را طعمه سازد وبعضی از آن، بر سنگ سخت رسد، که اندکی خاک نمگن، بر زور او باشد. از او نباتی بیثبات ظاهر شود. چون بیخش به سنگ رسد، منفذ نیابد خشک شود و از او چیزی حاصل نشود، و بعضی از آن تخم در زمین پاک افتد، که در آن خارهای بسیار باشد، چون بروید، گیاه با او بیامیزد و او راتباه کند، وبعضی از آن تخم، بر زمین پاک رسد، که از این آفت ها دور باشد، نباتی با فایده از او حاصل شود که، خلایق را از او منفعت باشد، مثل تخم پاشنده مثل حکیم است ومثل تخم مثل سخن حکمت و مثل آنکه بر ظهر زمین میرسد،مثل مردی است که سخن حکمت بشنود،اما نخواهد که بشنود، و از آن تغافل نماید، شیطان آن مرغ است که آن سخن از پشت دل او در رباید و فراموش وی گرداند. و مثال آنکه، بر سنگ سادۀ سخت افتد. مثل مردی است، که سخن حکمت بشنود و مستحسن دارد. اما به شنودن راضی شود، و در بند استعمال نباشد، زود از دل اوزایل شود، و مثل آنکه در زمینی افتد پاک پرخار، مثل مردی باشد که سخن حکمت بشنود و قصد آن کند، که در استعمال آرد چون شهوتی از شهوات دنیا در پیش او آید، او را محروم گرداند، از قیام نمودن بدان عمل، و شره و غلبۀ شهوت، آن سخن را چنان تباه کند که خار که زرع را تباه کند و مثل آنکه در زمین پاک افتد، و خللی و نقصانی در او پدید نیاید و فواید ازو حاصل شود، مثل مستمعی است که سخن حکمت بشنود و از حقیقت آن باخبر شود ومنفعت و مضرّت آن بداند و فهم کند و نیّت در عمل آوردن درست کند، و در استعمال آوردن جدّ و جهد بجای آورد، و از مخالفت آن حذر کند، و این شخص صوفی باشد که به نیتی صادق ورغبتی تمام، در سلوک اهل طریقت سعی کند و ازمتابعت هوی و آرزوی نفس احتراز کند. تا آن نبات سخنِ حکمت، در زمین دل او ثبات یابد، و از او فواید ومنافع حاصل شود، خود از اومنفعت یابد و دیگران از او منفعت گیرند.

و بباید دانست که: هر آن دلی که مجرّد شود از شواغل این عالمی، حلاوت محبّت پاک صافی بیابد و محبّت صافی، قوّت روح دهد تا قرب حضرت احدیّت بیابد، چون قرب یافت، مدد جذبات الطاف غیبی بیابد و اثری از آن به دل میرساند و از دل فیضی به نفس میرسد، و نشان این رونده آن باشد که، از حلاوت لذّات این عالمی اعراض کند. که اثر حلاوت هوای نفس، در دل همان اثر دارد که بیخ درخت پلید بر پشت زمین، که او را قوتی و قراری و ثباتی نباشد. و بیخ حلاوت محبت صافی، همچون بیخ درختی باشد پاک، که اصل آن راسخ و محکم باشد در زمین. و فرع آن، مماس آسمان باشد در بلندی، همچنین بیخ حلاوت محبّت پاک، در زمین روح محکم باشد و شاخ او از غایت قربت، به عندیّت مخصوص شده و اثر آن بیخ، در زمین نفس منشعب گشته. چون کلمهای از کلمات قرآن، یا خبری از اخبار رسول صلعم به سمع او رسد، از یَمن یُمن آن کلمه «نفس الرحمن» به مشام روح او رسد. فریاد برآورد در وقت آن نسمات انس که: شعر

ای نسیم سحری خه ز کجا میآییکه چنین سرکش و سلطان وش و روحافزایی
از تو بوی نفسی سخت عجب میشنوممیتوان دانست کز سوی یمن میآیی
جان همی پروری آنرا که بدوبر گذریوه که چون درخور این سوختۀ شیدایی
رازهای همه نازازتو به جان میشنومیارب این خود چه سخنهاست بدین زیبایی

از آن ذوق روح اثری به دل رسد، دل در خفقان آید، ذات الجنب طلبش بگیرد به زبان شوق در ترنم آید: شعر

از عشق تو در دل اثری پیدا شدوز سوز تو در جان شرری پیدا شد
از دولت مهرت که جهان افروز استاین تیره شبم را سحری پیدا شد

لذّتی از شوق دل به نفس مرتاض رسد. نسمات لطف احدیت، آن لذت را ببوید فریاد برآورد که شعر:

اَشُمُّ مِنْکَ نَسِیْماً لَسْتُ اَعْرِفُهُاَظُنُّ لَمِیاء جَرَّتْ فِیْکَ اَرْدانا
ای نام تو آرام کسی، وانکس منیاد خوش تودام کسی وانکس من
ناگاه برآید و یقین میدانماز دفتر تو نام کسی، وانکس من

در این حال هر موئی بر اندام سالک، سمعی شود و هر ذره از وجود او، دیدهای، تا به کلی از کل بشنود، و به کلی وجود، موجد کل را ببیند. فریاد آغاز نهد که:

اِنْ تأمَّلْتُکُمْ فَکُلِّی عُیُوْنٌاَوْ تَذَکَّر تکُمْ فَکُلّی قُلُوبٌ

قال الله تعالی: «فَبَشِّرْ عِبادِی الَّذِیْنَ یَسْتَمِعوُنَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعوُنَ اَحْسَنَ» خدای بزرگوار، و جبار کامکار، رسول ثقلین را صلعم خطاب میکند که: بشارت ده بندگان مرا، آن بندگانی که چون حکمی از احکام من، پای در ممر سامعه ایشان نهد، ایشان به قدم متابعت، استقبال فرمان کنند و منقاد وی شونده این جماعت را خبر ده که این نسیم هدایت، ازمهب عنایت من جسته است و این گل عقل را در غنچۀ دل شما بشکفانیده.

و بباید دانست که: عاقلان ایشاناند که، بدین حلیتِ متابعت و زینت مشایعت موصوفاند. و گفتهاند که: عقل، صد جزو است، نود ونه خاص رسول را بود صلعم و یک جزء از بهر جملۀ مؤمنان، و آن جزء که نصیب مؤمنان آمد مقسوم است بر بیست و یک سهم، یک سهم از آن، نصیب جملۀ مؤمنان آمد. و آن کلمۀ شهادت است و بیست جزء آنست که مردمان بدان زیادتی مییابند، بر قدر حقایق ایمان. قالَ اللّهُ تَعالی: «یا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنوا اسْتَجِیبوُا للّهِ وَ لِلرَّسوُلِ اِذا دَعاکُمْ لِما یُحْیِیکُمْ» حق تعالی میفرماید: ای جماعتی که لباس ایمان و خلعت ایقان، در بالای وجود خود پوشانیدهاید پاسخ دهید خدای را و رسول خدای را، چون شما را بخوانند از بهر حیات شما. تا شما را به حیات طیّبه، زنده گردانند. زندگیی که هرگز دست فنا به دامن سراپردۀ عزّت او نرسد. جنید گفت: قدس الله روحه در معنی آیت: آنانکه محلّ سامعه که ممرّ کلام حق سبحانه و تعالی است، پاک وصافی کردند، چون رسول عللم ایشانرا بخواند، از آن خواندن نسیم قرب حضرت به مشام ایشان رسید. به نور آن اشارت، حجاب ها بازدیدند. به رفع آن حجاب، مشغول شدند دل بر مجاهدت و مصابرت نهادند، به ادب پیش آمدند تا هرچه بشریت بود، بکلّی از وجود ایشان محو شد. و به ظاهر و باطن،معمور نور تجلّی شدند. به زبانِ بی زبانی در ترنّم آمدند:

کی بود ما ز ما جدا ماندهمن و تو رفته و خدا مانده
تا ز خود بشنود نه از من و تو«لِمَن المُلک واحِد الْقَهّار»

وَقالَ بَعْضُهُمْ: اِسْتَجِیبوُا لِلّه بِسَرائِرکُمْ وَلِلرَّسوُلِ بِظَواهِرِکُمْ فَحَیاةُ النُّفُوسِ بِمُتابَعَةِ الرَّسوُلِ وَحَیاةُ الْقُلوُبِ بِمُشَاهَدَةِ العُیوُبِ وَهُوَ الحَیاءُ مِنَ اللّهِ بِرُؤیَةِ التَّقْصِیرِ. یعنی: پاسخ دهید خدای تعالی را به ضمایر پاک. و پاسخ دهید رسول خدای را، به ظواهر به اوامر شریعت. که حیات تنها و نفوس در متابعت رسول است و حیات دلها در مشاهدۀ عیوب. و حقیقت مشاهده آنست که: خود رادر حضرت و زنی نبیند، و به ضعف و عجز و شکستگی و افکندگی پیش آید.

ابن عطاء قدس الله روحه گفته است، استجابت بر چهار وجه است: اول اجابت توحید. دوم اجابت تحقیق. سوم اجابت تسلیم. چهارم اجابت تقریب و معنی این هر چهار، در این رباعی تعبیه است: شعر

با شرع بساز تا ز بد باز رهیتسلیم گزین، تا زخرد باز رهی
در نور عیان، ز دیو و دد باز رهیدر تابش دوستی ز خود باز رهی

شیخ رضی الله عنه میگوید: استجابت بر قدر حسن استماع ظاهر شود، و استماع بر قدر فهم، و فهم بر قدر معرفت، و معرفت به قدر کلام، و کلام به قدر علم به متکلّم، و وجوه فهم کلمات قرآن، در حیّز کتابت نیاید، چنانکه منقول است از سهل عبدالله قدس الله روحه که: هر آیتی از آیات قرآن را هفتاد هزار فهم است، قالَ رَسوُلُ اللّهِ صلعم:«مانُزِّلَ مِنَ الْقُرآنِ آیَةٌ اِلاوَلّها ظَهْرٌ وَ بَطْنٌ وَلِکُّلِ حَرْفٍ حَدٌّ وَلِکُلِّ حَدٍّ مُطّلِعٌ» یعنی: هر آیتی از قرآن، ظاهری دارد و باطنی دارد و هر حرفی را حدی هست. و هر حدی را مطلعی، علما اختلاف کردهاند در معنی ظهر و بطن، بعضی گفتهاند: ظهر لفظ قرآن است و بطنش، تأویل آن. و بعضی گفتهاند: ظهرش صورت قصه است، که حق تعالی خبر داده است، از غضب و سخط و انتقام خود بر بیگانگان و عاصیان و باطنش پند و موعظت و تذکیر و حکمت است، آنکس را که بشنود. و بعضی گفتهاند که: ظهرش خواندن قرآنست به ترتیل، چنانکه فرمود: «وَرَتِّلِ الْقُرآنَ تَرْتِیلاً» یعنی: روشن خوانید قرآن و حرفها از یکدیگر گشاده دارد. و بطنش تدبّر و تفکّر است در معانی آن، چنانکه فرمود:« ـکتابٌ اَنْزَلْناهُ اِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّروا آیاتِهِ وَلِیَتَذَکَّرَ اُولُوالاَلْباب» یعنی: این کتاب که فرو فرستادهایم، مبارک پی و میمون نقیبت است،مر جماعتی را که مشهور باشند به حصافت و کیاست، که به رأی صائب، و فکرت ثاقب در معانی آن تدبر کنید و از حقیقت معانی آن با خبر شوید. و در معنی «لِکُلِّ حَرْفٍ حَدٌ» اختلاف کردهاند، بعضی گفتهاند: حدّش آن باشد که، آن چنانکه مکتوب است در قرآن، بدان مزیدی طلب نکنند و در تفسیر از منقولات و مسموعات، از علمای ثقات تجاوز ننمایند. و در آن اختلاف نکنند وفرقی روشن هست میان تفسیر و تأویل، تفسیر: علم نزول آیت باشد وشأن و قصّه و اسباب، که آیات بدان منزل شده باشد. و حرام مطلق باشد، که به استبداد و رأی خود، در آن شروع کنند. الا به سماع و نقل، چنانکه، در کتب علمای ملّت و امنای امّت مسلسل آمده باشد. تأویل: لُبِّ و خلاصه و نقاوۀ معنی قرآن است موافق کتاب و سنت، و این تأویل دست ندهد، الّا به صفای فهم و زینت معرفت و یافتن قرب از حضرت الهیّت و اَبُوالدَّردا رضی الله عنه گفته است که: مرد به خلاصۀ فقه نرسد. تا آنگه که، از یک آیت از قرآن وجوهات بسیار از معانی بر او کشف شود. و در معنی «لِکُلّ حَدّ مطّلع». عبدالله مسعود رضی الله عنه گفته است: نباشد هیچ آیتی و هیچ حرفی از قرآن، الّا آنکه یا قومی بر آن عمل کرده باشند یا طایفهای باشند که آنرا در عمل آورند، چون در استعمال حکم و فرمان آن، سعی بلیغ نمایند، آنچه غوغای بشریّت و قاذورات انسانیّت باشد، از لوح اندرون محو شود. و باطن صفای کلّی بیابد، دل از پرده بیرون آید، عروس معانی بر منصّه مهجة القلب، جلوه نماید، چنانکه سنائی گوید شعر:

عروس حضرت قرآن، نقاب آنگه براندازدکه دارالملک ایمان را مجرّد بیند از غوغا

شیخ رضی الله عنه گفت: به غایت خوب و نیکوست، قول عبدالله مسعود رضی الله عنه که: هر آیتی را از قرآن قومی هستند، که آن را در عمل آوردند، یا آورند و این سخن، محرّض طالبان و مهیّج صادقان و عالی همتان باشد. که محلّ کلام الله پاک کنند تا بر خلاصه و صفاوه و زبدۀ معانی آن، که در عین الحیات ابدی مستودع است، واقف شوند و این حال روی ننماید. الا به کمال زهد دردنیا، و قول و رغبت در آخرت و کثرت قرائت، که به هر یک کرّت که آن آیت مکرّر میکند. معنیی عجیب و سرّی غریب، روی مینماید، و به هر فهمی نو علمی نوآغاز مینهد، و به استعمال آن، حوصلۀ فهم فراخ میشود، و از معانی باریک و اسرار غامض، باخبر میشود که علم را پدر نهادهاند، و عمل را مادر. پس چون سالک، در عمل سعی کند، از پدر علم و مادر عمل، فرزند نجیب رشیددل بزاید، و مبارک پی فرزندی باشد که چون از مادر عمل بزاید، قابلۀ قبول، وی را در قماط لطف پیچد. و به نزد دایگان معرفت برد، تا از پستان احسان، شیر مهر میمکد و پروردۀ آن میشود.

و بباید دانست که: روز بازار ازل و ابد، به وجود این فرزند نجیب عمل قلب است شعر:

ای دل، تو هزار سجده بر پیش رخشکان سجده که تن برد نمازی نبود

این کلمات، در معانی مطلع، مفسّران گفتهاند. شیخ رضی الله عنه گفت: آنچه مرا معلوم است، آنست که: معنی مطلع، نه وقوف است بر اسرار آیات قرآن، بلکه معنی مطلع آنست که خواننده در نزد خواندن هر آیتی، مطلّع شود بر شهود متکلم و مکرّر میکند. تا لذت سماع متکلّم مییابد. و منقول است از جعفر صادق رضی الله عنه که نماز میکرد. ناگاه بیفتاد و بیهوش شد، پرسیدند که: سبب افتادن چه بود؟ گفت: این آیت مکرر میکردم تا از متکلّم حقیقی بشنودم. سالک چون بدین مقام رسد،حظّ کامل و نصیب وافر از تلاوت قرآن بردارد، در لذت سماع متکلم چنان متلاشی شود که، وعد و وعید پیش محل سامعۀ او یکسان باشد. دلّال محبّت خاص، او را به قربت خاصّ رساند، و قربت خاصّ او را در دریای حیرت اندازد و حیرت ورای همۀ مقامات است. رسول صلعم در این مقام بود که میگفت: «یا دَلیْلَ الْمُتَحیِّرینَ زِدْنِی تَحَیُّراً» چون در دریای حیرت مستغرق شود، وجود او، چنان مضمحل ومتلاشی شود که سمعش در بصر غایب شود و بصر در سمع. علمش عمل باشد عملش علم، اولش آخر بود، آخرش اول. سطوت شراب آن سماع، جملگی وجود او بگیرد، و ذوق سماع «اَلَسْتُ» را با یاد او آورد، چون آن ذوق بیابد، به زبان شوق و ذوق در فریاد آید، شعر:

عُشاق تو از اَلَسْت مست آمدهاندسرمست زبادۀ اَلَسْت آمدهاند
می، مینوشند و پند میننیوشندکایشان ز اَلَست می پرست آمدهاند

«اَلْمَحَبَّةُ لاتُبْقِی وَلاتَذَرُ»

عشق تو مرا چنین خراباتی کردورنه به سلامت و به سامان بودم

چون سالک بدین مقامات و احوال رسد، صارَوَقْتُهُ سَرْمداً وَ شُهوُدُهُ مُؤَبَّداً وَ سِماعُهُ مُتَوالیاً مُتَجَدِّداً یَسْمَعُ کَلامَ اللّه وَ کَلامَ رَسوُلِهِ حَقَّ السِّماعِ، وَاللّهُ اَعْلَمُ بِالصَّوابِ.