شیخ رحمه گفت: مهمترین چیزی که بر مرید واجبست، نگاهداشت ادب قالَ اللّهُ تَعالی: «یا اَیُّها الَّذینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللّهِ وَرَسُولِهِ، وَاتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ». سبب نزول این آیت آن بود که، قومی از بنی تمیم بنزدیک رسول عللم آمده بودند. امیر المؤمنین ابوبکر رض گفت: قعقاع بن معد امیر ایشان باشد. و عمر خطاب رض گفت: : تو خلاف من میجوئی. عمر گفت رض بلکه تو خلاف من میجوئی ودر نزد رسول عللم این سخن مکرّر میکردند. وآواز بلند میکردند حق تعالی تأدیب ایشان را، این آیت فرستاد که: در خدمت رسول صلعم آواز بلند مکنید و سخن به ادب گوئید و به قول و فعل تقدّم بر رسول صلعم –مجوئید. پس مرید باید که دست ارادت در فتراک دولت شیخ زند، و از حضرت شیخ همچنان ترسان باشید، که کسی که نزدیک دریا اومیدوار میباشد و منتظر جَواهر و دُرّر میباشد و از موجها و موذیات دریاها هراسان میباشد، او نیز مترصّد کلمات شیخ میباشد، که بر مثال درر و لآلی، از مقعّر دریای خاطر برمیدارد و بر جید وجود مرید میافشاند. و از مخالفت و نافرمانی وی احتراز کند. و اشارت شیخ، پاس نیک بازدارد. و چون سخنی بشنود که فهم نتواند کرد، به انکار در پیش نیاید بل که به اندرون از حضرت شیخ استکشاف آن کند. از بهر آن که، شیخ به حق ناطق باشد. و بباید دانست که در حضور صادقان دل او از حجاب بیرون میآید. و به برکت صحبت ایشان آن سخن که بر او پوشیده بود مکشوف میشود. و چون در پش او سخن گوید، آواز بلندنکند ودست نجنباندو سخن مختصر گوید. سَرِیّ سَقَطی رحمه گفته است: حُسْنُ الأَدَبِ تَرْجُمانُ الْعَقْلِ. و عبدالله خفیف رحمه گفت که: رُویم قد مرا گفت: عمل را نمک کن و ادب را آرد. و به حرمت و تعظیم بر شیخ سلام کند و در روی پیر تیز ننگرد.
و سر در پیش افکند از وقار و تعظیم داشت شیخ. شیخ رحمه گفت: مرا تب گرفتی، در آرزوی آن بودمی که عرق کنم،تا باشد که حرارت تب کمتر شود چون شیخ ما ضیاء الدّین ابوالنّجیب رحمه در پیش من آمدی، از هیبت شیخ، بر مثال قطرات باران عرق از من چکیدن گرفتی، و به یمن حضور شیخ آن تب زایل شدی. و اگر شیخ، اشارت کند به چیزی که مرید آن را فهم نتواند کرد، اعتراض نکند و قصۀ موسی و خضر علیهما السّلام نصب العین دارد که اعتراض و انکارِ موسی سبب حرمانِ او گشت از صحبت وی. و چون به حضرت شیخ خواهد رفت، غسل کند و وضو کند و تا بتواند واقعۀ دنیاوی نگوید. آوردهاند که: یکی از اصحاب جنید رحمه مسألهای از وی بپرسید، جنید جواب او باز داد. او اعتراض کرد، جنید او را گفت: «وَاِنْ لَمْ تُؤْمِنُوا لِی فَاعْتَزِلُونِ» ابوعثمان رحمه گفت: به صحبت ابوحفص رحمه رسیدم و جوان بودم. با من گفت که: ای پسر! دیگر نزدیک من میای. بر وفق اشارت شیخ از آن موضع برخاستم و روی در شیخ کردم و به قفا باز میرفتم.تا از چشم شیخ غایب شدم، و با خود نذری کردم که اگر شیخ مرانزدیک خود نگرداند، نزدیک خانقاه چاهی بکنم و در آنجا میباشم، بیرون نیایم الّا به اجازت شیخ، چون دل بر این عزیمت نهادم، شیخ مرا بخواند و بنواخت و مرا از جملۀ خواصّ خود گردانید تاوفات یافت. و از آداب ظاهر آن است که در حضور شیخ سجّاده نگستراند الّا دروقت نماز، ودر وقت سماع، حرکت نکند الّا آنکه وجد غالب شود. و باید که او رانگرانی نباشد به شیخی دیگر. تا اثر ولایت شیخ به اندرون او تواند رسید. و به یقین داند که شیخ او یگانۀ متفرّد است. که محبّت و ارادت است که واسطۀ تألّف شیخ است. و مرید ظاهر و باطن خود،ازمخالفت اشارتِ فرمان شیخ نگاه دارد. و با هیچ چیز مخالفت و مداهنت و مُحابا نکند، و از رضا و غضب شیخ خشم، و خشنودی حق تعالی فهم کند. و اعتماد بر حسن خلق او نکند. و هیچ واقعهای از وقایع خود از شیخ پوشیده ندارد. اگر آن واقعه الهامی باشد از حضرت عزّت، شیخ به کمال علم ووفور معرفت بیان بکند و در امضا و اجرای آن کوشد و اگر در آن شبهتی باشد، زود از اندرون او زایل کند. و بباید دانست که: بسی واقعه آن باشد که مرید را روی نماید. که هوای نفس بدان آمیخته باشد و مرید بر آن واقف نتواند شد. چون در حضرت شیخ، آن واقعه به محّل عرض رساند، شیخ به قوّت حال آن مادّۀ هوی از اندرون وی مستأصل کند تا ساحت واقعات مصفّی ومزکّی بماند و از ربیت و شبهت خالی شود. و این حال دست ندهد الّا به نور حضور شیخ کامل. و مرید باید که ناگاه در نزد شیخ نرود. بلکه دعای استخاره برخواند، و آنگاه در پیش شیخ رود که شیخ مستمع کلام او خواهد بود. و همچنانکه دعا را وقتی و ادبی و شرطی معین است، مخاطبه و مکالمه با شیخ را وقت معین است. و بباید دانست که: در احترام و تبجیل علما و مشایخ تعجیل کردن، و جادۀ متابعت ومطاوعت ایشان مسلوک داشتن، توفیقی و هدایتی است خاص از حضرت عزّت به بندۀ خاص، و مرید چون به فرمان شیخ رود در حرکات و سکنات رجوع با حضرت شیخ کند. تا ببرکت این مطاوعت، دارالملک دلش سلطان وحدت را مسلّم شود و قبلۀ دل او یکتا گردد، و از تفرقۀ تفاریق برهد. و اگر اشارت شیخ نگاه ندارد، دیو و دیوبردگان او را به اسیری برند و خذلان ازلی تاختن آورد و او را در چاه ضلالت اندازد. و وی را گرفتار و محبوس هوا وهوس و زرق وتلبیس گرداند. نعوذبالله منه.