قرآن کریمبه زبان فارسی

باب پنجاه ودوم: در آنچه اعتماد کند شیخ بر ناصحان و شاگردان

عوارف المعارف — شهاب‌الدین سهروردی — ترجمه ابومنصور اصفهانی

شیخ گفت: رحمه که اول ادب آن است که شیخ به اندرون نخواهد که مقدّم بود بر قوم. و هیچ رغبت ندارد در شیخی و مقتدائی. و عجز و افکندگی و تواضع و خمول صفت او باشد. و از ابتلا و امتحان حضرت عزّت محترز باشد. که نفوس مجبول است بر شهوت و محبّت و قبول خلق و طلب مناصب و مناقب کند، چون شیخ کامل به قوّت معرفت و کمالیّت بصیرت و وفور علم و حال بداند که مراد حق تعالی در آن است که او به ارشاد و تعلیم طالبان و سالکان مشغول شود، و راه حق بدیشان نماید، و مسترشدان به لطف و رفق سخن گوید، همچنانکه پدر بر فرزند مشفق و ناصح باشد، شیخ نیز باید که با مرید ناصح و مهربان و نیکخواه باشد، و آن چیز بدیشان فرماید که صلاح دین ودنیای ایشان در آن باشد. ودر وقت ارشاد، به اندرون دل ناظر حضرت عزّت باشد. و به کثرت تضرّع و ابتهال و التجاء و تواضع، به اندرون استغاثت میکند. و از حق تعالی، اعانت میخواهد و به نور فراست در اندرون مرید و قارورۀ وجود وی نظر کند، و هر شخصی را آنچه موافق کار او باشد فرماید. متابعت رسول عللم که در خبر است که رسول عللم بر قدر عقل و فهم مردمان سخن گفتی، و هرکس را ملایم حال او شغلی فرمودی قومی را به کسب مشغول کردی، و طایفهای را ترک کسب فرمودی، چون اصحاب صفه رضوان الله علیهم اجمعین. و شیخ باید که وی را خلوتی خاص بود، که هیچکس از مخلوقات در آن شرکت نباشد و ورد وقتش این باشد بیت:

با نور قدس وحدت، برهان چه کار دارددرخلوت مسیحا، رهبان چه کار دارد
در رازگاه عاشق، هنگام صبح صادقمالک چگونه گنجد، رضوان چه کار دارد
خسرو چو عشق بازد فرهاد خیره تازدسلطان چو بزم سازد دربان چه کار دارد

تا فایدۀ مناجات خلوت به خلوت او برسد، و اگر نفس او راگوید: ترا احتیاج به خلوت نیست و مخالطت خلق ترا زیان ندارد، بداند که آن حدیث نفس و غرور دیو باشد. که رسول عللم با سُمُوّ حال و علوّ مقام از حفظ وقت و قیام در شب غایب و خالی و بر آن مواظبت مینمود. و باید که نفس خود را مقصد بطّالان و کاهلان نکند که جملگی همّت ونِهمت ایشان شکم زدن باشد. و به سبب لقمه و خرقه قصد او کنند که تابع و متبوع و شیخ و مرید بر شرف هلاک باشند. جنید رحمه گفت با اصحاب، اگر دانستمی که نماز نافله گزاردن فضیلت بیشتر است از صحبت داشتن با شما، هرگز اختیار مجالست شما نکردمی و گفتهاند: هر عالمی را فترتی باشد، و این فترت، یا در صورت عمل باشد یا در عدم ذوق در عمل. پس شیخ، آن قسم فترت خود به ارشاد و هدایت طالبان صرف کند، تا مرید به قوّت حرص وحِدَّت طلب راه یابد به حضرت عزّت و شیخ بدین سبب فضیلت ومزیّت یابد، و چون از ارشاد فارغ شود، به خلوت حاضر شود بر مثال مسکینی. ضعیفی و زاری آغاز کند و دل را گوید، قطعه:

ای دل، از جان بگذر بوک دبورو بر آن مه و خور بوک دبو
صدر مجلس طمعم نیست ولیکمیزنم حلقۀ در بوک دبو
ور نیابم زدویاقوتِ توقُوتمیخورم خون جگر بوک دبو
هستم از دست شکر خندۀ توهمچو در آب شکر، بوک دبو
گرچه صد بار براندی زدرمآمدم بار دگر بوک دبو

به زبان عجز و تواضع، این مناجات میکند و استمداد میخواهد از حضرت عزّت تا حق سبحانه و تعالی به برکت آن استغاثت و استعانت، آن کدورات که بر دل پیدا شده بود ازمطالعۀ اغیار زود زایل شود و به دارالقرار خود ترقی کند و شیخ باید که خوش خوی باشد و نرمی و لطف بر او غالب بود تا مریدان بدو انس گیرند که رفق، مرید را مستأنس کند، و علم ایشان را مستوحش گرداند. و باید که،حق مریدان ضایع نکند و به عیادت در مرض و تشییع جنازه در موت سعی کند. جریری رحمه گفت: چون از سفر حجاز مراجعت کردم، به زیارت جنید رحمه رفتم، به نیّت آنکه تا او به رنج نیفتد و به دیدن من نیاید. دیگرروز چون نماز بامداد بگزاردم بازنگریستم، جنید را دیدم که به دیدن من آمده بود. گفتم: ای شیخ و مقتدای ما! چرا تجشّم فرمودی، که از بهر آن به زیارت تو آمدم به مبدأ، تا تو به رنج نیفتی. گفت: یا بامحمّد! این حقّ اخوّت تست، و از فضل مودّت تو و شیخ، چون در بعضی از مریدان ضعفی بیند که طاقت ریاضت سخت ندارند ایشان را به رخصت راه نماید، تا به تدریج و ترقی به اوطان و مقامات عزایم رسند. ابوسعید بن اعرابی قد گفت: جوانی از ابناء نعمت به صحبت احمد قلانسی رحمه رغبت کرده بود و مالی که داشته بود،بر فقرا انفاق کرده، هرگاه که چیزی از متاع دنیا شیخ را فتوح شدی، بدان جوان تسلیم کردی تا او خرج کردی به هر آنچه مراد وی بودی. و اصحاب را گفتی: او به تنعّم عادت کرده است و طاقت مجاهده ندارد. و شیخ باید که از مال مرید تبرّا جوید و راغب خدمت کردن او نباشد. جعفر خلدی رحمه گفت: نزدیک جنید رحمه نشسته بودم، مردی از درخانقاه درآمد و گفت: شیخا، مرا مالی فراوان است ومیخواهم که جمله بر فقرا تفرقه کنم. جنید او را منع کرد و گفت: ایمن نیستم از آنکه نفس دیگرباره از تو مطالبت کند. آنچه ترا به کار باید، برگیر و باقی به درویشان صرف کن. پس اگر شیخ را، به قوّت معرفت ونور فراست معلوم شود که، مرید را التفات نخواهد بودبدان، در آخر شاید که جملۀ اموال و امتعۀ مرید را قبول کند همچنانکه رسول عللم جملۀ مال امیرالمؤمنین ابوبکر رض قبول کرد. و اگر در بعضی ازمریدان مکروهی بیند، در میان خلق وی را سرزنش نکند. بلکه در میان جمع اشارتی کند، تا فایدۀ آن به جملۀ اصحاب برسد و او نیز خجل نشود و اگر مرید تقصیر کند در بعضی از اوامر، شیخ باید که ذیل عفو بر هفوات و تقصیرات وی پوشاند. که در خبر است که: شخصی به نزدیک رسول عللم آمد و گفت: یا رسول الله در روزی چند کرّت از خادم عفو کنم؟ گفت: هفتاد بار. و شیخ باید که محافظت اسرار ربّانی کند و در ضبطِ اسرار سعی نماید، تا باب المزید منسّد نشود. و چون شخصی بیند که مخصوص بود به مواهب و عطایای حق، واندرون او قابل انوار اسرار است. شاید که نزدیک او افشاء اسرار کند. و این حال از جملۀ عنایت محض و لطف صرف بودی، این اسرار در سینۀ ابرار مخزون و مکنون بماندی و ورد وقتشان این بودی شعر:

چو نام توگویم زبان درنگنجدچو جام تو نوشم دهان درنگنجد
ز بس زحمت عاشقان هر سحرگه به کوی تو یاد زبان درنگنجد
ندانم کجائی و دانم که از لطفهر آنجا که باشی مکان در نگنجد
چو لطف تو با جان من راز گویدیقین جبرئیل آن زمان درنگنجد
میان من و تو چه جای رسول استمیان من و تو، میان درنگنجد

وَصَلی اللّه عَلی سیّدالْمُرسَلین خیر خلقه محمّد و آلِهِ وَاَصْحابِهِ اَجْمَعین.