شیخ رحمه گفت: سخن گفتن در روح نیک متعذّر است و در شرح آن شروع ناکردن راه عاقلان است. و مترجم این کتاب، نمیخواست که ترجمۀ این باب خوض کند، که شیخ نجم الّدین رحمه در کتاب «مرصاد» به قدر فهم مستمعان شرح ارواح ایراد کرده است. به عبارتی لطیف آسان فهم، وبر آن مزید نیست. امّا از روی آنکه،خواستیم تا این کتاب از ترتیب نیفتد، شمّهای از آنچه شیخرحمه بیان کرده است، ایراد کنیم بر سبیل ایجاز بِعَونِ اللّهِ تعالی و حُسْنِ تَوْفِیقِه اِن شاء الله نافع و ناجع همگنان آید بمنّه و سعته. شیخ رحمه گفت: روح انسانی، علوی از عالم غیب است و روح حیوانی، بشری از عالم خلق و روح حیوانی محّل موارد روح علوی است وروح حیوانی، جسمی است لطیف و بردارندۀ قوّت حسّ و حرکت و مدد آن از دل است. و به این دل آن مضغۀ لحمی صنوبری میخواهیم که در جانب چپ آدمی تعبیه است. و میان ایشان مودّت و قربت و ذوق و انس، همچنان است که محبّت میان حوّا و آدم است. از بهر آنکه آدم در بهشت با هیچ چیز اِلف نمیگرفت، و چون در آن نزهت جای، وحشت او خدای تعالی هم از وجود او حوّا پیدا کرد تا با جنس خود انس گرفت. چنانکه: جَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِیَسْکُنَ اِلَیْها. همچنین روح علوی با هیچ چیز مستأنس نمیشد. حق تعالی، از او روح حیوانی در وجود آورد تا بدو قرار گیرد، و وحشت از او زایل شود. و از جمعیّت ایشان دل پیدا شد و بدین دل، آن لطیفۀ امری میخواهیم که محلّ آن گوشت پارۀ صنوبری است از عالم خلق. و بباید دانست که: عقل جوهر روح علوی است و زبان ترجمان او، و تدبیر دلها حوالت بدو. هر دل که مؤیّد باشد به عنایت ازلی، تدبیر عقل مر او را همچنن باشد که تدبیر پدر مشفق مر فرزند محبوب را. و هر دل که منکوس بود و مایل به مادر نفس، تدبیر عقل مر او راهمچنان باشد که بیشفقتی پدر مر فرزند عاق را، و در محلِّ عقل اختلاف کردهاند.
بعضی گفتهاند: محلّ عقل دماغ است، بعضی گفتهاند: دل است، و اختلاف ایشان بدان سبب است که عقل را بر یک نسق و قانون نمیبینند. وقتی او را بینند که محرّض کارهای نیک است، و وقتی وی را میبینند که مقوّی کارهای بد است. و دل ودماغ، نسبتی دارند بدین هر دو صفت، چون او رامحرّض طاعت بینند گویند: مسکن او دل است. و چون او رامقوّی عصیان و عقوق بینندن گویند: مسکن اودماغ است، و بباید دانست که: روح علوی، عاشق حضرت عزّت است، و بر مثال آنکه عاشق طالب معشوق باشد. او نیز طالب قرب حضرت احدیّت و ساحت صمدیّت باشد. و از غایت شوق به زبان ذوق این تقریر کند قطعه:
چون روح علوی قصد مرکز خود کند، دل ازمفارقت او و این نالۀ زار آغاز کند قطعه:
اثر وجد و نالۀ دل به نفس رسد.نفس نیز چندان نفیربه فلک اثیر رساند که مستمعان گویند: وَهَبَّ صحابی راحمین و کلُّهم یقول: اَلا لِلّه نفسٌ تعنّت و همچنان که مادر مهربان از مفارقت فرزند محبوب مینالد. نفس نیز آواز منادی شوق به سمع اهل ذوق میرساند ومیگوید بیت:
چون نفس، چنین صفت حُزن و حنین ظاهر کند، به کلّی از علائق و عوائق قطع کند و آیۀ: «قُلِ اللّهُ ثُمَّ ذَرْهُمُ». بر همۀ مستلذّات و آرزوها خواند و آن کند که او را در آن عالم بکار آید. و اگر بغیر این باشد همه آن کند که اورا بکار نیاید و حکم سعادت وشقاوت در این هر دو حالت پیدا شود. ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیز الْعَلِیم. آمدیم به شرح ماهیّت نفس و اشارت مشایخ در آن. قالَ اللّهُ تعالی: «وَنَفْسٍ وَما سَوَّیها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَتَقْویها، قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَکّیها وَقَدْ خابَ مَنْ دَسّیها» و در خبر است که رسول عللم در وقتِ خواندن این آیت برخواندی: اَللهُّمَ آتِ نَفْسِی تَقْویها وَزکّیها، اَنْتَ خَیْرُ مَنْ زَکیها، اَنْتَ وَلیُّها وَمَوْلَیها.و تزکیت نفس و تقوی و پرهیزگاری به دعا از حضرت عزّت میخواستی. شیخ گفت: نفس، لطیفهای است در قالب معنی که صفات ناپسندیده از او تولّد میکند چنانکه روح لطیفهای است مُعَبّی در روح حیوانی، و صفات پسندیده ازان تولّد میکند. وهمچنانه چشم محلّ رؤیت است و گوش محلّ سمع و بینی محلّ شمّ و دهن محلّ ذوق، همچنین، نفس محلّ اوصاف مذمومه است، و روح محلّ اوصاف محموده و مَثَل نفس در سبکساری به گوی زدهاند که در موضعی ساده هامون سرنشیب در حرکت آید. و مَثَل حرص او به پروانه زدهاند، که به روشنائی اندک قناعت نکند تا آنگاه که خود را بر چراغ زند و هلاک کند. ومنشأ جملۀ اخلاق ذمیمه از این هر دو صفت تولّد میکند. و حق تعالی، نفس را با سه صفت یاد کرده است: به اَمّاره ولَوّامه و مطمئنَه و ای هر سه یکی است. چون دل، خلعت سکینه و طمأنینت به نفس فرستد، مطمئن شود و سکینه، سبب مزید ایمان است، و هرگاه که دواعی طبیعت خواهد که نفس را از راه ببرد، به برکت طمأنینت به ملامت درآید و دواعی طبیعت از خود دور کند، آنرا لوامه گویند. و چون سحاب بواعث طبیعی چنان متراکم شود که آفتاب معرفت بپوشاند، و او را طالب لذّات و شهوات این عالمی کند آن را نفس اَمّاره خوانند. ونفس و روح، در ساحت وجود با یکدیگر درنبردند.وقتی ظفر روح را باشد، و وقتی دواعی واللّه اَعْلَم. آمدیم به شرح سرّ. شیخ رحمه گفت: طایفهای محلّ سرّ پس دل مینهند و بعضی پس روح، و آن را لطیفتر و عالیتر از روح مینهند. و گفتهاند: سرّ محل مشاهده است و روح محلّ محبّت ودل محلّ معرفت. و بباید دانست که: ذکر سرّ در قرآن نیامده است. امّا ذکر روح ودل و فؤاد و عقل آمده است. و بعضی گفتهاند: سرّ زیر روح است. این اشارت مشایخ است. شیخ رحمه گفته است: آنچه معلوم است و مفهوم آن است که: سرّ را وجودی نیست که بخود مستقلّ نتواند بود، و وی را ذاتی نیست همچون ذات روح ونفس، الّا آنکه چون به کمال تزکیت برسد، روح از کدورت نفس نجات یابد و به اوطان قرب عروج کند. دل نیز، از غایت انشراح پی رو روح شود و از مستقرّ خود ترقّی کند. بدان ترقّی صفتی کسب کند صافیتر از صفای دل. بر واجدان این صفا پوشیده شد،نام آن سر کردند و روح نیز، به سبب عروج قربتی و صفائی حاصل کرد. بر یابندگان پوشیده بماند، نام آن سرّ کردند. آنانکه این صفا از دل یافتند، گفتند: محلّ آن از پس دل است، و آنانکه از روح یافتند، : که محلّ پس روح است، از بهر آنکه پیش از این، هر دو صفت نیافته بودند. وَاللّه اَعْلَم. آمدیم به شرح عقل.بباید دانست که عقل زبان روح است و ترجمان بصیرت و بصیرت روح را به مثابت دل است و عقل به مثابت لِسان. و رسول صلعم گفته است که: حق تعالی، قسمت کرد عقلها میان بندگان. و این عقلها متفاوت باشد میان ایشان، که بسا کسا که در علم و عمل و صوم و صلوة یکسان باشند. و عقل یکی در جنب عقل یکی، همچنان باشد که ذرّه در جنب کوه احد، و اَئمّه اختلاف کردهاند درماهیِت عقل. بعضی گفتهاند: عقل از جملۀ علوم است، هر کس که از علم خالی باشد، او را نگویند مردی عاقل است و این قول ضعیف است. و بعضی گفتهاند: عقل چیزی است که بدان ادراک علوم کنندو بر این تقریر عقل لسان روح باشد. فیضی از روح به نور عقل میرسد، شکل علوم در او پیدا شود و این عقل، یکبار مستقیم باشد و مدبّر اَوامر باشد. و یکبار کژشود و مایل نفس و مناهی شود. چون به بصیرت روح مؤیّد باشد، راه یابد به حضرت عزّت و کون به مکوّن شناسد و فریاد برآورد عارفانه بیت:
و چون از مکحلۀ عنایت این میل هدایت در بصیرت او کشند، طالب مراضی احدی و سعادت سرمدی شود و از مساخط و مکاره تجنّب و عدول نماید. و چون بر این بساط ثابت قدم شود، مطلع شود بر اسرار ملک و ملکوت، و بر تدبیر ملک هر دو عالم ایستادگی تواند نمود.