شیخ گفت رحمه: حال مقام، از غایت اشتباه به یکدیگر میماند. و اشارات مشایخ در این باب بسیار است، و بباید دانست که: حال از بهر آن حال خوانند که از حال خود بگردد مثلاً، از اندرون طالب داعیۀ محاسبه برخیزد. از غلبۀ صفات نفس، حِدّت آن داعیه ساکن میشود و دیگر باره افروخته میشود و معاودت میکند. تا آنگاه که حق تعالی به عنایتِ ازلی معاوِنت وی کند. تا حال محاسبه غالب آید و صفات نفسانی منهزم کند آن حال مقام شود. پس حال مراقبه بدو فرو آید وآمد و شد میکند به سبب سهو و غفلت. تا آنگاه که، میغِ غفلت و حجاب سهو بکلّی منقشع شود. به یاری حق تعالی، حال مراقبه مقام شود. بعد از آن حال مشاهده نزول کند و تردّد او به تجلّی و استتار باشد. تا آنگاه که، آفتاب مشاهده از کسوف استتار خلاص یابد. آنگاه حال مشاهده مقام شود. و درمقام مشاهده، تغیّر احوال و هبوط و صعود بسیار باشد. چنانکه مقام فنا و تخلّص از بقا و ترقی کردن از عین الیقین به حقّ الیقین. و حق الیقین، چون به دل رسد، در دل تجاویف پیدا کند. سهل عبدالله رحمه گفت: دل را دو تجویف است: یکی به باطن دل تعلّق دارد و یکی به ظاهر دل تعلّق دارد. آنچه به باطن تعلّق دارد، محلّ سمع است و بصر و قلب و سویدای . و آنچه به ظاهر دل تعلّق دارد، محل عقل است و مثل عقل در دل، همچنان است که مثل نظر در چشم که سواد العین به قوّت بود ازو شعاعها منبعث شود و بدان اشعّه، محیط مرئیّات شود. همچنین، چون دل صقال یابد و سوادالعین عقل به قوّت بود، به اشعّۀ آن محیط جمله معلومات شود. و این حال است که حق الیقین میخوانند و دل را میشکافد. و نسبت این حال در مشاهده اصل است و فنایِ گل بقای آجر. این حال، عزیزتر حالهاست و اصل همه حالها. و بعضی گفتهاند: حال، آنگاه حال خوانند که دایم باشد. و چون وی را ثباتی نباشد، آن را لوایح وطوالع و بوادر خوانند. و این مقدّماتِ احوال باشد نه حال. و بباید دانست که: نازلۀ حال، حلقه بر در دل میزند تا جمله مقامات درست کند، چون مقام توبه و زهد و توکل و رضا. و احوال نامتناهی است. از بهر آنکه، از مواهب و بخشش حق تعالی است، و مواهب حق تعالی نامتناهی است. از بهر سرِّ عزیز و حال شریف، شیخ محقّق بایزید بسطامی رحمه به مرید گفت که: اگر خدای تعالی، روحانیّت عیسی و مُکّلمیّت موسی و خلّت ابراهیم به تو بخشد، بدان قانع مشو و بالاتر از این حالها میخواه. از بهر آنکه، احوال مواهب است. و مواهب حق تعالی نامتناهی است. و رسول صلعم با کمالیّت احوال، هرگز پای فراغت در دامن قناعت نکشید، و حلقۀ طلب بر سندان امل میزد و میگفت از غایتِ تواضع و افکندگی: اَللّهُمَّ ماقَصُرَ عَنْهُ رَأیی وَلَمْ تَبْلُغْهُ نِیَّتِی وَاُمنیّتِی. یعنی: خدایا! آنچه خواست و آرزوی من بدان نرسد و نیّت و همت من ازان قاصر میآید از حالهای عزیز و مقامات شریف، از تو میخواهم و بباید دانست که: شرح احوال به تحریر بنان و تقریر بیان راست نیاید، و نطاق نطق خاطر حاضران نشود. و حوالت این احوال به خازن قضا است که در خزانۀ بیکرانه، این فتوح به مفتاح عنایت ومقلاد حمایت بگشاید. و مخصوصان حضرت ازل را ازان عطایا و مزایا محظوظ میدارد. مقرّر این مقال و محقّق این حال، این آیت است که: «ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتیهِ مَنْ یَشآء وَاللّهُ ذُوالْفَضْلِ الْعَظیم».