قرآن کریمبه زبان فارسی

باب شصتم: در بیان اشارت مشایخ در مقامات

عوارف المعارف — شهاب‌الدین سهروردی — ترجمه ابومنصور اصفهانی

قَولُهُمْ فِی الْتَّوبَةِ: رُوَیم قد گفت: توبت آن باشد که تائب از توبت لَحْظةً فَلَحْظه توبت میکند. رابعه رحمها الله گفته است: چون گویم: اَسْتَغْفِرُاللّهَ، از غایت قلّت صدق این استغفار توبت میکنم. و از ابوالحسن مغازلی رحمه پرسیدند که: توبت چیست: گفت: توبت بر دو نوع است: انابت و توبت استجابت. توبت انابت، خوف باشد از قدرت حق تعالی و توبت استجابت، حیا است از حضرت عزّت. شیخ رحمه گفت: نشانِ صحّت توبت استجابت آن باشد. که هرگاه که در نماز خاطر غیری درآید،از آن نماز توبت و استغفار کند. و این توبت لازمۀ اندرون اهل قرب باشد که به دل و جان سر بر گریبان حقیقت برآورده باشد. و عالم غیریّت را به بهای کم و کاستی بفروخته، و چون شکر در زلال وصال تجلّی جلال بگداخته قطعه:

دی به نظارۀ اَلَسْت شدیمبیشراب از سماع مست شدیم
عزّتش گفت: اَلَست، پای نماندگفت لطفش: بلی ز دست شدیم
وقت چون دست و پای ما بستدهم در آن کوی پای بست شدیم
برقی از عالم جلال بجستاز بریق بهاش مست شدیم
نفَسی از سوی یَمَن بدویدنیست بودیم باز هست شدیم
چو به خود یافتیم جانان رازین سبب خویشتن پرست شدیم
هدف تیر دوست چون دلِ ماستعاشق آن کمان و شست شدیم
باز رسته ز تنگنای صفاتپای کوبان سوی اَلَست شدیم

ذوالنون مصری رحمه گفت: توبۀ عوام از گناه باشدو توبت خواصّ از غفلت. و از سوسی رحمه پرسیدند که: توبت چیست؟ گفت: آنست که از هر آنچه علم ذمّ آن کرده است توبت کند به چیزی که علم مدح آن کرده بود. و ابوالحسین رحمه گفت: نشان صحّت توبت آنست که دایم به زبان نصیحت با نفس میگوید: بیت:

ای در طلب گره گشائی مردهدر وصل بزاده، در جدائی مرده
از بر لب بحر تشنه در خاک شدهوی بر سر گنج درگدائی مرده

قَولُهُمْ فِی الْوَرَع: رسول صلعم گفته است: اساس دین بر ورع است. و عمر خطاب رض گفت: صاحب وَرَع آن باشد که خود را حقیر نکند نزد اهل دنیا. یعنی از ایشان سؤال نکند. معروف کرخی رحمه گفت: ورع آنست که زبان خود از مدح چنان نگاه دارد که از ذم و عیب. و ابراهیم خواص رحمه گفت: ورع، دلیل خوف است و خوف، دلیل معرفت. و معرفت، دلیل قربت. و نصیحت صاحب ورع با نفس این باشد بیت:

چندان برو این ره که دُوی برخیزدور هست دوی، به رهروی برخیزد
تو او نشوی، ولیک اگر جهد کنیجائی برسی کز تو توئی برخیزد

قَولُهُمْ فِی الزُّهْدِ، رسول صلعم گفت: هرگاه که شخصی بینی که ترک دنیا کرده باشد، مجالست او اختیار کن، که او صاحب حکمت باشد. جنید قد گفت: زهد آنست که ترک املاک کند و به دل تتبّع آن نکند. سهل عبدالله رحمه گفته است که: عقل، هزار سهم است و هر سهمی از هزار اسم است، و عنوان هر اسمی ترک دنیا است.

سَری سَقَطی رحمه گفته است که: زهد، ترک حظّهای نفسانی است. شیخ رحمه گفته است که: زهد، ترک اختیار است و ازوجود خود منسلخ . یعنی قبول و ردّ او، خدای را باشد. و صوفیان، آنرا زهد در زهد خوانند. و بالای زهد در زهد، زهدی است که آن را زهد ثالث خوانند. و این زهد ثالث مقام بس شریف است. از بهر آنکه مقام زهد در زهد، آن باشد که در اخذ مختار باشد امّا در اِعطا مختار نباشد. و زهد ثالث آن باشد که، حق تعالی او را مختار کند ودر اخذ و اعطا و او متصرف باشد در ممالک بالا و شیب، و حاکم در عوالم غیب و شهادت، و غواصّ در تیار احدیّت و متحلّی به حلایل نعوت الوهیّت. و وردش این باشد:

هان، تا نشماری توبه اندک دل ماتا ظن نبری که هست کوچک دل ما
آن یار که عالم همه جویان ویاندگر زانکه نشانش خواهی، اینک دل ما

قَوْلُهُمْ فِی الصَّبْرِ: گفتهاند: هر چیزی را جوهری است و جوهر انسان عقل است، و جوهر عقل صبر است، و علم و صبر متعلّقاند به یکدیگر، چنانکه روح و جسد به هم و ترقّی روح به صبر و علم باشد و هبوط، به مهاجرت و مفارقت ایشان. قالَ الْنَبیُّ عللم: «العَقْلُ ثَلاثَةُ اَجْزاءِ جُزءٌ مَعْرِفَةُ اللّهِ، وَجُزْءٌ طاعَةُ اللّهِ، وَجُزءُ اَلصَّبْرُ عَنْ مَعْصِیَةِ اللّهِ تَعالی» ابوالحسن سالم رحمه گفت: صابران سه گروهند: متصبّر و صابر و صبّار. متصبّر آن باشد که، چون بلائی روی بدو نهد، یکبار صبر کند و یکبار جزع. و صابر آن باشد که در بلا صبر کند و به زبان حکایت شکایت آن نکند. و صبّار آن باشد که، بر جملۀ بلاها و مصائب چندان صبر کند که، صبر از او استغاثت خواهد و جزع کند. صبر، نیک ستوده است در همه احوال، الّا بر جمال جلال حضرت عزّت، چنانکه شاعر گوید بیت:

فَما الصَّبْرُ عَنْ وَجْهٍ جَمِیْلٍ مَنَحْتَهُهَوایَ اِذا فارَقْتُهُ بِجَمیْلٍ

بیت:

کس نیت چو من خسته و زار افتادهوز کردۀ خود، ز چشم یار افتاده
عشق آمده، صبر رفته، درد افزودهخرجسته، رسن گسسته، بار افتاده

قَوْلُهُمْ فِی الْفقرِ: نوری قد گفت: فقیر آنست که در حال نایافت خوش دل بود. و چون بیابد ایثار کند. ابراهیم خواص گفته است: فقر، لباس پیغامبران است و جلباب صالحان و ردای اهل شرف. سهل رحمه گفت: فقیر آنست که اورا حاجتی نباشد با حضرت عزّت. معنی این کلمه در پارسی به نظم گفتهاند. بیت:

بشستم تختۀ هستی، سر عالم نمیدارمدریدم پردۀ خونی، دل آدم نمیدارم
مرا چوندایۀ قدسی به شیر مهر پرورده استملامت کی بود بر من، که برگ غم نمیدارم
چنان درنیستی غرقم، که معشوقم همی گوید:بیا با من دمی بنشین، سر او هم نمیدارم

قَوْلُهُمْ فِی الشُّکر: : قالَ رَسُولُ اللّهِ صلعم:« رَأْسُ الْحِکْمَةِ مَخافَةُ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ» یعنی سردار و مهتر حکمت ترس خدای تعالی است و گفتهاند: خایف نه آنست که میگرید و چشم میسترد. بل که خایف آنست که معاصی ترک کند. و بعضی گفتهاند: که خائف آن باشد که،خوف او از جلال حق تعالی باشد نه از عقوبت. و سهل رحمه گفت: تا خوف، دل را پخته نگرداند، مُحبّ به محبّت حضرت عزّت نرسد. پس خائف آن باشد که ورد وقتش این باشد بیت:

گوئی ز کسان آن جهان خواهم بودیا هرزه دوان کاروان خواهم بود
هندوی گریز پا که با خواجه رسدحالش چه بود؟ من آنچنان خواهم بود

قَوْلُهُمْ فِی الرَّجاء: آوردهاند که:اعرابی به نزدیک رسول صلعم آمد و گفت: یا رسول الله! فردای قیامت حساب بندگان که خواهد کرد؟ گفت: خدای تعالی به خودی خود. اعرابی بخندید. رسول صلعم وی را گفت: خندیدن تو بر چیست؟ گفت: کریمان چون قادر شوند، عفو کنند. و چون حساب کنند، مسامحت کنند. شاه کرمانی رحمه گفت: علامت رجا حسن طاعت است و بعضی گفتهاند: رجاء، رؤیت جلال حق است که به عین نیستی به هستی خود نظر کند. و به کلّی بر در رها کند. آنگاه قصد سراچۀ انس و خلوتخانۀ وحدت کند و ورد وقتش این بود بیت:

عشق آن نبود که عاقبت زان برهندجان میباید که بر سر دل بدهند
من خود بنهم قاعدهای در ره عشقتا بیخبران، قدم درین ره ننهند

قَوْلُهُمْ فِی التَّوَکُّل: قالَ اللّهُ تَعالی: «وَعَلیَ اللّهِ فَتَوَکَّلُوا اِنْ کُنْتُمْ مُؤمِنینَ».ذوالنون رحمه گفت: توکّل، ترک تدبیر نفس است و بیرون شدن از حول و قوّت خود. و بعضی گفتهاند: تقوی و یقین، مثل هر دو کفه ترازو است و توکّل زبانۀ ترازو. شیخ رحمه گفت: توکّل خواص اهل معرفت را باشد. که اسباب همه مرده بینند و حیات آن از وکیل مطلق دانند و بگوید بیت:

ای عشقچه چیزی که جهان ازتوخوش استوقت دل ماو عیش جان ازتو خوش است
آبی که حیات همه عالم تو دهینوری که زمین و آسمان ازتو خوش است

قَوْلُهُمْ فِی الرِّضاء: حارث رحمه گفت: رضا، سکون دل است نزد تحت جریان حکم قضای آسمانی. ذوالنون رحمه گفت:رضا، شادی دل است به تلخی حکم قضا. ابوتراب رحمه گفت: راضی نباشد آنکس که در دل او اندک مایه محبّت دنبا باشد. و مرتضی علی رض گفت: هرکس که مقیم بساط رضا شد، از حق تعالی هیچ چیز به کراهیّت ندارد. و ورد وقتش این بود بیت:

فدای نام تو بادا دل پر آتش مناسیر یاد تو بادا تن ستمکش من
اگرچه عیش رهی بی تو سخت ناخوش بودسماع نام تو،خوش کرد عیش ناخوش من

شیخ رحمه گفت: مقام رضا، آنگه حاصل شود که دل منشرح شود و انشراح دل از نور یقین تولّد کند. و ازنور یقین بصیرت دل تولّد کند. و از بصیرت دل، رضا. محبّت حاصل شود، هر فعل که از محبوب به وی رسد در موقع رضا و احماد افتد.

وَکُلُّ مافَعَلَ الْمَحْبُوبُ مَحْبوبٌ. و شیخ نجم الدین قد ازین معنی گفته است:

ای دل! اگرت رضای دل بربایدآن باید کرد و گفت، کو فرماید
گر گوید: خون گیری، مگو کز چه سببور گوید: جان بده، مگو کی باید