قالَ رَسُولُ اللّهِ صلعم«ثَلاث مَنْ کُنَّ فِیْهِ وَجَدَ بِهِنَّ حَلاوَةَ الأیمانِ، مَنْ کانَ اللّهُ وَرَسُولُهُ اَحَبَّ اِلَیهِ مِمّا سِواهُما وَمَن اَحَبَّ عَبداً لایُحِبُّهُ اِلّا اللّه. وَمَن یَکْرَهُ اَنْ یَعودَ فِی الکُفْرِ بَعدَ اَنْ اَنقَذَهُ اللّهُ مِنْهُ، کَما یَکْرَهُ اَنْ یُلْقی النّار» رسول صلعم گفت: سه خصلت است که چون در یک دل جمع شود، شیرینیِ دل و لذّت و حلاوت شریعت بیابد: اوّل آنکه در صمیم سینه و سویدای دل و حریم خاطر او، مهر خدای و رسول چنان سر به مهر باشد که بر محبّتِ همه وجود بیفزاید. دوّم آنکه بندۀ مؤمن برادر مسلمان دوست گیرد.دوستی که از برای تقرّب به حق باشد نه برای تعصّب خلق. سوّم آنکه از ورطۀ کفر چنان گریزد که از آتش سوزان. و آن خوشتر دارد که در آتش جای گیرد از آنکه کفر در دل او جای گیرد. و رسول صلعم به دعا از حضرت عزّت خواسته است که، خدایا! محبّت تو به من دوستتر گردان از سمع و بصر واهل و مال و آب سرد.
شیخ رحمه گفت که: رسول صلعم به استدعا طلب محبّت خاص کرد. و بباید دانست که: محبّت را وجوه بسیار است و بواعِث محبّت در وجود انسان بر انواع است: اوّل،محبّت روح است، و پس محبّت دل، و پس محبّت عقل، پس محبّت نفس. و آنکه رسول صلعم گفته است: از اهل و مال و آب سرد، استیصال بیخ محبّت غیر است تا محبّت خاص غالب آید. و این محبّت، مشاهدۀ ذات باری سبحانه و تعالی باشد به اعتکاف روح در مقام قرب. و این محبّت، از احوال تولّد کند که عطای محض و بخشش صرف باشد. و این محبّت در احوال همچنان توبه است در مقامات. و چون این محبّت مستحکم شود، جملگی احوال محقّق شود از فنا و بقا و صحو ومحو. قالَ اللّهُ تَعالی: «یَجْتَبی اِلَیْهِ مَنْ یَشآء وَ یَهْدِی اِلَیْهِ مَنْ یُنیبُ» یعنی اهل محبّت بر دو نوعند: اهل اهتدا و اهل اجتنا. اهل اهتدا جمعی باشند که به قدر تزکیۀ نفس و تصفیۀ دل و تجلیۀ روح، بساط اطوارمقامات طی کنند وورد وقتشان این بود بیت:
و اهل اجتبا، قومی باشند که حق سبحانه و تعالی به جود الهی و کمال پادشاهی و حکم کرم جذبۀ لطف، خلعت خاصّ محبّت در ایشان پوشاند. از تجلّی آن جمال جلال، معمورِ نور آن محبّت شوند و سوختۀ این جمال گردند. و زبان وقتشان بدین ترانه سرایان شود قطعه:
و باشد که در محبّت اثنینیّت خود راگم کند و زبان حالش این بیان کند بیت:
شیخ نجم الدین رض در این معنی گفته است بیت:
و از جملۀ احوال در محبّت، شوق است. و شوق از محبّت همچنان است که زهد در توبه و طایفهای مقام شوق انکار کردهاند و گفتهاند که: شوق، غایبان را باشد. از انطاکی رحمه پرسیدند که: شوق چیست؟ گفت: غایب باشد که مشتاق بود و از آن وقت باز که او را یافتم، از او غایب نشدم. نصر آبادی رحمه گفت: جملۀ خلق در مقام شُوقند نه در مقام اشتیاق، از بهر آنکه سطوت اشتیاق، بنده را چنان مدهوش ومبهوت کند که اورا نه اثری ماند ونه خبری. و زبان آن حال این اشارت کند قطعه:
و ازجملۀ احوال، اُنس است ذوالنّون رحمه گفت: اُنس، انبساط محبّ است با محبوب. شیخ رحمه گفت: اُنس، آنست که سالک به طاعات و جملۀ ابواب تعبّدات انس گیرد. و حقیقت انس آنست که جملۀ وجود در پیش نظر شهود سالک مضمحل شود و روح او در میادین فتوح منتشر و به نفس خود مستقل. و این مقام، تمکین است که بعد از فنا باشد.
و از جملۀ احوال قربت است. ابویعقوب سوسی رحمه گفت: مادام تا سالک در قرب باشد قربت نباشد. تا آنگاه که بساط دل از خاشاک رؤیت قرب پاک گرداند. و به دور باش غیرت، اوباش غیریّت دور کند، بر بساط عین قرب قرار گیرد. در آن حال این بیت گوید، بیت:
از جملۀ احوال، حیا است، سَرِیّ سقطی رحمه گفت: حیا و انس، گیرد دل میگردند. هردل که به زهد و ورع آکنده باشد، در آن دل منزل کنند. شیخ رحمه گفت: حیا، از مطالعۀ ارواح ظاهر شود و انس از لذّت ارواح. ابوسلیمان دارانی رحمه گفت: اساس اعمال سالک بر چهار رکن است، برخوف و رجا و تعظیم و حیا، و چون به یقین داند که حق تعالی ناظر او باشد در همه حال. از حسنات چنان مستحیی بود که عاصیان از سیّئات.
و از جملۀ احوال، اتّصال است. یحیی معاذ رض گفت: عمّال بر چهار نوعاند: تایب و زاهد و زاهد، به سبب زهد، ومشتاق، به سبب اشتیاق. امّا واصل به هیچ چیز از حق تعالی محجوب نیست. شیخ رحمه گفت: اهل وصول بر تفاوتند، بعضی آنند که یافت ایشان به طریق افعال باشد. و بعضی آن باشند که به سبب انسلاخ از مراد و اختیار باشد. و بعضی آن باشند به طریق فنا بود. و اعلی وصول آنست که، اجزای وجود سالک بکلّی نور مشاهده فرا گیرد و انوار یقین تزاید پذیرد. بحقیقت بداند که اگر عمری دراز بیابد و ابدالآباد قطع این منازل کند، به آخر وصول نتواند رسید. و عنقای قاف عزت، در دام وصول نتواند آورد. و ازین مقام شیخ تاج الدّین اشنهی خبر داده است، قطعه:
و از جملۀ احوال، قبض است و بسط: قالَ اللّهُ تَعالی: «وَاللّهُ یَقْبضُ وَیَبْسُط» شیخ رحمه گفت: اشارتِ مشایخ در قبض و بسط بسیار است، امّا هر یک به اشارتی قناعت کردهاند. و من میخواهم که به بنیادی شافی تقریر آن کنم به توفیق حق تعالی، معلوم باید کرد که قبض و بسط را موسمی است معلوم و وقتی معین که نه پیش از آن بود و نه پس از آن. و وقت آن در اوایل محبّت خاص بود، نه در نهایت آن. و آنچه در مقام محبت عام لایح شود، به حکم ایمان نه قبض ونه بسط بود بلکه خوف و رجا بود. و مشابهتی دارد به قبض و بسط، ولکن غمی به سالک رسد پندارد که قبض است، یا نفس او اهتزازی نماید او پندارد که بسط است، و مادام تا بقیّۀ نفس امّاره باقی بود، غم و نشاط باقی بود. وآن در مقام محبّت عام بود و سالک چون ترقی کند از محبّت عام به محبّت خاص، قبض و بسط ظاهر شود. و قبض از ظهور و صفات نفس تولّد کند و بسط از غلبۀ صفات دل. و چون دل سالک از پرده بیرون آید، هیچ حال او را مقیّد نتواند کرد. در این حال او را نه قبض بود ونه بسط. چون دیگر باره دل را وجودی پیدا آید به سبب فنا و بقا، وجود نورانی ظاهر شود. دیگربار قبض و بسط معاودت کند. و چون از فنا وبقا خلاص یابد، از قبض و بسط فلاح یابد. و باشد که قبض، عقوبت افراط باشد در بسط. و این ان وقت باشد که واردی از حق تعالی به دل رسد دل را ممتلی گرداند از روح روح و استبشار دل. نفس از آن استراقی کند به طبع مطیع شود و در بسط افراط کند. بدان سبب به قبض معاقب شود. و چون نفس متأدّب باشد دل را هرگز قبض نباشد، و چون علم حال بکمال باشد، سبب قبض و بسط مخفی بماند.
از جملۀ فنا است و بقا. ابوسعید خراز رحمه گفت: فنا آنست که: متلاشی شود از خود به حق. و بقا آنست که حاضر شود با حق. و ابراهیم شیبان رحمه گفت که: اساس علم فنا و بقا بر اخلاص وحدانیّت و صحّت عبودیّت است. و هرچه جز این است، محض مغلطه و عین زندقه است. و بعضی گفتهاند: فنا آنست که، از مخالفت احتراز کند. و بقا آنست که در آنچه مأمورات حق تعالی است، در مطاوعت آن مسارعت نماید. شیخ رحمه گفت: فنا بر دونوع است: ظاهر و باطن. ظاهر آن باشد که حق تعالی به طریق افعال بر بنده تجلّی کند، و او را مسلوب الاختیار کند. ونشانش آن باشد که روزها با طعام و شراب نیفتد. تا حق تعالی یکی را بر گمارد که او را طعام و شراب دهد. چنانکه مراد حضرت عزّت باشد. و فنای باطن آن باشد که حق تعالی بر اوتجلّی کند، یکبار به طریق صفات و یکبار به طریق ذات. ودر تجلّی ذات، پیش نظر سالک نه عرش ماند و نه فرش. نه دنیا و نه آخرت. نه بهشت و نه دوزخ. نه شقاوت ونه سعادت. همۀ مکوّنات ومخلوقات به یکبار بیند. و هرچه جزوی است ذلیل و خوار انگارد. سطوت تجلّی ذات در اندرون او، چنان دستبرد نماید که نه درگذارد و نه دیوار ونه از دیار وجود او دیّار. و به زبان بیزبانی این اشارت کند بیت:
و بباید دانست که: فنای ظاهر، ارباب القلوب و اصحاب الاحوال را باشد. امّا فنای باطن، مخصوص است به محبوبان مراد که از وثاق احوال نجات یافته باشند. و به کلّی ازبود وجود خود بیرون آمده، و به قوّت عنایت حق تعالی به توحید صرف رسیده :