قرآن کریمبه زبان فارسی

باب شصت و دوم: در شرح کلمات بعضی از احوال اصطلاح صوفیان

عوارف المعارف — شهاب‌الدین سهروردی — ترجمه ابومنصور اصفهانی

شیخ رحمه گفت: طایفۀ صوفیان، بنیاد تقوی و اساس پرهیزگاری محکم کردند. و غواصوار در بحار علوم لدنی غوطهها خوردند. تا از مقرّ آن لجج و تیار، دُرَر و اسرار و لآلی غرایب معانی برآوردند و جید وجود طالبان و اسماع و آذان مستفیدان بدان مشنف و مشرف کردند. قالَ رَسُولُ اللّهِ صلعم اِنَّ مِنَ الْعِلْم کَهَیْئَةِ الْمَکْنُون لایَعْلَمُهُ اِلّا الْعُلَماء بِاللّهِ فَإذا نَطَقُوا باللّهِ لاینْکِرَهُ الّا اَهْلُ الْعِزَّةِ باللّهِ. یعنی: از علوم آن است که، در خزاین کرم مدخّر است وبر آن وقوف نیابند الّا دانایان به حق. چون به زبان در بیان آن شروع کنند، انکار بر آن اسرار نکنند اِلّا مغروران بیعقل و ساهیان بیخرد. ابوسعید خراز رحمه گفت: عارفان را خزانهای چند است که علوم غریبه و اسرار عجیبه در آن مودّع کردهاند. و بیان آن به زبان ابدی کنند به عبارت ازلی. شیخ رحمه گفت: زبان بیان ایشان بدان ناطق گرانید. و این، از فضل حق سبحانه و تعالی است در حقّ ایشان. که درهای خزاین کرم و دقایق نعم و صفاین حکم بر ایشان گشوده. و از جملۀ آن علوم لدنّی که متداول است میان ایشان، جمع و تفرقه و بباید دانست که: جمع، اصل است و تفرقه فرع. قالَ اللّهُ تَعالی: «شَهدَ اللّهُ اَنَّهُ لا اِلهَ اِلّا هُو» این جمع است وَما اُنْزِلَ اِلَیْنا،... این تفرقه. شیخ رحمه گفت: جمع بیتفرقه زندقه باشد، و تفرقۀ بیجمع تعطیل. جنید رحمه گفت: قرب به وجد، جمع است. و غیبت واجد در بشریّت، تفرقه. و بعضی گفتهاند: جمع،اتّصال است که آشنایان این بارگاه و چابک سواران این شکارگاه، وجود کون و مکان ازدیدۀ جان پنهان کنند. و در اتّصال متلاشی شوند این بیت:

هر گه که دلم با غمت انباز شودصد در زطرب، بر دل ما باز شود
به زان نکنم، که جان فدای تو کنمتیهو چو فدای باز شد، باز شود

و تفرقه، شهود ایشان است در حالت میاینت. و اشارات در این باب بسیار است. حاصل آنست که، مقصود از جمع، تجرید در توحید است. و مقصود ازتفرقه، کسب سالک. و یقین محقق است که جمع بیتفرقه نباشد. چنانکه گویند: فلان در عین جمع است. یعنی مراقب حق سبحانه و تعالی است. چون با عمل رجوع کند، با تفرقه آید. و کمالیّت جمع به تفرقه است. و نظامِ تفرقه به جمع. مزین قد گفت: جمع، عین فناست و تفرقه عبودیّت و هر دو بهم متصل است و در خطائی عظیماند قومی که گفتند: ما عین جمعیم و به صرف توحید رسیدهایم. و از کسب اعراض کردند وبدین سبب زندیق شدند. جمع، چنانکه روح است و تفرقه چنانکه قالب.

و تا این ترکیب باقی باشد، جمع و تفرقه باقی باشد. پس تفرقه عبودیّت است و جمع توحید. چون نظر با کسب کند، در تفرقه باشد و چون توفیق آن طاعت حق تعالی داند، در جمع بود. و چون در فنا مقام بود در جمع جمع باشد. و بعضی گفتهاند: رؤیت افعال تفرقه است و رؤیت صفات جمع، و رؤیت ذات جمع جمع. و بزرگی گفته است که: موسی عللم در وقت استماع کلام حق تعالی از خود فانی شد. و حق تعالی، قوّت حقیقی در سامعۀ موسی بنهاد از غایت عنایت با وی. واگرنه آن قوّت بودی، موسی عللم طاقت استماع کلام حق تعالی نداشتی. در این معنی رمزی گفتهاند. قطعه:

عشق بربود زمن، مایۀ مائی ومنیخود نبود عشق ترا، چاره ز بی خویشتنی
دست کسی بر نرسد، به شاخ هویّت توتارگِ سنخیّت ما از بیخ و بن برنکنی
زما ومن سیر شدم در ره تو زانکه همیمن چو نباشم تو تویی، من چو نمانم تومنی
شَرَّدَنِی غَرَّبَنِی اَخْرَجَنی عَنْ وَطَنِی اِذا تَغَیّبْتُ بَدا، وَاِنْ بَدا غَیَّبَنِی

و از جملۀ اشارات ایشان، تجلّی است و استتار. جنید رحمه گفت: تجلّی و استتار، تأدیب و تهذیب وتذویب را است. استتار تأدیب عوام است. و تجلّی تهذیب خواص. و تذویب اولیا راست در حالت مشاهده. و بعضی گفتهاند: تجلّی، رفع حُجب بشریّت است. و استتار، وجود بشریّت است که حایل است میان بنده و شهود غیب. و ازجملۀ اشارت، تجرید است و تفرید. تجرید، نفی اغیار است و تفرید، نفی نفس. و بعضی گفتهاند: تجرید آنست که در اعمال و طاعات، طالب عوض نباشد و آن را حق عظمت داند و انقیاد عبودیّت و تفرید، آنست که در اعمال صالحه نفس خود رادر میان نبیند و فضل و عنایت و توفیق و منّت حق تعالی داند در حقّ خود. و از جملۀ اشارت، وَجْد است. وجود وجد، واردی است که از حضرت عزّت به اندرون بنده رسد. و از این وارد، یا فرح یا حزن و از جملۀ اشارت، غلبه است، و غلبه وجدی است متلاحق به وجود. و وجد، چون برق باشد. و غلبه، چون پیاپی درخشیدن برق که تمییز آن مشتبه بود. و از جملۀ اشارات مسامره است و مسامره آن بود که روح ازروحی خود بیرون آمده باشد. و در سرّ به مناجات مشغول شده بیزحمت دل. و گفته بیت:

وه که سودای آن صنم چه خوش استشربت غم، زجام جم چه خوش است
حاصل دل،دمی است در عدمیوه که آن دم در آن عدم چه خوش است
تو چه دانی چو نیستی سیّارکه قَدم در ره قِدم چه خوش است
بخودم دیدهای چنان ناخوشبنگر اکنون که بیخودم چه خوش است

و از جملۀ اشارات، سکر است و صحو. سکر، غلبۀ سطوت حال است. و صحو، رجوع است به ترتیب افعال و تهذیب اقوال. واسطی رحمه گفت: مقامات واجدان چهار است. اوّل ذهول. دوم حیرت. سوم سکر. چهارم صحو. بر مثال آنکه کسی اول نام دریا شنود، پس بدو نزدیک شود پس در او غوص کند، پس تلاطم موجها او را بر کنار اندازد. سکر، ارباب قلوب را باشد. و صحو، ارباب حقایق را در حال مکاشفات۰ و از جملۀ اشارات، محو است و اثبات.محو، اِزالت اوصافِ نفسانی باشد. و اثبات، تشرّب کأسات محبّت وبعضی گفتهاند: محو، نادیدن اعمال است. و اثبات، دیدن توفیق و ازجملۀ اشارات، علم یقین است و عین یقین و حقّ یقین.

علم یقین نظر باشد. و عین یقین، به طریق مکاشفه. و حق یقین، معرا شدن است از لباس بشریّت. و بعضی گفتهاند: علم یقین، حال معرفت است و عین یقین حال جمع است. و حق یقین جمع جمع و بعضی گفتهاند: یقین را، اسمی هست و رسمی و علمی و عینی و حقیّ. اسم و رسم، عوام را باشد، و علم، اولیا را باشد. و عین، خواص اولیا را و حق انبیا را. و حقیقت حق الیقین، خاصّ رسول ما را بود صلعم و از جملۀ اشارات، وقت است. و وقت همچون شمشیر بران باشد و برق خاطف و ریح عاصف. و باشد که، واردی باشد که ناگاه به دلِ بنده رسد بیاکتساب او و متصرّف وجود او شود و بر او حاکم شود. چنانکه گویند: فلان به حکم وقت است. یعنی: اویی او نمانده است، از بهر آنچه حضرت عزّت را است. و از جمله اشارات غیبت و شهود است و شهود، حاضری است و غیبت، مباینت است میان مشاهده و مراقبه. و باشد که به غیبت آن خواهد که ازجملۀ چیزها غایب شود و به حق حاضر شود. و از جملۀ اشارات، ذوق است و شرب ورّی. ذوق ایمانی و شرب علمی ورّی حال، ذوق ارباب بواده و بوادی را باشد و شرب، ارباب طوالع و لوایح و لوامع، ورّی ارباب احوال و از جملۀ اشارات، محاضره است و مکاشفه ومشاهده و محاضره، اهل تلوین را باشد. و مشاهده ارباب تمکین را باشد. و مکاشفه، آنچه میان این هر دو باشد تا آنگاه که مشاهده قرار گیرد. و بعضی گفتهاند: محاضره اهل علم راست و مکاشفه اهل عین را و مشاهده اهل حق را. و از جملۀ اشارات، طوارق و بوادی و بواده ووقایع و قوادح و طوالع و لوامع و لوایح است. این جمله الفاظ، به معنی بهم نزدیکند و همه در مقدّمات حال بود، چون حال مقام شود،این اسامی یکی شود. و از جملۀ اشارات، تلوین است و تمکین. تلوین، ارباب قلوب را باشد که هنوز دل از پوست خود بیرون نیامده باشد. به حسب تعدّد صفات تلوینات ظاهر میشود. نه دل از آن تجاوز تواند و نه صاحبش.امّا تمکین آنست که، دل از حجابها بیرون آمده باشد و ارواح مغمور نور ذات شده. پس همچنانکه ذات باری سبحانه و تعالی، منزّه و مقدّس است از صفاتِ نقصان و لوازم حدثان. در پیش نظر تیزبین ارباب تمکین، هیچ تغیّر و تعدّد نبود بلکه دائماً بدان نور کلّی وجود او متلالی بود، و از آن حال، این اشارت کند قطعه:

گر سر موئی ز زلف یار من پیداستیهرچه درگیتی زن و مرد است ازان شیداستی
یا اگر بوئی از او جائی به جانی یابدیای بسا انبوهیا ازعاشقان کانجاستی
آفتاب نوربخش آرا که هستی از غمشچون هبا اندر، هوا، سرگشته وفاواستی
صد هزاران جان و دل، پروانه شد شمع تراسهل بودی گر تو با پروانگان پرواستی
تو گل دل را ز مهر خود سرشتی ورنه دلزهرۀ آن داشتی کو چون توئی را خواستی
راستی شوریده گانه گفت خواهم بشنویدراستی بتوان شنودن آخر ازناراستی
دل به کنج سینه اندر ساکن و فارغ بدیگر جمالت هر سحر خود را بر او ناراستی

و از جملۀ اشارت نفس است و نفس منتهی را باشد و وقت مبتدی را و حال متوسّط. چون واردی از حضرت عزّت به مبتدی رسد، در اضطراب و قلق آید و فریاد کند:

بر یاد قدت دلِ رهی ناله کندچون مرغ، که بر سرو سهی ناله کند
گویند مکن ناله و این غم که مراستبر دل نه، که بر کوه نهی ناله کند

و حال، متوسّط را باشد. که چون حال بر اوغلبه کند در فریاد و ناله و گوید بیت:

گفتی: بکشم. بکش ترا مانع کیستمرگم به از آن که بی توام باید زیست
لیکن بخدا بر تو که رمزی بشنوزان بیش که دوست دارمت جرمم چیست؟

و منتهی آن باشد که صاحب نفس باشد، و متمکّن در یفاع احوال، وثوق او در مقام تمکین تمام و حشمت او در احوال بانظام، و دل او با واردات به آرام. از در و دیوار موجودات و مخلوقات، به مشام جان نفس الرّحمن میشنود. شیخ تاج الدّین رحمه در این اشارت میکند قطعه:

تا شور غمت،ای بت عیار برآمدفریاد وفغان، از در و دیوار برآمد
چون رهگذر کوی تو بر آتش غم دیدزو نعرۀ اَلنّارُ ولاَالْعار برآمد
زنّار مغان از غم عشق تو خبر یافتدعوّی اَنَا الحق ز زنّار برآمد
عشق تو به بلغار و به سقسین نظری کردفریاد به یکبار ز کفار برآمد
یوسف، به بوئی به بن چاه فروشدحلّاج، به بوئی به سر دار برآمد
هر کو، به زر و زور به کوی تو فروشدبا نالۀ زار از همه بیزار برآمد
در کوی فراموشان لطفت گذری کردصد غم زدۀ دل شده را کار برآمد
سجّاده و زنّار به یک نرخ فروشندچون عزّت قدس تو به بازار برآمد

و آن سادات، در این دریای مهلک و بحار مغرق، از سر قدم ساختند و خود را فدای طعمۀ ماهیان امتحان و لقمۀ نهنگان امتهان کردند، و به دشواری و بیداری و رستگاری و راست گفتاری و کم آزاری، روزگار گذاشتند. چنانکه طرفةالعینی از آن تغافل ننمودند، تا محرم استار اسرار شدند. همچنانکه شیخ تاج الدّین قد بعد از همه ریاضتها و مشقّتها در وقت نزع این بگفت قطعه:

ای دوست! دست گیر که کارم به جان رسیدهر درد کان توان، به من ناتوان رسید
باری که آسمان و زمین تاب آن نداشتاز دولت غمت، به من خسته آن رسید
اندر ازل، که گنج ابد مینهادهاندما را از آن میانه غم بیکران رسید
دانستهام که قُوتِ همای استخوان بوداین طرفهتر، که طعمۀ جغد استخوان رسید
وین داستان انده مابین که آشکاراز پای این جهان به سر آن جهان رسید