قرآن کریمبه زبان فارسی

باب ششم: در بیان نام نهادن ایشان بدین اسم

عوارف المعارف — شهاب‌الدین سهروردی — ترجمه ابومنصور اصفهانی

قالَ اَنَسُ رضی الله عنه کانَ رَسُولُ اللّه صلعم یُجیْبُ دَعْوَةَ الْعَبْدِ وَ یَرْکَبُ الحِمارَ وَ یَلْبسُ الصُّوفَ یعنی: رسول خدای صلعم که خواجۀ عرب و عجم بود و کارگزار دیوان قدم بود، و منصب امامت به نعت استقامت حاصل کرده بود، با این قدم جواب بندگان بازدادی، و از غایت عجز و شکستگی بر خر نشستی، و لباس صوف درپوشیدی. وَقیلَ: اَنَّ عیسی عَلیهِ السّلامُ کانَ یَلبَسُ الصُّوفَ و الشّعرَ وَ یَأکُلُ مِنَ الشَّجرِ ویُبیْتُ حَیْثُ اَمْسی. یعنی: عیسی علیه السلام لباس صوف پوشیدی و به قوت به ثمرۀ درخت قناعت کردی، و در هر موضع که شبانگاه برسیدی، فرو آمدی، و از آنجا درنگذشتی و درخبر است که موسی عمران علیه السلامُ آن روز که به مناجات با حضرت عزّت در مقام خلوت حاضر شد، لباس وی از صوف بود، و سراویل وی از صوف بود و کلاه که بر سر داشت هم از صوف بود، و نعلین که در پای داشت، از پوست خر بود دباغت ناکرده.

و منقول است از حسن بصری قدس الله روحه که گفت: هفتاد بدری رادریافتم، و همه لباس صوف داشتند. بدین سبب صوفیان ازجملۀ لباسها، صوف اختیار کردند، متابعت انبیاء و اولیاء و اصحاب صفّه را. و از روی لغت، این نسبت درست است، چنانکه گویند: تَصَوَّفَ یعنی: فلان صوف در پوشید. یا تقَمَّصَ یعنی: پیراهن درپوشید، و اصحاب صفّه از بهر ترک زینت و آرایش دنیا، اختیار آن کردند، وچنان مستغرق امور آخرت بودند که از دنیا به لقمه و خرقهای قناعت کرده بودند. و بعضی گفتهاند که: از بهر این نام برایشان نهادهاند، که ایشان از غایت افتقار ونیاز، خود را چنان ذلیل و خوار دارند، که خرقه یا پارۀ صوف که در راه افتاده باشد، و مردمان بدان هیچ التفات نکنند، ایشان بردارند. و بعضی گفتهاند که: از بهر این نام برایشان نهادهاند که اجتماع و مصاحبت ایشان با یکدیگر، مشابهتی و مشاکلتی دارد با اصحاب صفّه و ایشان چهارصد تن بودند، که ایشان را نه مسکین بود و نه زرع و نه ضرع و قوتشان استۀ خرما بودی که میمکیدندی. و همه شب، به طاعت و عبادت مشغول بودندی، و به سبب ایشان، خطاب باعتاب، از حضرت رَبُّ الأرباب، به رسول صلعم آمد، قالَ اللّهُ تَعالی: «وَلاتَطْرُدِ الَّذینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداوةِ وَالْعَشِیِّ یُریْدُونَ وَجْهَهُ». عبدالله عباس رضی الله عنه روایت کرد که: روزی رسول خدا صلعم نزد اهل صفّه بایستادو در ظاهر ایشان نگاه میکرد که ضعیف و نحیف شده بودند، از جدّ و جهد در طاعت، و اندرون ایشان را میدید که چگونه به زینت رضا و تسلیم، و حلیت خضوع و خشوع، آراسته بود، برایشان ثناهای خوب گفت، بعد از آن فرمود که: هر آنکس از شما که خود را از سر اعتقادی صافی و اعتمادی وافی به دقایق فقر و فاقه قیام نماید، و به زبان شکایت، حکایت از آن باز نگوید، هر آینه ثمرۀ صبر و توکّل از آن بیابد، و در بهشت به مرافقت من مشرّف و مکرّم شود.

شیخ رضی الله عنه گفت: طایفهای از امت، متفرد شدند به امانت و صیانت و هدایت و کفایت، و به صدق عزیمت، ترک دنیا کردند، و به زخارف و آرایش او، التفات نکردند، و عزلت و گوشهنشینی اختیار کردند، و در ارکان و حدود فقر و فاقت، آنچه شرایط بود. بجای آوردند، و مراسم مقام اخلاص، بجای آوردند. و بر آن سمت و طریقت، که به تواتر اخبار، از سیرت اصحاب صفّه به سمع ایشان رسیده بود، قیام نمودند. لاجرم بر صفحات ظاهر و باطن ایشان، نفحات عواطف لم یزل، تنسّم شده و به مزید اصطناع لایزالی مخصوص شدند، و از جملۀ ساکنان قباب غیرت، و معتکفانِ دیار حیرت آمدند و لحظه به لحظه امداد فضل و بذل حق تعالی که مطمح نظر امانی و غایت مقصود دو جهانی و سلوت جان و دل و سکون سرّ و خفی است برایشان میپیوست، و شعلۀ شوق و محبّت خاص، در اندرون پاک ایشان مشتعل میکرد، و ایشان را در قلق و اضطراب میداشت و به زبان شوق میگفت: شعر:

گر شنیدی که کسی سوخته شد ز آب حیاتآن منم، کز تف دریای قدم سوختهام
دوزخی ساختهام از دل پرسوزو، بدوهرچه بودست و بُوَد، جمله بهم سوختهام
سوختم هرچه بدیدم ز تر و خشک، هنوزمی بسوزد دلم از غصّه که کم سوختهام
گر دمی میزنم ازواقعه، بر من بمگیرچه کنم سوختهام سوختهام سوختهام

این است افعال پسندیده و احوال گزیدۀ اهل خصایص که همّت بر خلوات و انزوا و رفض اَغراض وهوی مقصور داشتند، و به کمال شهامت، و نفاد صرامت، در اتمام این مهمّات بکوشیدند. اللّهُّم اجْعَلنا مِنْهُم یا اَرحَمَ الرّاحِمین.