قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت غزای احد در حوالی مدینه و غالب شدن اهل کفر و کینه

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
رَأَیْتُ الْمُشْرِکِینَ بَغَوْا عَلَیْناوَلَجُّوا فِی الْغَوایَةِ وَالضَّلالِ
وَقالُوا نَحْنُ أَکْثَرُ إِذْ نَفَرْناغَداةَ الرَّوْعِ بِالْأَسْلِ الطُّوالِ
فَإِنْ یَبْغُوا وَ‌یَفْتَخِرُوا عَلَیْنابِحَمْزَةَ وَهْوَ فِی الْغُرَفِ الْعَوالِی
فَقَدْ أَوْدَیٰ بِعُتْبَةَ یَوْمَ بَدْرٍوَ قَدْ أَوْدَیٰ وَ‌جاهَدَ غَیْرَ آلِ

لجاج: ستیزه کردن. والنَّفْرَة: الانزعاجُ عن الشّیءِ و إلی الشّیءِ، کالفزعِ عن الشّیءِ أو إلیه، یقال: نَفَر إلی الحرب. والطُّوال «بالضم»: الطَّویل. و اِفْتِخار: نازیدن. و غُرْفَة: کوشک. و أَلْو: تقصیر کردن.

می‌فرماید: دیدم مشرکان را که ستم کردند بر ما و ستیزه کردند در بیراهی و گمراهی. و گفتند: ما بیشتریم، چون انگیخته شویم به حرب بامداد ترس به نیزهٔ دراز. پس اگر ستم کنند و فخر کنند بر ما بکشتن حمزه پسر عبدالمطلب – و او در کوشکهای بلند بهشت است – پس به حقیقت هلاک گردانید حمزهٔ عُتْبه را در روز بدر، و به حقیقت هلاک گردانید و حرب کرد غیر تقصیر کننده. «شارح»

خورشید ازل که بر جهان می‌تابدهر ذرهٔ ازو مراد خود می‌یابد
چون فتح و ظفر بوقت خود مرهونستدر جستن آن مرد خدا نشتابد
وَقَدْ فلَّلْتُ خَیْلَهُمُ بِبَدْرٍوَ أَتْبَعْتُ الْهَزِیمَةَ بِالرِّجالِ
وَقَدْ غادَرْتُ کَبْشَهُمُ جِهاداًبِحَمْدِ اللّهِ طَلْحَةَ فِی الْمَجالِ
فَتُلَّ بِوَجْهُهُ فَرَفَعْتُ عَنْهُرَقِیقَ الْحَدِّ حُودِثَ بِالصِّقالِ
کَأَنَّ الْمِلْحَ خالَطَهُ إِذا ماتَلَظَّیٰ کَالْعَقِیقَةِ فِی الظِّلالِ

تَفْلِیل: هزیمت کردن. و کَبْش: سردار لشکر. و تَلّ: بر روی افکندن. و رَفْع: نزدیک گردانیدن. و تَلَظِّی: زبانه زدن آتش. و عَقِیقَة: روشنی برق. و طَلْحَةَ عطف بیان کَبْشَهُمْ، و او را «کَبْشُ الکتیبه» گفتندی.

می‌فرماید: به حقیقت گریزانیدم سواران ایشان را به بدر، و از پی درآوردم گریزانیدن را به مردان ایشان. و به حقیقت دست باز داشتم از سردار ایشان به حرب – به حمد خدا – طلحة بن ابی‌طلحه در جولانگاه. پس افکنده شد بر روی خود، پس نزدیک گردانیدن از او شمشیر تنک تیزنای که زدوده بود به روشن کردن. گویا نمک آمیزش کرد او را، چون زبانه زد، همچون روشنی برق در سایه‌های ابر. «شارح»

دشمن که ندید غیر آزار ز منمجروح و شکسته گشت صد بار زمن
برداشته‌ام بار سر از گردن اوتا جان و تنش شود سبکبار ز من