إِبْلاء و بَلاء: عطا دادن. و إِرْسال: فرستادن.
میفرماید: آیا نمیبینی که خدا عطا داد فرستادهٔ خود را عطا دادن ارجمند خداوند توانائی و خداوند احسان، به آنکه فرو آورد کافران را در سرای خواری، و رسیدند بخواری از دستگیر کردن و از کشتن؟ پس گشت فرستادهٔ خدا که به حقیقت قوی شد فیروزی او، و هست امین خدا، فرستاده شده است به عدل. «شارح»
الفَرْقان: الکتابُ الفارقُ بینَ حقّ والباطل. والزَّیْغ: المیلُ عن الاستقامة.
میفرماید: پس آورد رسول خدا فرق کنندهای میان حقّ و باطل از خدا، فرو فرستادهٔ روشن کرده آیتهای او مر خداوندان خرد را. پس گرویدند قومی چند بزرگان و به یقین دانستند و گشتند به حمد خدا جماعتی که گرد شد پراکندگی ایشان. و انکار کردند قومی چند، پس میل کرد از راستی دلهای ایشان، پس افزون کرد ایشان را بخشاینده تباهی خرد بر تباهی خرد. «شارح»
إِمْکان: دست دادن. و غَضْبان: خشمگین، و غِضاب: جمع او. و جَلاء: روشن کردن. و صَقَلَ السَّیْفَ صَقْلاً و صِقالاً: أی جَلاهُ. والنّاشِیٔ: الحدثُ الذی جاوَز سنَّ الصّغر. والحَمِیَّة: القوّةُ الغضبّةُ، إذا کثرت و ثارت.
میفرماید: و دست داد خدا ازیشان در روز بدر فرستادهٔ خود را، و گروهی خشمناک که کردار ایشان نیکوتر کرداری بود. به دستهای ایشان شمشیرهای سبک برنده و به حقیقت زدوده آن را بجلا و روشن کردن. پس بسیار گذاشتند از نوخاستهٔ خداوند حمیّت را افکنده و از خداوند دلیری دوموی ازیشان. «شارح»
إِسْبال: باریدن باران. و رَشّ: باران اندک، رِشاش «بکسر»: جمع او. و وَبْل «بتسکین»: باران بزرگ قطره. و عُتْبَة الغَیّ: از قبیل «شَیْبة الحمد». و ذَحْل «بذال معجمه و حاء مهمله»: کینه. و جُدْعان به ضمّ جیم و دال مهمله، و ابْن جُدْعان: عبداللّه. و تَسْلِیب: جامهٔ سوک پوشیدن. والحَرّان: العطشان، والأنثیٰ: حَرّیٰ.
میفرماید: گریه میکردند چشمان نوحهگران بر ایشان، سخا میکرد به باریدن به گمراهی، و بر اندک و به باران بزرگ قطره. نوحهگرانی که گریه میکردند بر عُتْبهٔ منسوب به گمراهی، و بر ولید پسر او، و بر شَیْبه. میگفتند خبر مرگ شَیْبه را و میگفتند خبر مرگ ابوجهل را. و خداوند کینه را خبر مرگ میگفتند. و عبداللّه پسر جُدْعان در ایشان بود، در حالی که بودند آن زنان پوشندهٔ جامهٔ عزا، تشنه، هویدا شده نایافتن ایشان پسران خود را. «شارح»
بِئْر: چاه. و عِصابَة: «به کسر»: گروه. و حزن: «به ضمّ» درشتی زمین، و «به فتح» زمین درشت. و تَقْطِیع: بریدن. و وَصْل: پیوند. و مَعْزِل «به کسر زاء»: ناحیه. و شُغْل «به ضمّ»: کار. و بیت اول اشارت به آنچه در صحیح بخاری مسطور است به روایت ابوطلحه که رسول ﷺ در روز بدر فرمود تا بیست و چهار نفر از بزرگان قریش در چاه انداختند و روز سوم سوار شد و به اتفاق صحابه بر سر آن چاه آمد و بایستاد و ایشان را به نامهای ایشان و پدران بخواند و فرمود: «أیسرُّکم أنّکم أطَعتُم اللّهَ و رَسولَهُ؟ فإنّا قد وَجَدْنا ما وعدَنا ربُّنا حقّاً. فهل وجدتُم ما وعد ربُّکم حقّاً؟» عمر گفت: «یا رسول اللّه، چه با اجساد بیارواح سخن میگوئی؟» فرمود: «والّذی نفسُ محمدٍ بیدِه، ما أنتم بأسمع لما أقولُ منهم.»
میفرماید: مقیم شد ازیشان در چاه بدر گروهی خداوندان دلیریها در زمینهای درشت و زمین نرم. خواند گمراهی ازیشان کسی را که خواند، پس اجابت کرد او را؛ و مر گمراهی راست سببهای بریده پیوند. پس گشتند نزد سرای دوزخ به جانبی، از واسطهٔ ستم و ظلم در مشغول کنندهتر کاری. «شارح»