قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت غزای بدر و فتح رسول عالی قدر

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللّهَ أَبْلیٰ رَسُولَهُبَلاءَ عَزِیزٍ ذِی اقْتِدارٍ وَذِی فَضْلِ
بِما أَنْزَلَ الْکُفّارَ دارَ مَذَلَّةٍوَلا قَوْا هَواناً مِنْ أَسارٍ وَ مَنْ قَتْلِ
فَأَمْسیٰ رَسُولُ اللّهِ قَدْ عَزَّ نَصْرُهُوَ کانَ‌ أَمِینَ اللّهِ أَرْسِلَ بِالْعَدُلِ

إِبْلاء و بَلاء: عطا دادن. و إِرْسال: فرستادن.

می‌فرماید: آیا نمی‌بینی که خدا عطا داد فرستادهٔ خود را عطا دادن ارجمند خداوند توانائی و خداوند احسان، به آنکه فرو آورد کافران را در سرای خواری، و رسیدند بخواری از دستگیر کردن و از کشتن؟ پس گشت فرستادهٔ خدا که به حقیقت قوی شد فیروزی او، و هست امین خدا، فرستاده شده است به عدل. «شارح»

از حضرت حقّ همیشه نصرت داریمبر کشتن خصم خویش قدرت داریم
ما را بشجاعت همه جا نام برنددر شهر میان خلق شهرت داریم
فَجاءَ بِفُرْقانٍ مِنَ اللّهِ مُنْزَلٍمُبَیَّنَةٍ آیاتُهُ لِذَوِی الْعَقْلِ
فَآمَنَ أَقْوامٌ کِرامٌ وَأَیْقَنُواوَأَمْسَوْا بِحَمْدِ اللّهِ مَجْتَمِعِی الشَّمْلِ
وَأَنْکَرَ أَقْوامٌ فَزاغَتْ قُلُوبُهُمْفَزادَهُمُ الرَّحْمٰنُ خَبْلاً عَلیٰ خَبْلِ

الفَرْقان: الکتابُ الفارقُ بینَ حقّ والباطل. والزَّیْغ: المیلُ عن الاستقامة.

می‌فرماید: پس آورد رسول خدا فرق کننده‌ای میان حقّ و باطل از خدا، فرو فرستادهٔ روشن کرده آیتهای او مر خداوندان خرد را. پس گرویدند قومی چند بزرگان و به یقین دانستند و گشتند به حمد خدا جماعتی که گرد شد پراکندگی ایشان. و انکار کردند قومی چند، پس میل کرد از راستی دلهای ایشان، پس افزون کرد ایشان را بخشاینده تباهی خرد بر تباهی خرد. «شارح»

هر کس که بجان و دل مسلمان باشدخورشید سپهر شرع و ایمان باشد
وانکس که نیافت بهره از شرع نبیدر هر دو جهان خوار و پشیمان باشد
وَإَمْکَنَ مِنْهُمْ یَوْمَ بَدْرٍ رَسُولَهُوَقَوْماً غِضاباً فِعْلُهُمْ أَحْسَنُ الْفِعْلِ
بِأَیْدِیهِمُ بِیضٌ خِفافٌ قَواطِعٌوَ قَدْ حادَثُوها بِالْجَلاءِ وَ بِالصَّقْلِ
فَکَمْ تَرَکُوا مَنْ ناشِیٍٔ ذِی حَمِیَّةٍصَرِیعاً وَ مَنْ ذِی نَجْدَةٍ مِنْهُمُ کَهْلِ
۱

إِمْکان: دست دادن. و غَضْبان: خشمگین، و غِضاب: جمع او. و جَلاء: روشن کردن. و صَقَلَ السَّیْفَ صَقْلاً و صِقالاً: أی جَلاهُ. والنّاشِیٔ: الحدثُ الذی جاوَز سنَّ الصّغر. والحَمِیَّة: القوّةُ الغضبّةُ، إذا کثرت و ثارت.

می‌فرماید: و دست داد خدا ازیشان در روز بدر فرستادهٔ خود را، و گروهی خشمناک که کردار ایشان نیکوتر کرداری بود. به دستهای ایشان شمشیرهای سبک برنده و به حقیقت زدوده آن را بجلا و روشن کردن. پس بسیار گذاشتند از نوخاستهٔ خداوند حمیّت را افکنده و از خداوند دلیری دوموی ازیشان. «شارح»

از حضرت حقّ چو فتح شد روزی مامشهور دو عالم است فیروزی ما
ما شمع صفت برای دین می‌سوزیمدیدند تمام خلق دلسوزی ما
وَتَبْکِی عُیُونُ النّائِحاتِ عَلَیْهِمُتَجُودُ بِإِسْبالِ الرِّشاشِ وَ بِالْوَبْلِ
نَوائِحُ تَبْکِی عُتْبَةَ الّغَیِّ وَابْنَهُوَ شَیْبَةَ تَنْعاهُ وَ تَنْعیٰ أَبا جَهْلِ
وَذَا الذَّحْلِ تَنْعیٰ وَابْنَ جُدْعانَ فِیهِمُمُسَلَّبَةً حَرّیٰ مُبَیَّنَةَ الثَّکْلِ

إِسْبال: باریدن باران. و رَشّ: باران اندک، رِشاش «بکسر»: جمع او. و وَبْل «بتسکین»: باران بزرگ قطره. و عُتْبَة الغَیّ: از قبیل «شَیْبة الحمد». و ذَحْل «بذال معجمه و حاء مهمله»: کینه. و جُدْعان به ضمّ جیم و دال مهمله، و ابْن جُدْعان: عبداللّه. و تَسْلِیب: جامهٔ سوک پوشیدن. والحَرّان: العطشان، والأنثیٰ: حَرّیٰ.

می‌فرماید: گریه می‌کردند چشمان نوحه‌گران بر ایشان، سخا می‌کرد به باریدن به گمراهی، و بر اندک و به باران بزرگ قطره. نوحه‌گرانی که گریه می‌کردند بر عُتْبهٔ منسوب به گمراهی، و بر ولید پسر او، و بر شَیْبه. می‌گفتند خبر مرگ شَیْبه را و می‌گفتند خبر مرگ ابوجهل را. و خداوند کینه را خبر مرگ می‌گفتند. و عبداللّه پسر جُدْعان در ایشان بود، در حالی که بودند آن زنان پوشندهٔ جامهٔ عزا، تشنه، هویدا شده نایافتن ایشان پسران خود را. «شارح»

چون دشمن من ز بخت وارون بگریستبر زاری او چشم شفق خون بگریست
آن دم که میان خاک و خون می‌غلطیددیدم بدو چشم خود که گردون بگریست
ثَویٰ مِنْهُمُ فِی بِئْرِ بَدْرٍ عِصابَةٌذَوُو نَجَداتٍ فِی الْحُزُونِ وَفِی السَّهْلِ
دَعَا الْغَیُّ مِنْهُمْ مَنْ دَعا فَأَجابَهُوَلِلْغَیِّ أَسْبابٌ مُقَطَّعَةُ الْوَصْلِ
فَأَضْحَوْا لَدَیٰ دارِ الْجَحِیمِ بِمَعْزِلٍعَنِ الْبَغْیِ وَالْعُدْوانِ فِی أَشْغَلِ الشُّغْلِ

بِئْر: چاه. و عِصابَة: «به کسر»: گروه. و حزن: «به ضمّ» درشتی زمین، و «به فتح» زمین درشت. و تَقْطِیع: بریدن. و وَصْل: پیوند. و مَعْزِل «به کسر زاء»: ناحیه. و شُغْل «به ضمّ»: کار. و بیت اول اشارت به آنچه در صحیح بخاری مسطور است به روایت ابوطلحه که رسول ﷺ در روز بدر فرمود تا بیست و چهار نفر از بزرگان قریش در چاه انداختند و روز سوم سوار شد و به اتفاق صحابه بر سر آن چاه آمد و بایستاد و ایشان را به نامهای ایشان و پدران بخواند و فرمود: «أیسرُّکم أنّکم أطَعتُم اللّهَ و رَسولَهُ؟ فإنّا قد وَجَدْنا ما وعدَنا ربُّنا حقّاً. فهل وجدتُم ما وعد ربُّکم حقّاً؟» عمر گفت: «یا رسول اللّه، چه با اجساد بی‌ارواح سخن می‌گوئی؟» فرمود: «والّذی نفسُ محمدٍ بیدِه، ما أنتم بأسمع لما أقولُ منهم.»

می‌فرماید: مقیم شد ازیشان در چاه بدر گروهی خداوندان دلیریها در زمینهای درشت و زمین نرم. خواند گمراهی ازیشان کسی را که خواند، پس اجابت کرد او را؛ و مر گمراهی راست سببهای بریده پیوند. پس گشتند نزد سرای دوزخ به جانبی، از واسطهٔ ستم و ظلم در مشغول کننده‌تر کاری. «شارح»

اعدا که میان خاک و خون افتادند در چاه وبال سرنگون افتادند
چون بخت مدد نکرد این طایفه رااز پردهٔ اقبال برون افتادند