قرآن کریمبه زبان فارسی

دم زدن از محبّت رسول که فرض عین است و در ذّمت همّت همه به مثابهٔ دَیْن است

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
أَقِیکَ بِنَفْسِی أَیُّهَا الْمُصْطَفَی الَّذِیهَدانا بِهِ الرَّحْمٰنُ مِنْ غُمَّةِ الْجَهْلِ
وَ یَفْدِیکَ ‌حَوْبائِی وَ ما قَدْرُ مُهْجَتِیلِمَنْ أَنْتَمِی مَعْهُ إِلَی الْفَرْعِ وَالْأَصْلِ
وَ مَنْ کانَ لِی مُذْ کُنْتُ طِفْلاً وَ یافِعاًوَأَنْعَشَنِی بِالْعَلِّ مِنْهُ وَ بِالنَّهْلِ
وَ مَنْ جَدُّهُ جَدِّی وَ مَنْ کانَ عَمُّهُ أَبِیوَ مَنْ نَجْلُهُ نَجْلِی وَ مَنْ بِنْتُهُ أَهْلِی
وَ مَنْ حِینَ آخیٰ بَیْنَ مَنْ کانَ حلضِراًدَعانِی وَآخانِی وَ بَیَّنَ مِنْ فَضْلِی
لَکَ الْفَضْلُ إِنِّی ما حَیِیتُ لَشاکِرٌلِإِحْسانِ ما أَوْلَیْتَ یا خاتِمَ الرُّسْلِ

غُمَّة «به ضم»: اندوه و تاریکی. والحَوْباء «بالفتح»: النَّفْس. و اِنْتُماء: نسبت جستن. و أُصُولُ الرَّجُلِ: آباؤه. و إِنْعاش: برداشتن. والعَلّ: الشُربُ الثّانی؛ والنَّهْل: الشُربُ الأوّل، فإنّ الإبل تسقی فی أوْلِ الوردِ فتردُ إلی العَطَنِ، ثم َّتسقی الثانیة فتردُ إلی المرعی. والنَّجْل: النسل. و أَهْل: زن. و إِیلاء: دادن. و خَتْم: مهر کردن؛ والخاتم: بالکسر أو الفتح، والثانی ما یُختَمُ به. و رُسْل «به سکون سین»: جمع رَسُول. و بیت خامس اشارت به عقد مؤاخات میان مهاجرین و انصار و میان محمد و علی در سال هجرت و شرح آن در حرف باء موحده گذشت.

می‌فرماید: نگاه می‌دارم ترا به نفس خود، ای برگزیده که راه نمود ما را به او بخشاینده از تاریکی جهل. و فدا باد ترا جان من. و چیست قدر جان من مران کس را که نسبت می‌جویم با او به فرزند که حسن و حسین است و پدر که عبدالمطلب است؟ و آن کس که بود برای من ازان وقت باز که بودم کودک و مردآسا و برداشت مرا به آشامیدن دوم از او و به آشامیدن نخست. و آن کس که پدرِ پدر او که عبدالمطلب است پدر پدر من است و آن کس که برادر پدر او پدر من است و آن کس که نسل او نسل من است و آن کس که دختر او زن من است. و آن کس که دران زمان که عقد برادری کرد میان هر کس که بود حاضر، خواند مرا و برادر کرد مرا و هویدا کرد بعضی از کمال من. مر تراست احسان، به درستی که من، مادام که زنده‌ام هراینه شکر کننده‌ام مر احسان آنچه دادی، ای خاتم فرستاده‌ها. «شارح»

ای حق تو ثابت شده در ذمّت منمصروف بنصرت تو شد همّت من
از شکر تو یک نفس نباشم فارغتا حضرت حقّ فزون کند نعمت من