کُنْ لِلْمَکارِهِ بِالعَزاءِ مُقَطَّعاًفَلَقَلَّ یَوْمٌ لا تَریٰ ما تَکْرَهُ
فَلَرُبَّمَا اسْتَتَرَ الْفَتْیٰ فَتَنافَسَتْفِیهِ الْعُیُونُ وَ إِنَّهُ لَمُمَوَّهُ
وَلَرُبَّمَا اخْتَزَنَ الْکَرِیمُ لِسانَهُحَذَرَ الْجَوابِ وَ إِنَّهُ لَمُفَوَّهُ
وَلَرُبَّمَا ابْتَسَمَ الْوَقُورُ مِنَ الْأَذیٰوَ فُؤادُهُ مِنْ حَرِّهِ یَتَأَوَّهُ
تَقْطِیع: پاره پاره کردن. و اِسْتِتار: در پرده شدن. و تَنافُس: رغبت نمودن. و تَمْوِیهْ: تلبیس کردن. و اِخْتِزان: چیزی از بهر خویش در خزانه نگاه داشتن. و تَفْوِیهْ: زبان آور گردانیدن. و الابْتِسام: دونَ الضّحک. وَقُور: آهسته.
میفرماید: باشد مر ناخوشیها را به صبر پاره کنند، پس هراینه اندک باشد روزی که نبینی آنچه دشوار داری. پس هراینه بسیار در پرده شود جوانمرد، پس رغبت کند در او چشمها و به درستی که او هراینه رواندوده باشد. و هراینه بسیار نگاه دارد بزرگوار زبان خود را از ترس جواب، و به درستی که او هراینه زبانآور گردانیده باشد. و هراینه بسیار تبسم کند مرد آهسته از رنج، و دل او از گرمی آن ناله کند. «شارح»
هر چند که من بادهٔ غم مینوشموز آتش غصه هر نفس میجوشم
چون وهم کنم که دشمنان شاد شونداز اهل زمانه حال خود میپوشم