قرآن کریمبه زبان فارسی

در عذر نارفتن در موقف باریکی از بزرگان فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
ای بآرام تو زمین را سنگوی باقبال تو زمان را رنگ
ای بنزد کفایت تو کفاتباد پیمای و کژ چونای و چو چنگ
ای دو عالم گرفته اندر دستبکمال و صیانت و فرهنگ
با مجال سخات هفت اقلیمتنگ میدان بسان هفتو رنگ
پر و بال از تو یافته رادیفرّ و هنگ از تو یافته فرهنگ
از بزرگیست در دماغ تو کبروز کریمی است در نهاد تو هنگ
نه بکبر است حلم تو چو جبالنه بطبع است کبر تو چو پلنگ
ای گهر زای بی نشیب زوالوی دُر رپاش بی نهیب نهنگ
در دو عالم همی نگنجی از آنکتو بزرگی و هر دو عالم تنگ
بتن و طبع تازه‌ای نه بروحبدل و نام زنده‌ای نه برنگ
نام تو در ازل نشاند نهالخوشدلی، در مزاج مردم زنگ
دور از آن مجلس از حرارت دلهمچنانم که نار با نارنگ
گه خروشان چو در نبرد تونایگاه نالان چو در نبرد توچنک
گاه در خوی چو است اندر تکگاه در خون چو تیغت اندر جنگ
کرده شیران حضرت تو مراسر زده همچو گاو آب آهنگ
گر نیایم بمجلس تو همیاز سر عجز دان نه از سر ننگ
خود بتو چون رسد رهی که توئیاز سناو بلندی و اورنگ
روی تو آفتاب و چشمم دردصدر تو آسمان و پایم لنگ
خود شگفت است از آنکه بشکیبداز چنان طلعت و چنان فرهنگ
کز پی ضعف دیدگان خفّاشنکند با جمال صبح درنگ
مرغ عیسی کدام سگ باشدکه کند سوی جبرئیل آهنگ
کز چنان قلزم آنک روی بتافتچشم برپشت یافت چون خرچنگ
لعل در دست تست خوش میباشسنگ اگر نیست خاک بر سر سنگ
چکنی ریش و سبلت مانیچون بدیدی عجایب ارتنگ