قرآن کریمبه زبان فارسی

در ستایش سرهنگ امیر محمد هروی فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
ای سنائی نشود کار تو امروز چو چنگتا بخدمت نشوی و نکنی قامت چنگ
سر سرهنگان سرهنگ محمد هرویکه سر آهنگان خوانند مر او را سرهنگ
آنکه روی همه هشیاران آمد چو شتابآنکه پشت همه بیداران آمد چو درنگ
نزد دیدارش کِه بوده بهای بهمنپیش گفتارش جهل آمده هوش هوشنگ
گر بسقلاب برد باد نهیبش نشگفتکه سیه روی شود مردم سقلاب چو زنگ
باد لطفش بوزد گر بحد چین نه عجبکه ز خاکش پس از آن زنده برآید سترنگ
بر پلنگ از بنهد دست ز روی شفقتنجم سیّاره نماید نقط از پشت پلنگ
ای بعلم وبسخا مفخر اهل غزنینغزنی از فخر تو بر چرخ برآرد اورنگ
بنگ و افیون شود از بوی تو سرمایۀ عقلگر در آن کوی تو باشی بود افیون یابنگ
گر بسنجند بشاهین خرد حلم ترادایرۀ مرکز و دریا بود آن را پاسنگ
دست جود تو چوجان ساخته باهفت اقلیمپای قدر تو چو دل تاخته با هفت اورنگ
آنچه در وقعۀ قنوج تو کردی از زورو آنچه در پیش شهنشاه نمودی از جنگ
سود یک لشگر دین بود که آن روز چو شیرکردی از کین سوی آن گاو زیان کار آهنگ
مار مردم کش در بحر نکرد آن ازکامشیر مردم کش در بیشه نکرد آن از چنگ
تاختی راست چو خورشیدوبکندیش آن شاخکه بآسانی سفتی سر او آهن و سنگ
بودی آن روز بکردار چو خورشید بثورهستی امروز بمقدار چو مه در خرچنگ
زور مردان بود آنجا که تو باشی، بازیجنگ ترکان بود آنجا که تو باشی نیرنگ
آنچه تنها تو بیک تیغ کنی، صد یک از آننکند لشکری از ترک بصد تیر خدنگ
چون بنات النعش گردند پراکنده، چو تودشمنان را کنی از نیزه چو پروین آونگ
عقل هر ترک در آن روز همی گوید هینترکش ای ترک بیکسو فکن اینجامۀ جنگ
بره بسیار در آویختی از چنگ و کنوندشمن شاه در آویز چو مسلوخ از چنگ
چون حمایل بزر اندر کتف افکندی راستهمچو پیلی که کند گردن در کام نهنگ
پس خرامی سوی میدان و بجانت که شودزردی روی عدویت چو حمایل از رنگ
تو چو خورشیدی و آن زردتراهست سزابر کتف پرور کز بچه ندارد کس ننگ
گر حسودی سخنی گوید ازین روح فراخپشت منمای وزان ژاژ مکن دل را تنگ
که ببینی پس ازین از قبل خدمت توپشت اعدای توچون پشت حمایل شده گنگ
آهنین گوهر شد روی من از آتش دلهمچو آبی که بر او باد وزد از آژنگ
روشنست آینۀ فضلم چون زنگ ولیکآینۀ بختم تاریک همیدارد زنگ
قدر چون بینم چون نیستم از گوهر هیزصدر چون یابم چون نیستم از شوخی شنگ
دولت آنراست درینوقت که آبست از کهصلت آنراست درین شهر که نانست ازسنگ
آب و قدر شعرا نزد تو زانست بزرگکه نخوردستی در خردی نان بشتالنگ
مدح بی صلت آن راد نمیآید چستشعر بی جامۀ آن مرد نمی‌گیرد هنگ
جامه‌ای بخش مرا خاص خود ازسروقدمتا زفرّ تو شود کار من امسال چو چنگ
شوم از شکر ثناهات چو قمری در دمچو بوم من ز لباس تو چو طوطی بارنگ
من از آن رنگ جهانرا کنم آگاه ز شکرهمچو اشتر که دهد آگهی از رنگارنگ
ای عزیزی اگر این باد که اندر سر هستراه یابد سوی خانه کندم تنگ ز ننگ
چون کبوتر نشوم بهرۀ کس بهر شکمگردن افراشته زانم ز همالان چو کلنگ
تا سپهر است و فلک پایۀ ماه و خورشیدتا بهند است و بچین معدن کنگ وارتنگ
باد افراخته رأی تو چو خورشید و چو ماهباد آراسته جای تو چو ارتنگ و چو گنگ
روی زردان همه اعدای تو مانند ترنجروی سرخان همه احباب تو همچون نارنگ