قرآن کریمبه زبان فارسی

در نکوهش اصحاب قال گوید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
بس کنید آخر محال ای جملگی اصحاب مالدر مکان آتش زنید ایطایفۀ ارباب حال
زینهار و زینهار از گرم رفتن دم زنیدزین بجوز ولایجوز و خرقه و حال و محال
خرقه پوشان گشته‌اند از بهر زرق و مخرقهدین فروشان گشته‌اند از آرزوی جاه و مال
ای نظام الدین و فخر ملت ای شیخ الشیوخچند ازین حال محال و چند ازین هجر و وصال
کی توان مر ذوالجلال و ذوالبقا را یافتندر خط خوب تکین و در خم زلف ینال
پای بند خیر و شرّی کی شود در راه عشقآنکه باشد تشنۀ شوق و کمال ذوالجلال
از دو بیرون نیست الّا شربتی، یا ضربتیگر نعیم آید مناز ور جحیم آید منال
مرد آن باشد که متواری شود سیمرغ وارهشت جنّت زیر پرّ و هفت دوزخ زیر بال
نیست نقصانی ز نا آورده طاعتهای خلقهست مستغنی ز آب و گل کمال لایزال
ای جنید و بایزید از خاک سرها بر کنیدتاجهانی پر جدل بینید و خلقی بر جدال
این میان را بسته اندر راه معنی چون الفو آن شده بی شکّ زدعویهای بی معنی چودال
ای دریغا صادقان گرم رو در راه دینتیر ایشان دیده دوز و عشق ایشان سینه مال
کی خبر داری تو ای نامحرم نااهل راهاز جفاهای صهیب واز بلاهای بلال
عالمی زاغ سیاه و نیست یک باز سپیدیک رمه افراسیاب و نیست پیدا پور زال
تا حشر گردند شاگردان دون الفلتینپردگی گشتند زین غم اوستادان کمال
بیمزه شد عشبقازی زین جهان بی مزهعاشقان را قحط آمد زین تباه تنگ سال
وین ظریفان بین کز ایشان تنگ شدپهنای عشقوین جمیلان بین کزایشان ننگ میدارد جمال
صف دیوان بینم اینک در مصاف جبرئیلپیشۀ شیران شرزه شد پناه هر شگال
عشق یعقوب ار نداری صبر ایوبّیت کوصدر بدر ار نیستت باری کم از قدر هلال
دولتی بود آن دوالی کش عمر در کف گرفتورنه عمّر هست بسیاری نمی‌بینم دوال
یا همه جان باش یا جانان که اندر راه عشقدر یکی قالب نباشد جان و جانان را مجال
ناریان بین باسه دوزخ سردمانده در تموزابلهان بین با دو دریا غرق گشته در سفال
در جهان آزاده‌ای کوتا که باوی دم زنیممحرم و شایسته و اهل و مرید و بی ملال
کوی صدیقان بدیده رفت باید نزقدمراه تحقیقان بطاعت رفت باید نه ببال
کر بعقبی دیده داری کوت زاد آخرتور بدنیا تکیه داری هست دنیا رازوال
صد هزاران رنج بوبکر از یکی این حرف بودنوح نهصد سال نوحه کرد تاشد همچو نال
گر دم بوبکر خواهی بخشش یکنانت کوور کمال نوح جوئی نوحه‌ات کو نیم سال
بود آنگه وقت کان الکاس مجریها الیمینهست اکنون گاه کان الکاس مجریها الشمال
کاسد و فاسد شد آن سحر حرام سامریهست گفتار سنائی عشق را سحر حلال

٭٭٭

مقدّسی که قدیمست از صفات کمالمنزّهی که جلیل است بر نعوت جلال
بذات لم یزلی هست واحد اندر مجدبعزّ وحدت پیدا از او سنا و کمال
صفات قدس کمالش بری ز علّت کوننمای بحر لقایش بداده فیض وصال
بهستی جبروتی نیاید اندر وهمبعزّت ملکوتی بری ز شکل و مثال
جلال و عزّ قدیمش نبوده مدرک خلقنه عقل یابد بروی سبیل مثل و مثال
نه اوّلیت او را بود گه اوّلنه آخرّیت او را نهایت است و مآل
نه حیّز حد ثانی ورا بود منزلنه در مشاهد قربی جلال اوست جدال
بقدرت صمدّیت لطایف صنعتشبداده هر صفتی را هزار حسن و جمال
بساحت قدمش نگذرد قیام فهومنهاده قهر قدیمش بپای عقل عقال
چه یافت خاطر ادراک او بجز حیرتچه گفت و هم مزّور بجز فضول و فضال
بذات پاک نماند بهیچ صورت و جسممنزّهست بوصف از حلول حالت و حال
جلال وحدت او در قدم بسرمد بودصفات عزّت او باقیست در آزال
بوحدت ازلی انقسام نپذیردبعزّت ابدی نیست شبه هراشکال
بکنه ذاتش غفلت عقول را از غیبنه در سرادق مجدش علوم راست مجال
نه قهر باشد او را تغیّر اندر وصفنه در صنایع لطفش بود فتور و زوال
هر آنکه در صفتش شبه و مثل اندیشدبود دل سیهش نقش گیر کفر و ضلال
هر آنکه کرد اشارت بذات بیچونشبود بصرف حقیقت چو عابد تمثال
برای جلوه گری از سرادق عرشیکند منوّر مغرب بروی خوب هلال
بصبحدم کشد او شمس از دریچۀ شرقنهد بقیّه چرخ بلند وقت زوال
ز نور چرخ منوّر کند طلایه سیمکند ز بیضۀ کافور صبح ارض و جبال
ز قطره ابر کند در صدف بحکمت دُرز عین قدرت آرد هزار نهر زلال
هزار نافۀ مشک ازل دهد هر شببرای نفخۀ عشّاق بر جنوب و شمال
ز چاه شرق برآرد بصبحدم خورشیدکند منوّر از نور او وهاد و تلال
ز صبغ حکمت رنگین کند بکه لالهنهد بچهرۀ خوبان چین بقدرت خال
نهاده در دل خورشید آتشین گوهربداده چهرۀ مه را هزار نور و نوال
بریده است بمقراض عزّت و تقدیسزبان تیغ خلیقت ز مدحتش در قال
خورنده لقمۀ جودش ز عرش تابثریبدرگه صمدی عاجزند جمله عیال
چو خاک گشته بدرگاه او مه و خورشیدشده است بندۀ درگاه او دهور طوال
کند سجود وی از جان همه مکین و مکانکند خضوع کمالش همه جبال و رمال
بعزّتش بشتابد بهار در جوششبامر اوست روان سیل دجلۀ سیّال
کند ثنای جلالش زبان رعد از خوفمسبّح است مر او را چو ابر و برق ثقال
گشاده‌اند زبان در ثنای او مرغانچو عندلیب و چکاوک چو طوطی و چون دال
مدبّری که ندارد شریک در عزّتمعطّلی است بر او وجود عقل عقال
ز قهر او شده کوه گران چو حلقۀ میمز خدمتش شده پشت فلک چو حلقۀ دال
نهاده در دل عشّاق سّرهای قدمچگونه گوید سرّ ازل زبان کلال
هر آنکه شربت سبحانی واناالحق خوردبتیغ غیرت او کُشته در هزار قتال
ز آهوان طریقت هر آنکه شیر آمدنهاده است بپایش هزار گونه شکال
ز مازم ملکوتش کند دلم چون خونمراست جام وصالش همیشه مالامال
بنغمهای مزامیر عشق او مستمشراب وصلت دایم مرا شده است حلال
چو بوی گلبن او بشنوم بباغ ازلشوم چو حور جنانی بحسن و غنج و دلال
ز خاک معصیت ار بر رخم بود گردیچو خاک درگه اویم نباشد ایچ و بال
ز رهروان معارف منم درین عالمبود مرا ز خصایص درین هزار خصال
بجان جان دهم از جان و دل همه شب و روزصلواة ها و تحیّات بر محمّد و آل

٭٭٭

ای گرفتار نیاز و آزو حرص و حقد ومالز امتحان نفس حیّ چند باشی درو بال
چند در میدان قدس از خیره تازی اسب لافچون نداری داغ عشق از حضرت قدس جلال
باطن از معنیت پاک و ظاهر از دعوی پلیدچون تهی طبلی پر از آواز از زخم دوال
مردباش و برگذار از هفت گردون پای خویشتا شوی رسته ازین الفاظهای قیل و قال
روح را در عالم روحانیان کن آبخورنفس را در سمّ اسب روح کن قطع المنال
جلوه ده طاوس سفلی را ز حکمت تا مگربا عروس حضرت علوی کند رای وصال
چون مفصّل گشتی از احداث نفسانی بعلماز همه اجساد نفسانی کند روح انفصال
جهد آن کن تا ببرّی منزل اندر نور روحتا نمانی منقطع در اوسط ظلّ و ظلال
چون مصفّا گشتی از اوصاف نفسانی ترادست تقدیر تعالی گوید ای سیّد تعال
چون بترک نفس گفتی پس شدی او را یقینچون زخود بیزار گشتی روی بنماید جمال
گر بتقلیدی شدستی قانع از صانع رواستهمچنین میباش از انفاس نفس اندر جوال
رو بزیر سایۀ«لا» خانۀ «الّا» بگیرتا که از الّات بنماید همه راه مجال
کی خبر داری ز صانع کی ازو واقف شویتا که خرسندی بمشتی علمهای پر محال