ویحک ای پردۀ پرده در درما نگرانبیش ازین پردۀ ما پیش هرابله مدران
یا مدریا چو دریدی چو کریمانش بدوزیا مخوان یا چو بخواندی چو لئیمانش مران
بمکانی رسید همّت توکز پس آن پدید نیست مکان
شمّت جودت ار برابر عقیمبوزد خیزد از گهر طوفان
باد حزم توگر برابر زندبر زمین ناید از هوا باران
آب عزم تو گر بکوه رسدبر هوا بر رود چو نارو دُخان
هر که در فرّ سایۀ کف تستایمنست از نوائب حدثان
رو که روشن بتست جرم فلکرو که خرمّ بتست طبع جهان
چه عجب گر ز گوهر تو کندفخر بر شام و مکّه ترکستان
گرچه زین پیش بر طوایف ترککرد رستم ز پر دلی دستان
گر بدیدیت بوسها دادیبرستانۀ تو رستم دستان
ای ز دل سود حرص را مایهوی ز کف درد آز را درمان
عورتیام بکرده از شنگیتیغ بسیار مرد را افسان
بر همه مهتران فکنده رکابوز همه لیتکان کشیده عنان
با مهان بوده همچو ماه قرینوز کهان همچو کبر کرده گران
هرکه زیر طایفه مرا دیدیشدی از لرزه همچو بادوزان
آخر این لیتک کتاب فروشبرسانید کار بنده بجان
آنچنان کونفروش گادن بخشو آنچنان گاوریش گنده دهان
وانچنان سرد پوزگنده بروتوانچنان کون فراخک کشخان
آنچنان باد سار خاک انبویآنچنان بادریش و خاک افشان
آندرم سنگکی که برناید از گرانی بیک جهان میزان
بینواتر زابرهای تموزسردنُس تر زبادهای خزان
در همه دیدهها چو کاه سبکبر همه طبعها چو کوه گران
بی خرد لیتکی و بد خصلتبی ادب مردکیّ و بی سامان
باد بی حمیتانه در سبلتنام بی دولتانه در دیوان
جای عقلش گرفته باد و بروتجای آبش بخورده خاک هوان
چون سگ و گربه برده از غمزیآبروی از برای پارۀ نان
دل و تن چون تن و دل غربالسر و بن چون سر و بن بنکان
کرده برکون خویش سیم سرهکرده بر کیر خویش عمر زیان
بی زبان بوده وشده تازیخوشه چین بوده و شده دهقان
سخت بیهوده گوی، چون فرعوننیک بسیار خوار چون ثعبان
زده جامه برای من صابونکرده سبلت ز عشق من سوهان
چنگ در گل چو عاشق مفلسدست بر کون چو مردم عریان
در شکمّش زنوعها علّتدر دو چشمش ز جنسها یرقان کپّه بر کون او چو با تنکان
پر کدو دانه گردد ار بنهیبا چنین عشق و با چنین پیمان
تیز سیصد قرابه در ریششاوفتم زانحدیث در خفقان
کاه گوید دعات گویم منبدعا کادن ای مسلمانان
زانکه هرگز نخواست کس از کسدهد ایزد بهشت بی ایمان
نکنم بی درم جماعش اگرکوه ریشا چو سود ازین و از آن
درم آمد علاج عشق درمتو چو جان و خرد همیشه بمان
ای جهاندار تا جهان ماند