قرآن کریمبه زبان فارسی

در ستایش سرهنگ محمدبن فرج نوآبادی فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
خجسته باد بهاری بهار ارسنجانبر آن ظریف سخی و جوادو را دو جوان
سپهر قدری کز بخت و دولت فلکیمسخّر وی گشتند جمله سرهنگان
یگانه‌ای که بپیش خدایگان زمیننمود مردمی اندر دیار هندستان
بشخص گردان داد او سباع را دعوتبجان اعدا کرد او حسام را مهمان
ز بخت شه نه بسست این گشادن قنّوجبدین شجاعت، شامات بشکنی آسان
مثل شنیدم کز نیم مشت ساخته‌اندهر آنسلاح که از جنس خنجر است و سنان
حقیقتست که این مشت کاین حکایت ازوستنبود و نیست مگر مشت آن ظریف جهان
محمد فرج آن سرور نوآبادیکه سروری را صدر است و قایدی را کان
ستودۀ همه کس مهتری جوانمردیکه افتخار زمین است و اختیار زمان
یگانه‌ای که بهرجای کو سخن گویدحدیث اهل خرد خوار باشد و هذیان
کمال گردد در جاه او همی عاجزجمال ماند در روی او همی حیران
دو گوش زی سخن او نهاده‌اند ثقاةدو چشم در هنر او گشاده‌اند اعیان
سخی کفی که بیک زخم زور بستاندز یشک و پنجۀ شیر نژند و پیل دمان
کند چو سندان در مشت سونش آهنکند بتیغ چو سونش بزخمها سندان
چو جام یافت ز ساقی، لعلش بوسد دستچو تیغ کرد برهنه، اجلش بوسد ران
مردمان را چونگیرد همی این تازی اسبیارب این بار خدائیت جهانی زخران
وقت آنست که در پیشگه میخانهترس و لابأس بسازی چو همه بی فکران
اسب شادی و طرب در صف ایّام درآرمگر از زحمت اسبت برمند این گذران
مرکب امر خدایست چو ترکیب تنتبخرابیش درین مرتع خاکی مچران
ایدل ایدل که ز فضل و شرف حیرانیستز اهل فضل و شرف و عقل گران گیر گران
دست در گردن ایّام در آریم از عقلپای بر داریم از سیرت نیکو نظران
دین فروشیم چو این قوم جز این می نخرندمایه سازیم هم از همّت و خوی دگران
کام جوئیم و نبندیم دل اندر یک بندزانکه اینست همه ره روش با خطران
همّت خویش ورای فلک و عقل نهیمکه برون فلکند از ما فرزانه تران
خود که باشد فلک باد رو آب نهادخود که باشند درو این همه صاحب سفران
کار حکم ازلی دارد و نقش تقدیرکه نوشته است همه بوده و نابوده در آن
جرم از اجرام ندانند بجز کور دلانطمع از چرخ ندارند مگر خیره سران
زانکه از قاعدۀ قسمت در پردۀ رازچرخ پیمایان دورند و ستاره شمران
همه باد است حدیث فلک و سیر نجومباده دارد همه خوشی و دگر باده خوران
دولت نو چو همی می ندهد چرخ کهنما و بادۀ کهن و مطرب و نوخط پسران
گرچه با زیب و فریم از خرد واصل و وفاگرد میخانه درآئیم چوبی زیب و فران
عیش خود تلخ چه داریم بسودای زنانما و سیمین زنخان خوش وزرّین کمران
جان ببخشیم بیاران نکو از سر عشقسیم خوردن چه خطر دارد با سیمبران
خام باشد ترشی در رخ و شهوت در دلچون بود کیسه پر ازسیم و جهان پرشکران
رنگ آن قوم نگیریم بیک صحبت از آنکپشت اسلام نکردند بنا بر عمران
همه اندر طلب مستی بی عقل و دلانهمه اندر طرب هستی بی سیم و زران
آنچنان قاعده سازیم ز شادی که شوداز پس ما سمر خوشتر صاحب سمران
هیچ تاوان نبود در دو جهان بر من و توچون بدین گونه گذاریم جهان گذران